http://navadei-daryosh.blogfa.com
خدا حافظ
دست نوشته ها و دلنوشته های یکی از نوادگان داریوش
http://navadei-daryosh.blogfa.com
خدا حافظ
نوروز یکی از کهنترین جشنهای به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن میگیرند. زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب میشود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.
در تاریخ ۸ مهر ۱۳۸۸ خورشیدی، نوروز توسط سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، به عنوان میراث غیر ملموس جهانی، به ثبت جهانی رسید
|
|
جشن نوروز از لحظه اعتدال بهاری آغاز میشود. در دانش ستارهشناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیمکره شمالی زمین به لحظهای گفته میشود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان میرود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده میشود، و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۱یا ۲۲ مارس مطابقت دارد.
در کشورهايی مانند ایران و افغانستان که تقويم هجری شمسي به کار برده میشود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، تقويم میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته میشود و روز آغاز سال محسوب نمیشود.
واژهٔ نوروز
واژه نوروز یک اسم مرکب است که از ترکیب دو واژهٔ فارسی «نو» و «روز» به وجود آمده است. این نام در دو معنی بهکار میرود:
۱) نوروز عام: روز آغاز اعتدال بهاری و آغاز سال نو
۲) نوروز خاص: روز ششم فروردین با نام «روز خرداد»
ایرانیان باستان از نوروز به عنوان ناوا سرِدا یعنی سال نو یاد میکردند. مردمان ایرانی آسیای میانه نیز در زمان سغدیان و خوارزمشاهیان، نوروز را نوسارد و نوسارجی به معنای سال نو مینامیدند.
در متن های گوناگون لاتین، بخش نخست واژه نوروز با املای No ،Now ،Nov و Naw و بخش دوم آن با املای Ruz، Rooz و Rouz نوشته شده است. در برخی از مواقع این دو بخش پشت سر هم و در برخی با فاصله نوشته میشوند. اما به باور دکتر احسان یارشاطر بنیانگذار دانشنامه ایرانیکا، نگارش این واژه در الفبای لاتین با توجه به قواعد آواشناسی، به شکل Nowruz توصیه میشود. این شکل از املای واژه نوروز، هماکنون در نوشتههای یونسکو و بسیاری از متون سیاسی به کار میرود.
منشا و زمان پیدایش نوروز، به درستی معلوم نیست. در برخی از متن های کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن ها، کیومرث بهعنوان پایهگذار نوروز معرفی شده است. پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.
برخی از روایتهای تاریخی، آغاز نوروز را به بابلیان نسبت میدهد. بر طبق این روایتها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل بازمیگردد.همچنین در برخی از روایتها، از زرتشت بهعنوان بنیانگذار نوروز نام برده شده است. اما در اوستا (دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است.
کوروش دوم بنیانگذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد. وی در این روز برنامههایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکانهای همگانی و خانههای شخصی و بخشش محکومان اجرا مینمود. این آیینها در زمان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار میشده است. در زمان داریوش یکم مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار میشد. البته در سنگنوشتههای بهجا مانده از دوران هخامنشیان، بهطور مستقیم اشارهای به برگزاری نوروز نشده است.اما بررسی ها بر روی این سنگنوشتهها نشان میدهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشنهای نوروز آشنا بودهاند و هخامنشیان نوروز را با شکوه و بزرگی جشن میگرفتهاند.شواهد نشان میدهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکهای از جنس طلا ضرب نمود که در یک سوی آن سربازی در حال تیراندازی نشان داده شده است.
در دوران هخامنشی، جشن نوروز در بازهای زمانی میان ۲۱ اسفند تا ۱۹ اردیبهشت برگزار میشده است.
در زمان اشکانیان و ساسانیان نیز نوروز گرامی داشته میشد. در این دوران، جشنهای متعددی در طول یک سال برگزار میشد که مهمترین آنها نوروز و مهرگان بوده است. برگزاری جشن نوروز در دوران ساسانیان چند روز (دست کم شش روز) طول میکشید و به دو دوره نوروز کوچک و نوروز بزرگ تقسیم میشد. نوروز کوچک یا نوروز عامه پنج روز بود و از یکم تا پنجم فروردین گرامی داشته میشد و روز ششم فروردین (خردادروز)، جشن نوروز بزرگ یا نوروز خاصه برپا میشد.در هر یک از روزهای نوروز عامه، طبقهای از طبقات مردم (دهقانان، روحانیان، سپاهیان، پیشهوران و اشراف) به دیدار شاه میآمدند و شاه به سخنان آنها گوش میداد و برای حل مشکلات آنها دستور صادر میکرد. در روز ششم، شاه حق طبقات گوناگون مردم را ادا کرده بود و در این روز، تنها نزدیکان شاه به حضور وی میآمدند.
شواهدی وجود دارد که در دوران ساسانی سالهای کبیسه رعایت نمیشدهاست. بنابراین نوروز هر چهار سال، یک روز از موعد اصلی خود (آغاز برج حمل) عقب میماند و درنتیجه زمان نوروز در این دوران همواره ثابت نبوده و در فصل های گوناگون سال جاری بوده است.
اردشیر بابکان، بنیان گذار سلسله ساسانیان، در سال ۲۳۰ میلادی از دولت روم که از وی شکست خورده بود، خواست که نوروز را در این کشور به رسمیت بشناسند. این درخواست مورد پذیرش سنای روم قرار گرفت و نوروز در قلمرو روم به Lupercal معروف شد.
در دوران ساسانیان، ۲۵ روز پیش از آغاز بهار، در دوازده ستون که از خشت خام برپا میکردند، انواع حبوبات و غلات (برنج، گندم، جو، نخود، ارزن، و لوبیا) را میکاشتند و تا روز شانزدهم فروردین آنها را جمع نمیکردند. هر کدام از این گیاهان که بارورتر شود، در آن سال محصول بهتری خواهد داد. در این دوران همچنین متداول بود که در بامداد نوروز، مردم به یکدیگر آب بپاشند. از زمان هرمز اول مرسوم شد که مردم در شب نوروز آتش روشن نمایند. همچنین از زمان هرمز دوم، رسم دادن سکه در نوروز بهعنوان عیدی متداول شد.
از برگزاری آیینهای نوروز در زمان امویان نشانهای در دست نیست و در زمان عباسیان نیز به نظر میرسد که خلفا گاهی برای پذیرش هدایای مردمی، از نوروز استقبال میکردهاند. با روی کار آمدن سلسلههای سامانیان و آل بویه، جشن نوروز با گستردگی بیشتری برگزار شد.
در دوران سلجوقیان، به دستور جلالالدین ملکشاه سلجوقی تعدادی از ستاره شناسان ایرانی از جمله خیام برای بهترسازی گاهشمار ایرانی گرد هم آمدند. این گروه، نوروز را در یکم بهار قرار دادند و جایگاه آن را ثابت نمودند. بر اساس این گاهشمار که به تقویم جلالی معروف شد، برای ثابت ماندن نوروز در آغاز بهار، مقرر شد که هر چهار سال یکبار، تعداد روزهای سال را (بهجای ۳۶۵ روز)، برابر با ۳۶۶ روز در نظر بگیرند. طبق این قاعده، میبایست پس از انجام این کار در ۷ دوره، در دوره هشتم، به جای سال چهارم، بر سال پنجم یک روز بیفزایند. این گاهشمار از سال ۳۹۲ هجری آغاز شد.
نوروز در دوران صفویان نیز برگزار میشد. در سال ۱۵۹۷ میلادی، شاه عباس صفوی مراسم نوروز را در عمارت نقش جهان اصفهان برگزار نمود و این شهر را پایتخت همیشگی ایران اعلام نمود
نوروز به عنوان یک میراث فرهنگی در دوران معاصر همواره مورد توجه مردم قرار داشته و هر ساله برگزار میشود. البته برگزاری جشن نوروز به صورت آشکار در برخی از کشورها توسط برخی حکومتها برای مدت زمانی ممنوع بوده است. حکومت شوروی برگزاری جشن نوروز را در برخی از کشورهای آسیای میانه مانند ترکمنستان، قرقیزستان و تاجیکستان ممنوع کرده بود و این ممنوعیت تا زمان میخائیل گورباچف ادامه داشت. با این وجود، مردم این مناطق نوروز را بهگونهٔ پنهانی و یا در روستاها جشن میگرفتهاند. همچنین برخی از مردم این مناطق برای جلب موافقت مقامات محلی نام دیگری بر روی نوروز میگذاشتند؛ بهطور مثال در تاجیکستان، مردم با اتلاق جشن لاله یا جشن ۸ مارس سعی میکردند که آیینهای نوروز را بی مخالفت مقامات دولتی به جای آورند همچنین در افغانستان، در دوران حکومت طالبان، برگزاری جشن نوروز ممنوع بود و این حکومت تنها تقویم هجری قمری را به رسمیت میشناخت.
نوروز در اشعار فارسی
گویندگان ایرانی از دیرباز تاکنون در وصف نوروز و جشن فروردین که همراه مواهب گرانبهای طبیعت و هنگام تجدید عهد نشاط و شادمانی است، داد سخن دادهاند و ما در ذیل به برخی از لطایف اشعار پارسی در این موضوع اشارت میکنیم:
| نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر | نزد یکدگر و هر دو زده یک بدگر بر | |
| نوروز جهان پرور مانده ز دهاقین | دهقان جهان دیدهاش پرورده ببر بر | |
| آن زیور شاهانه که خورشـید برو بست | آورد همی خواهد بسـتن به شجــر بر |
و هم او در قصیده دیگر چنین گوید:
| نوروز بـــزرگ آمــد آرایش علم | میراث به نزدیک ملوک عجم از جم... |
فرخی ترجیعبند مشهوری در وصف نوروز دارد که بند اول آن چنین است:
|
ز باغ ای باغبان ما را همی بــوی بهـار آید |
|
کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید |
|
کلید بـاغ را فردا هـــزاران خواستار آید |
|
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنـار آید |
|
چو اندر بـاغ تو بلبـل به دیـدار بهار آید |
|
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هـزار آید |
|
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شـمار آید |
|
چناندانـی که هرکس را همی زو بـوی یار آید |
|
بهـار امســال پندار همی خوشـتر ز پــار آید |
|
وزین خوشتر شود فردا که خسرو از شکـار اید |
|
بدین شـایستگی جشنـی بدیــن بایستگی روزی |
|
ملک را در جهان هر روز جشنی داد و نوروزی |
منوچهری مسمطی در نوروز ساخته که بند اول آن این است:
| آمـد نوروز هـــم از بامـــداد | آمدنــش فرخ و فرخنـــده باد | |
| باز جهان خرم و خـوب ایســـتاد | مرز زمستــان و بهاران بــزاد | |
| ز ابر سیـــه روی سمن بــوی داد | گیتـی گـردید چـو دارالقـرار |
هم او در مسمط دیگر گفته:
| نوروز بزرگـــم بزن ای مطــرب نـــوروز | زیرا کــه بـود نوبت نوروز به نوروز | |
| برزن غزلی نغــز و دلانگــیز و دلـفروز | ور نیست ترا بشنـو از مـرغ نوآمــوز | |
| کاین فاخته زان کوز و دگر فاخته زانکوز | بر قافیه خوب همی خــــواند اشــعـار |
بوالفرج رونی گوید:
| جشن فرخنده فروردین است | روز بازار گــل و نسرین است | |
| آب چون آتش عود افروزست | باد چون خاک عبیر آگیـن است | |
| باغ پیراسته گلزار بهشـت | گلبن آراسـته حورالــعین است |
مسعود سعد سلمان از عید مزبور چنین یاد کند:
| رسید عید و من از روی حور دلبر دور | چگونـــه باشــم بی روی آن بهــشتی حور | |
| رسید عید همـایـون شها به خدمـت تو | نهاده پیـش تو هدیه نشاط لهو و ســرور | |
| برسم عیـد شهـــا باده مـروق نـوش | به لحن بربط و چنگ و چغانه و طنبور |
جمالالدین عبدالرزاق گفته:
| اینـک اینک نوبهـار آورد بیــرون لشکری | هریکی چون نوعروســی در دگرگـون زیوری | |
| گر تماشا میکـنی برخیز کاندر بــاغ هست | با چون مشاطــهای و باغ چون لعبـت گری | |
| عرض لشکر میدهد نوروز و ابرش عارض است | وز گل و نرگس مراد را چون ستاره لشکری |
حافظ در غزلی گفته:
| ز کوی یــــار مــیآید نسیــم باد نوروزی | از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی | |
| چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن | که قارون را غلطهــا داد سودای زرانــدوزی | |
| ز جام گل دگر بلبل چنــان مست می لــعلست | که زد بر چـــرخ فیروزه صفیر تخـــت فیروزی | |
| به صحرا رو که از دامن غبــار غم بیفشانی | به گلزار آی کــز بلبل غزل گفــتن بیامـوزی |
هاتف در قصیدهای گوید:
| نسیم صبح عنبـر بیز شد بر توده غبـرا | زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا | |
| ز فیض ابر آزادی زمین مرده شـده زنده | ز لطف بــاد نوروزی جهان پیر شد برنا | |
| بگرد سـرو گــرم پرفشانی قمــری نالان | به پای گل به کار جان سپاری بلبل شیدا... | |
| همایون روز نوروز است امروز و بیفروزی | بر اورنـگ خلافت کرده شاه لافتـی مـاوی |
قاآنی در قصیدهای به وصف نخستین روز بهار گوید:
| رساند باد صبـا مـــژده بهار امـــروز | ز توبه توبه نمودم هزار بـار امـروز | |
| هوا بســاط زمــرد فکنـــد در صحــرا | بیا که وقت نشاطست و روز کار امروز | |
| سحـاب بر سـر اطفــال بوستان بـــارد | به جای قطره همی در شاهوار امـــروز | |
| رسد به گوش دل این مژدهام ز هاتف غیب | که گشت شیر خداوند شهـــریار امروز |
منطقهای که در آن جشن نوروز برگزار میشد، امروزه شامل چند کشور میشود. نوروز همچنان در این کشورها جشن گرفته میشود. با وجودی که بسیاری از آیینهای نوروزی در این کشورها بهصورت مشابه در این کشورها برگزار میشود، اما برخی آیینهای نوروز در این کشورها دارای تفاوتهایی با یکدیگر هستند. بهطور مثال در افغانستان در روز اول نوروز، سفره هفتمیوه میچینند ولی در ایران، سفره هفت سین میاندازند.پس جغرافیای نوروز با اسم نوروز یا مشابه آن به سراسر خاورمیانه بالکان قزاقستان تاتارستان و آسیای میانه چین شرقی (ترکستان چین)سودان زنگبار آسیای کوچک سراسر قفقاز تا آستراخان آمریکای شمالی هندوستان پاکستان بنگلادش بوتان نپال تبت محدود میشود
همچنین کشورهایی مانند مصر و چین جزو سرزمینهایی نیستند که در آنها نوروز جشن گرفته میشد، اما امروزه جشنهایی مشابه جشن نوروز در این کشورها برگزار میشود.
در تاریخ ۳۰ مارس ۲۰۰۹ (۱۰ فروردین ۱۳۸۸)، پارلمان فدرال کانادا، اولین روز بهار هر سال را به عنوان نوروز (Nowruz Day)، عید ملی ایرانیان و بسیاری اقوام دیگر نامگذاری کرد.
خانهتکانی
خانهتکانی یکی از آیینهای نوروزی است که مردم بیشتر مناطقی که نوروز را جشن میگیرند به آن پایبندند. در این آیین، تمام خانه و وسایل آن در آستانه نوروز گردگیری، شستشو و تمیز میشوند. این آیین در کشورهای مختلف از جمله ایران، تاجیکستان و افغانستان برگزار میشود.
رسم افروختن آتش، از زمانهای کهن در مناطق نوروز متداول شده است. در ایران و بخشهایی از افغانستان، این رسم بهصورت روشن کردن آتش در شب آخرین چهارشنبه سال متداول است. این مراسم چهارشنبهسوری نام دارد. پریدن از روی آتش در ایام نوروز در ترکمنستان نیز رایج است.
همچنین رسم افروختن آتش در بامداد نوروز بر پشت بامها در میان برخی از زرتشتیان (از جمله در برخی از روستاهای یزد در ایران) مرسوم است. [۲۲]
سفرههای نوروزی یکی از آیینهای مشترک در مراسم نوروز در بین مردمی است که نوروز را جشن میگیرند. در بسیاری از نقاط ایران و برخی از نقاط افغانستان، سفره هفت سین پهن میشود. در این سفره هفت چیز قرار میگیرد که با حرف سین آغاز شده باشد؛ مثل سرکه، سنجد، سمنو، سیب و ... پهن کردسفره هفت سین در ایران آداب و رسوم خاصی دارد. روی سفره آینه می گذارن که نشانه روشنایی، شمع که نشانه نورو درخشش، یک کاسه آب که نشانه پاکی میباشد.برای زیبایی سفره از سنبل استفاده میکنندو این جزء سین های هفت سین به حساب نمیآید. برای تزئین سفره از تخم مرغ رنگ شده استفاده میشود. بعد از ورودماهی قرمز از چین به ایران از این ماهی های کوچک جهت زیبایی سفره هفت سین استفاده میشود همچنین بعد از ورود اسلام به ایران کتاب قرآن نیز بر روی سفره قرارداده میشود. تمامی هفت سینی که چیده میشود یک معنی خاص را نیز به همراه دارند. مثلا سیب نماد زیبایی وتن درستی است؛سنجد به روایتی نماد عشق و محبت است؛سبزه سرسبزی زندگی؛سمنو برکت؛سکه رزق و روزی؛و سیر سمبل شفاو سلامتی است. در کابل و شهرهای شمالی افغانستان، سفره هفت میوه متداول است. در این سفره، هفت میوه قرار میگیرد، از جمله؛ کشمش سبز و سرخ، چارمغز، بادام، پسته، زردآلو و سنجد. چیدن سفرهای مشابه با استفاده از میوه خشک شده، در بین شیعیان پاکستان هم مرسوم است.
علاوه بر این، سفره هفت شین در میان زرتشتیان، و سفره هفت میم در برخی نقاط واقع در استان فارس در ایران متداول است. در جمهوری آذربایجان نیز بدون توجه به عدد هفت، بر روی سفرههای نوروزی خود، آجیل قرار میدهند.
یکی از متداولترین غذاهایی که به مناسبت نوروز پخته میشود، سمنو (سمنک، سومنک، سوملک، سمنی، سمنه) است. این غذا با استفاده از جوانه گندم تهیه میشود. در بیشتر کشورهایی که نوروز را جشن میگیرند، این غذا طبخ میشود. در برخی از کشورها، پختن این غذا با آیینهای خاصی همراه است. زنان و دختران در مناطق مختلف ایران،افغانستان، تاجیکستان ، ترکمنستان و ازبکستان سمنو را بهصورت دستهجمعی و گاه در طول شب میپزند و درهنگام پختن آن سرودهای مخصوصی میخوانند. بهطور مثال در افغانستان در یکی از مشهورترین ترانهها، این بیت مکررا خوانده میشود
پختن غذاهای دیگر نیز در نوروز مرسوم است. بهطور مثال در بخشهایی از ایران؛ سبزی پلو با ماهی، در ترکمنستان؛ نوروزبامه، در قزاقستان؛ اویقی آشار ، در بخارا؛ انواع سمبوسه پخته میشود. بهطور کلی پختن غذاهای نوروزی در هر منطقهای که نوروز جشن گرفته میشود مرسوم است و هر منطقهای غذاها و شیرینیهای مخصوص به خود را دارد.
دید و بازدید
دید و بازدید عید یا عید دیدنی یکی از سنتهای نوروزی است که در بیشتر کشورهایی که آن را جشن میگیرند، متداول است. در برخی از مناطق، یاد کردن از گذشتگان و حاضر شدن بر مزار آنان در نوروز نیز رایج است.
برگزاری مسابقات ورزشی عمومی در معابر شهری و روستایی، یکی دیگر از آیینهایی است که در برخی از کشورها به مناسبت نوروز برگزار میشود. در ترکمنستان، مردان و زنان ترکمن، بازیها و سرگرمیهای ویژهای از جمله سوارکاری، کشتی، پرش برای گرفتن دستمال از بلندی و شطرنج برگزار میکنند. برپایی جنگ خروس و شاخزنی قوچها از دیگر مراسمی است که در ترکمنستان برگزار میشود.
در استانهای شمالی افغانستان نیز مسابقات بزکشی به مناسبتهای مختلف از جمله نوروز برگزار میشود.
مردم ایران روز سیزدهم فروردین، به مکانهای طبیعی مانند پارکها، باغها، جنگلها و ماطق خارج از شهر میروند. این مراسم سیزدهبهدر نام دارد. از کارهای رایج در این جشن، گره زدن سبزه و گفتن دروغ سیزده است. [۳۲] مراسم سیزدهبهدر در مناطق غربی افغانستان ازجمله شهر هرات نیز برگزار میشود. با وجودی که روز سیزدهم فروردین در کشور افغانستان جزو تعطیلات رسمی نیست، اما مردم این مناطق برای گردش در طبیعت، عملا کسب و کار خود را تعطیل میکنند. مردم این منطقه همچنین اولین چهارشنبه سال را نیز با گردش در طبیعت سپری میکنند. [۳۳]
علاوه بر این، ساکنان کابل در افغانستان، در طول دو هفته اول سال برای گردش به همراه خانواده به مناطقی که در آنها گل ارغوان میروید، میروند. [۳۱]
یکی دیگر از آیینهای نوروز که در آسیای میانه و کشور تاجیکستان مرسوم است، مراسم گلگردانی و بلبلخوانی است. گل گردانها از دره و تپه و دامنهٔ کوهها، گل چیده و اهل دهستان خود را از پایان یافتن زمستان و فرا رسیدن عروس سال و آغاز کشت و کار بهاری و آمدن نوروز مژده میدهند.
نویسندگان و نظریه پردازانی نیز بودهاند که نوروز را آیینی ناپسند و مذموم میدانستند. برخی روحانیون پس از انقلاب سال ۵۷ سعی در زدودن نوروز از تقویم ایران کردند.از آن جمله میتوان به مرتضی مطهری اشاره نمود که بزرگداشت آیین چهارشنبه سوری را از آن «احمقها» میدانست، و آیین نوروز را «ضد اسلام». آیتالله ابوالقاسم خزعلی نیز گفت «امیدوارم عیدغدیر جای نوروز را بگیرد». و ادعا شده که برخی نیز سعی در مذهبی نمودن نوروز کرده اند.
پیشتر از آن نیز امام محمد غزالی در کیمیای سعادت نوشته بود: « ... اظهار شعار گبران حرام است بلکه نوروز و سده باید مندرس شود و کسی نام آن نبرد
دوستت دارم عزيزم

با موهای بلند و ژل زده
در چار راه قرمز
سبز
تا دل بخریم از دخترکان دبیرستانی.
و نامه های عاشقانه در قوطی کبریت پست کنیم
پشت پنجره های هنوز...
و براشان گل بدزدیم از حیاط همسایه.
و سیگاری خروس نشان بگیرانیم
که لو نرود بوی عشق از دهانمان...
تا امروز...
روز...
صورت تراشیده
درد شویم
با چشمهای گیج و زل زده.
در شعرهای قرمز تعطیل
بر بخوریم...
تو برایم نذر کن
تا اگر روزی روزگاری
شبانه...
بی حضور خوابها و خاطره
در کوچه های بد
- کوچه های بن بست -
,پا بر سر عهدی
,گل سرخی
خیالی گذاشتم
کلاغی بر سرم پر نزند.
من خبری خوش را منتظر نیستم...
تو تنها بریم نذر کن
نذر کن به درخت حاجت
به ضریح
به سقا خانه...
این بار
حادثه ای در راه است...
با نرودا شطرنج بازی کنم
و لورکا را دست بیندازم...
مادرم که نفرینم کرد درد بی درمان بگیرم
عاشق شدم...
و آچمزم امروز
و رخ هایی که دستم می اندازند...
__________________________
غریبگی نکن دختر!
این روز ها:
این جا
تا چشم به هم بگذاری
همه چیز قایم می شود...
بیا شبانه تفنگ عشق را آتش کنیم
و قایمکی دورش
سرخ پوستی برقصیم...
پی آن همه صبوری برای با من بودن
آن همه سکوت برای از خود گفتن های من
آن همه رازهای نگفته بزایرسرودن...
و آرام آرام
در باتلاق عصیان های خود غرق میشوم...
راستی زیبا
وقتی برگردی
-اگر برگردی-
من را خواهی شناخت؟؟؟؟
خدا خسته شده
خواب
بی مزه...
چه حوصله ای دارند مادران...
که هنوز می زایند...
________________________
تا کی از آمدن نیامدن فلانی
سیاست می بافی؟
کمی هم عاشقانه بگو...
مگر سکوت جیرجیرک فاجعه نیست؟؟؟؟
موریانه های اصیل...
نجیب...
مهربان...
موریانه های شبانه
اعماق وجودت را جویدن
پوک
پوشالی
بی جان...
موریانه های منبسط...
از حجم درد
بیهوده میان رگهای تاول زده...
گرگم به هوا...
موریانه های زنگار...
گنگ... بی صدا...
موریانه های تکرار و پوچی مطلق
به حجم رگ...
پی چوب
موریانه های مهربان...
موریانه های خوب...
امدی
بال های کبوتر گونه ام را به رویت گشودم.
دراغوشم ارام گرفتی
گفتی :همیشه با من می مانی.
تب داشتی... هذیان می گفتی...
نگاهت
خود را به اغوشم سپرد.
گرمای تنت را
تبت را به من سپردی.
صبح است
دیگر تب نداری...هذیان نمی گویی
خود را در اغوش کبوتری یافتی...
کم شده بودی
از هم اغوشی با کبوتری چون من
گفتی :کبوتر با کبوتر
باز با باز.
ورفتی...
از تو کم شد و بر من زیاد
از تو تب و بر من تب
اکنون رفته ای از اغوشم.
هنوز تب دارم.........
کسی را که زیبا میبینند
دوست دارند
اما
عاشقان
کسی راکه دوست دارند
زیبا میبینند
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحر گاه رفتن
سلام ای غم لحظه ی جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شقایق
خدا حافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم تورا به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگه چشمه ی واژه از غم نخوشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برق و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت؟
دلم برات تنگ شده بود اینو برای تو نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بد جوری تو صحنه ی چشام خالیه
ابرا همه پیشه مننن،اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم،جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود،رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا،یا منو پیشت برسون
فدای تو یه وقتشبا،بی خوابی خستت نکنه؟
غم غریبی عزیزم،زرد و شکستت نکنه؟
اگه واست زحمتی نیست،بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت،دست خـــــــــــــــــــــــــــدای مهربون
راستی دیشب بارون اومد،من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون،با ابرا هم سفر شدیم
از وقتی رفتی آسمونه من،پر از کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره
فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم
حقیقت و بهت بگم به آخر خط رسیدم
نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات،نوازشات،بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی،همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته
من میدونم همین روزا،عشق من از یادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره
تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه، اسمت و وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم،با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشات و از چشم من هیچ وقت نگیر
میخوام یه چیزی و بدونی
دیگه نه عـاشقی،نه حتی مهربونی،تنها دلیل زندگیم
با یه غمی دوست دارم:
وقتی یه نردبون میبینه،به هیچ وجه از زیرش رد نمیشه.
وقتی اتفاقا کمی نمک روی زمین میریزه،
برای دفع بلا،قدری هم پشت سرش میریزه.
هر سوزنی که روی زمین میبینه بر میداره.
و هیچ وقت کلاهشو روی تخت نمیذاره.
توی خونه چترشو باز نمی کنه.
و هر وقت چیزی میگه که نباید میگفته،زبونش رو گاز میگیره.
وقتی از گورستان رد میشه،نفسشو حبس میکنه.
وبه نظرش عدد سیزده نحسه.
خلاصه آدم خرافاتی کارهای بیخود زیاد میکنه.
اما "بزنم به تخته"من اصلا خرافاتی نیستم.
((شل سیلور استاین))
شما چه طور؟
مهمون دستای دیگست
میگن نگات پیش منه
اما دلت جای دیگست
میگن دروغ بوده که تو
تا آخرش مال منی
چشمای رنگ عسلت
دنبال چشمای دیگست
آخه مگه فرشته هم
رسم شکستن بلده؟
آدم میتونه بد باشه
مگه فرشته هم بده؟
با شب و مهتاب شنیدم
این روزا خلوت میکنی
میگن تو خواب و رویاهات
خورشیدو دعوت میکنی
چرا دستای عاشقت
رنگ تابستون نمیشه؟
وقتی که نیستم اون چشات
خونهی باروووون نمیشه
میون راهت نکنه
قلبت ودادی به کسی؟
اون کیه که به جای من
شبا براش دلواپسی؟
تو اهل آسمونایی
اون آسمونای بلند
فرشته ی آرزوهام
به گریه های من نخند
این دنیا
این آدماش
چرا این طورین
خدایا
چقدر باید بسوزم
خدایا
کمک
خدایا
صدامو مثل همیشه بشنو
خدایا
تو این دنیا به این بزرگی دارم خفه میشم
خدایا
به هر کی دل بستم دلمو شکست حتی از خودش نپرسید چرا؟
فکر نکرد که اینه آدمه دل داره
زندگیم سوخت جوونیم سوخت
کجایی خدای من
دلم شکسته تیکه تیکست
چرا راضیه گریمو ببینه و خم به ابرو نیاره؟
چرا نمکشیم نمیبریم راحتم نمی کنی خدا بسمه
هر ثانیه واسم عذابه
دیدن سوختنه من چه لذتی داره؟
دلیل عاشقی چیه؟
عشق به چی آخه؟
که بشینی زار بزنی واسه کسی که می دونی یکی رو داره
که دوسش داره؟
که چی آخرش چی؟
خوشـــــــــــــــــــــی
تــــــــــــــــــو
ایـــــــــــــن
دنیـــــــــــــــا
فقــــــــــــــــــط
دو هفتســـــــــــت
با اشکام نوشتم وسوختم
این قسمت بی تو بودنم اجباریست
افسوس نمی شود کنارت باشـــــــم
بی تو هر ثانیه وهر لحظه ی من تکراریست
![]()
در زندگی انسان فانی چیزی به اسم سعادت مطلق وجود ندارد
معمولاَ خوشبختی یا خود آلوده به زهر است
یا چیزی از خارج آن را به زهر آلوده اش می سازد.

دیشب خوابشو دیدم .اولش خیلی خوشحال بودم چون کنارم بود حسش کردم مثل قبل همونطور که
می خواستم همیشه باشه و بود همونطور که اواخر کنارم نبود ...........
خدا بدون اون چه طور زنده باشم و زندگی کنم.........
کنارم نیست و هست.........
چند وقت پیش بهم زنگید و گفت یه روز قراره بریم بیرون اما میدونم منظورش هیچوقته...
باهاش آرزوها داشتم اما انگار رقیبم داره به آرزوهام میرسه....
چهارشنبه ها رو دوست داشتم چون کنارش بودم الان چار شنبه هارو به یادش زندم.
گریه هام و ندیدی حد اقل به یادم باش.......
عاشقانه دوست دارم سمیه جان
این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن
شک نداری دیگه تو به احساس من
همه چی ارومه من چقدا خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم میبالم
تو به من دل بستی از چشات ملومه
من چقدر خوشبختم همه چی آرومه
تشنه ی چشماتم منو سیرابم کن
من و با لالائی دوباره خوابم کن
بگو این آرامش تا ابد پا برجاست
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست
ُِکوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ

ُِکوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ، (۵۷۶ - ۵۲۹) شاه پارسی, بهخاطر جنگجویی و بخشندگیاش شناخته شدهاست. کوروش نخستین شاه ایران و بنیانگذار دورهی شاهنشاهی ایرانیان می باشد.
واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".
پاسارگاد: «اى رهگذر هر كه هستى و از هر كجا كه بيايى مى دانم سرانجام روزى بر اين مكان گذر خواهى كرد. اين منم، كوروش، شاه بزرگ، شاه چهارگوشه جهان، شاه سرزمين ها، برخاك اندكى كه مرا در برگرفته رشك مبر، مرا بگذار و بگذر.»
تبار کوروش از جانب پدرش به پارسها می رسد که برای چند نسل بر انشان, در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سنگ استوانه شکلی محل حکومت آنها را نقش کرده است. بنیادگذار دودمان هخامنشی, شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰میزیسته است. پس از مرگ او, تسپس انشان به حکومت رسید. تسپس نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و آرسامس فارس, بعد از آنها حکومت کردند. کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژدهاک پادشاه قبيله ماد و دختر شاه آرینیس لیدیه, ازدواج کرد و کوروش نتیجه این ازدواج بود.
تاریخ نویسان باستانی از قبیل هردوت, گزنفون, و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کردهاند, اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه دادهاند, بیشتر شبیه افسانه می باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس, و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هردوت برگرفتهاند. بنا به نوشته هردوت, آژدهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژدهاک تعبیر خواب خویش را از مغها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پديد خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژدهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژدهاک دختر خود را به کمبوجیه اول به زناشویی داد.
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندان فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چيره خواهد شد. آژدهاک بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهی دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با كشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپانهای شاه به نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهی ددان گردد.
چوپان كودك را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن كودك خودداری کند و بجای او, فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. میترادات شهامت این کار را نداشت, ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود, با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دستههای مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفهای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژدهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است, چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد: "در این باره حق با من است, زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر شایسته مجازات می باشم, اختیار با توست."
آژدهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رويداد رها کردن طفل دخترش به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند. لذا آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است." اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.
چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژدهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژدهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژدهاک که از او پرسيد: "با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟" پاسخ داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم".
کوروش در دربار کمبوجیه خو و اخلاق والای انسانی پارسها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آنها را آموخت و با آموزشهای سختی که سربازان پارس فرامیگرفتند پرورش یافت.
هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد آژدهاک شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست کشور ماد بوسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله آژدهاک پادشاه ماد به انتها رسید, اما کوروش به آژدهاک آسیبی وارد نیاورد و او از را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شيوه در ۵۴۶ پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود.
با نگاهی عمیق به این موضوع خواهیم دید که در ٢۵٠٠ سال پیش ما نمونه ای از این هیولا را در تخت جمشید داشته ایم و مجسمه ای بزرگ از آن در تخت جمشید وجود دارد.
از نظر شباهتی که بسیار شباهت به این موجود کشف شده دارد هم از نظر منقار و هم از نظر دستهای این موجود.
آیا این موجود در ایران بوده؟
چرا در تخت جمشید چنین مجسمه ای وجود دارد؟
شاهان هخامنشی تمایلی برای نصب این مجسمه در داخل تالارهای اصلی کاخ نداشتند.
"سگشیر"جانوری که امریکا برای کاربرد پلیسی و نظامی خلق کرده
یک کارشناس شهر سازی وتاریخ از آلمان، گمانه زنی خبر روزگذشته در باره آن حیوان عجیب و مجسمه های تخت جمشید را تائید می کند.
این موجود در سواحل montauk ,newyork پیدا شده و براستی شباهت قابل توجهی به پیکره های سرستون های تخت جمشید دارد. فقط به این نکته توجه کنید که در شمال شرقی محل پیدا شدن این موجود، جزایری بنام plum island هست که مکانی فوق سری
نظامی امریکاست. بنا بر شنیده ها، در این مکان کنترل شده انواع آزمایشات ژنتیکی روی موجودات مختلف انجام میگیرد و با دستکاری ژنتیکی موجوداتی خلق می شوند که می توانند کاربرد نظامی داشته باشند. از جمله "سگشیر" که توانائی های چند حیوان قدرتمند را دارد. مثلا فکی مانند عقاب، دندانها و پنجه هائی مانند شیر و از همه مهم تر، توانائی های مغزی و آموزشی در حد یک سگ آموزش دیده برای جنگ ها و نبرد های شهری.منبع:فاکس نیوز
![]()

همشهریان عزیز این وبلاگ همان طور که قبلا گفته شده بود متعلق به شما میباشد لذا از شما خواهشمندیم اخبار و اطلاعات خود را در زمینه حوادث و معرفی چهره های نامی شهر به همراه منبع و نام خود برای ما ارسال نمائید تا در این وبلاگ جهت استفاده دیگران قرار دهیم.
با تشکر مدیریت وبلاگ
به نام یکتای بی همتا
...ومی نگارم تا خالی شوم نه گفته باشم
و اما ذکر قلم به نام شهری که داریوش بزرگ افتخار می کرد که از آن است وچنین نامید این دشت بزرگ از حیطه پاسارگاد تا بیضای امروز (یا همان خاستگاه کورش کبیر)تا سروستان که شکارگاه ساسانیان نیک سرشت بود.
داریوش چنین میگوید که من از دشتیم که دارای اسبان نیک و مردان نیک است
بدین تلفظ در پارسی باستان:
(( اُاَسپیا اُمرتیاوشنااُورمزدا)) و همین تلفظ در پارسی باستان خلاصه
میشود به « اُمرتیاوشنا»و«مَرتباوشنا»
ودر زمانهای نه چندان دور مَردشت که استناد به مَردشت شعر سعدی است که در وصف رندان این دودمان میگوید:
خاک مشرق شنیده ام که کنند
به چهل سال کاسه ای چینی
صد به روزی کنند در مَردشت
لاجرم قیمتش همین بینی
واینک تلفظ داریوش از این دشت و مردمانش به مرودشت به اشتباه تبدیل شده است...
پیشینه تاریخی:
مرودشت را می توان گفت سابقه ای به عمر تاریخ دارد زیرا در وجه تسمیه این شهر که در نزدیکی خرابه های شهر استخر بنا شده عنوان گردیده که مرو نام یکی از محلات شهر استخر بوده است.
و شهر مرودشت فعلی از سال 1314 همزمان با احداث کارخانه قند شکل گیری آن آغاز گردیده و در سال 70 به بزرگترین شهر بعد از مرکز استان مبدل شده است.
زبان مردم این شهرستان فارس است.
از آثار تاریخی مهم این شهرستان به تخت جمشید، نقش رستم، ویرانه های شهر استخر، تخت طاووس، پل خان و ... می توان اشاره کرد.
شهرستان مرودشت از شهرستانهای شمالی استان فارس و به فاصله 45 کیلومتری از مرکز استان قرار دارد. مساحت آن 3687 کیلومتر مربع و از شرق محدود است به شهرستان ارسنجان از شمال به شهرستان پاسارگاد و از شمال غرب به شهرستان خرم بید و اقلید و از جنوب غربی به شهرستان سپیدان و از جنوب به شهرستان شیراز محدود است، ارتفاع آن از سطح دریا 1620 متر می باشد.
وضعیت شهرستان از نظر: تقسیمات کشوری
- تعداد شهر: سه شهر: مرودشت، سیدان، کامفیروز
- تعداد بخش: چهار بخش: مرکزی، کامفیروز، درودزن،سیدان
- تعداد دهستان: 14 دهستان
- وسعت: 3687 کیلومتر
- جمعیت کل شهرستان: 333813 نفر
- جمعیت مردان: 171140 نفر
- جمعیت زنان: 157173 نفر
- جمعیت شهری: 145194 نفر
- جمعیت روستایی: 188636 نفر
- جمعیت غیر ساکن: 438 نفر
- جمعیت فعال: 69830 نفر
- نرخ بیکاری: 7/13%
وضعیت شهرستان از نظر: آموزش و پرورش و آموزش عالی
- تعداد کل دانش آموزان: 70424 نفر
· پسر: 36194 نفر
· دختر: 34230 نفر
- تعداد مدارس و واحد های آموزشی: 561 ساختمان
- مراکز آموزش عالی موجود در شهرستان: دانشگاه آزاد و اسلامی واحد مرودشت و دانشگاه پیام نور واحد مرودشت.
- تعداد دانشجویان دانشگاه پیام نور: 70 دانشجو در 2 رشته
- تعداد دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی: 8252 دانشجو در 51 رشته
- تعداد طلبه های حوزه علمیه: 46 طلبه و5 استاد
- تعداد کتابخانه های عمومی و دولتی: 9 باب
- امکانات تربیت بدنی:
· 6 سالن ورزشی سر پوشیده
· 7 زمین بازی
وضعیت شهرستان از نظر: کشاورزی
- میزان کل اراضی زیر کشت: 150 هزار هکتار
- میزان اراضی تحت اشغال باغات: 3.580 هکتار
- میزان اراضی زیر کشت زراعی: 146.470 هکتار
- میزان کل محصولات زراعی و باغی: 1.909.024 تن
- میزان محصولات تولیدی باغی : 62.000 تن
- محصولات عمده باغی شامل: انار، گردو، انگور، بادام، زردآلو، به، سیب، هلو، خرما
- میزان محصولات تولیدی زراعی: 1.847.024 تن
- محصولات عمده زراعی: گندم، جو، ذرت، برنج، چغندر، کلزا، گوجه فرنگی، پیاز، سیب زمینی
- تعداد چاههای کشاورزی: 12500 حلقه
- تعداد چاههای عمیق: 7000 حلقه
- تعداد چاههای عمیق برقدار : 25000 حلقه
- تعداد چاههای نیمه عمیق دستی: 5500 حلقه
- تعداد قنوات: 19 رشته
- تعداد چشمه ها: 12 چشمه
• و حدود 37% اراضی کشاورزی شهرستان از طریق سد درودزن آبیاری می شود.
وضعیت شهرستان از نظر: صنعت
- تعداد واحدهای صنعتی فعال : 3900 واحد
- شامل: کارخانجات بزرگ ذرت خشک کنی، رب گوجه فرنگی و شوریجات و ترشیجات – کارگاههای قالیبافی و صنایع کوچک
وضعیت شهرستان از نظر: خدمات زیر بنایی
الف، راهها:
- طول راههای آسفالته و فرعی : 76 کیلومتر اصلی، 135 کیلومتر فرعی، 152 کیلومتر شریانی
- طول راههای در دست احداث: 30 کیلومتر
- طول راههای روستایی: 377 کیلومتر آسفالته، 39 کیلومتر شوسه، 50 کیلومتر خاکی
ب، گاز:
- تعداد کل انشعابات گاز: 20935 مشترک
- تعداد علمکهای منصوبه: 20935 علمک
- طول شبکه های گاز رسانی: 418 کیلومتر
- تعداد روستاهای برخوردار از گاز: 4 روستا
• 5 روستا در دهه فجر برخوردار می شود و 5 روستا تا پایان سال
- تعداد شهرهای برخوردار از گاز: 2 شهر
ج، ارتباطات:
- تعداد مراکز تلفن شهری: 4 مرکز
- تعداد مراکز تلفن روستایی: 60 مرکز
- تعداد شماره تلفنهای ثابت منصوبه: 61000 خط
- تعداد شماره تلفنهای همراه فعال: 17677 خط
د، آب و برق:
- تعداد مشترکین برق : 65000 مشترک
- تعداد مشترکی آب آشامیدنی: 56990 مشترک
- تعداد مشترکین آب آشامیدنی شهری: 30128 مشترک
- تعداد مشترکین آب آشامیدنی روستایی: 26862 مشترک
- تعداد سدهای موجود با ذکر نام: 1 واحد – سد درودزن
ه، امور بهداشتی و درمانی:
- تعداد مراکز بهداشتی : 22 واحد
- تعداد خانه های بهداشت فعال: 100 واحد
- تعداد تختهای بیمارستانی: 120 تخت
و، جاذبه های گردشگری و میراث فرهنگی:
- آثار تاریخی،فرهنگی: برابر اعلام اداره میراث فرهنگی تا کنون حدود 200 اثر تاریخی در شهرستان به ثبت رسیده مانند:
1. مجموعه جهانی تخت جمشید شامل بنای کاخ ها، موزه و آرامگاه
2. مجموعه آثار تاریخی نقش رستم
3. شهر تاریخی استخر
4. نقش رجب
5. بنای پل خان
6. معدن سنگ مجد آباد و سیوند که گویند سنگ بنای تخت جمشید از آنها تامین شده است.
- جاذبه های طبیعی و تفرج گاهها: بهشت گمشده، آبشار حصار دشتک، تیره باغ، سد درودزن، باغ بدره فاروق، تنگ خوش سیوند، سرآسیاب وقره قلات سیدان

مسئولان دانشگاه آزاد اسلامي مرودشت در حالي محدوده فضاي دانشگاه را گسترش ميدهند که اين دانشگاه در حريم درجه دو تخت جمشيد واقع شده است.
همه ماخیلی به شهر مرودشت فکر کرده ایم.ولی نفهمیدیم آخر که شهر خوبی داریم یا نه.ولی به هر حال ما مرودشتی هستیم.وازهمه مهمتر زادگاه ما هست و نمیتونیم نسبت به اون بی تفاوت باشیم ولی یک سوالی که خیلی تو ذهن ما می آید اینکه ۲۵۰۰ سال قدمت این شهره یا ۷۰ سال.البته ازاینکه بعضی از ما اینجوری فکر میکنیم که شهر نوپایی داریم شاید ظاهر این شهر باشه که باعث چنین تصمیمی میشه.منظورم از ظاهر این شهر فقط کوچه و خیابان نیست.نوع دید مردم این شهر زمین تا آسمون با هم فرق داره .شهری که نبضش به روستاهای حاشیه بسته شده و چرخ رونق مرودشت تو دست روستاهاش است و شاید همینه که مرودشت رو شهر ملتها میشناسن و یه جورایی باید با فرهنگ های اونها آشنا باشیم(البته مهاجرت بیش از حد روستایان رو به مرودشت نادیده نگیرید)وفرهنگ اونها رو نوع روابط اجتماعی ما تاثیر گذاشته باشد .وازیک طرف نزدیکی به شیراز و وابستگی مردم مرودشت به شیراز و تاثیر فرهنگ مردم شیراز و نوع زندگی اونها روی مردم مرودشت ما رو دارای دو فرهنگ متفاوت کرده است.البته هدف ما نقد فرهنگ هیچکدام نمیباشد و فرهنگ هر دیار قابل احترام است .فعلاً روی صحبت ما با خودمون هست نه روستا یا شهر دیگری...این وبلاگ منتظر نظرهای شما در مورد اینکه چگونه شما در مورد شهر مرودشت فکر می کنید است تا با دید کلی شما در مورد شهر دوست داشتنی مرودشت صحبت کنیم.پس منتظر نظر شما هستیم با یاداشتهای خود ما را یاری کنید..
با سپاس مدیر وبلاگ..................
نقش رستم یكی از مهمترین و زیباترین آثار باستانی سرزمین پارس است. این مجموعه در حدود 4 كیلومتری پارسه تخت جمشید، در حسین کوه (كوه حاجی آباد - نقش رستم)، قرار دارد. سینهی جنوبی حسین کوه در اینجا به طور طبیعی به صورت پردهی نمایشی ِبزرگ به بلندی 70 متر و پهنای 200 متر در آمده است. سمت راست این دیواره پردهی نمایشی دیگری به پهنای 30 متر ایجاد شده.بر دیوارهی عمودی حسین کوه نقش چند چلیپای ( صلیب + ) بزرگ دیده میشود. سه نقش در روبرو و یک نقش در سمت راست زاویهی کوه که هر کدام آرامگاه یکی از شاهان هخامنشی میباشد.کمی پایین تر از چلیپا های روبرو شاهان ساسانی نقش برجستههایی از خود به یادگار گذاشته اند.
آرامگاه داریوش بزرگ
از بین چهار آرامگاه موجود، فقط این آرامگاه کتیبه دارد . در شاخه بالایی آرامگاه، شاه با لباس پارسی و کمان به دست بر روی سکویی سه پله ایستاده و در حال انجام مراسمی است که میتواند شاهی یا مذهبی باشد.نماد فروهر در بالای سر و پیشاپیش پادشاه قرار گرفته است و شاه دست خود را به علامت احترام رو به این تصویر گرفته. سی تن از نمایندگان قبایل مختلف تخت شاهی و سکوی سه پله روی آن را حمل میکنند. در قسمت میانی آرامگاه حفرهای وجود دارد که ورودی آن مشابه درها و سرستونهای هخامنشی در سنگ حجاری شده و نمایی از یک ساختمان مشابه ساختمانهای تخت جمشید را نشان میدهد. درون حفرهی آرامگاه سه اتاقک در دل کوه کنده شده است که در هر یک سه گور صندوق مانند قرار دارد. تمام این اتاقکها و گورها خالیاند و احتمالاً توسط لشکر اسکندر غارت شدهاند.....
آرامگاه خشایارشا
این آرامگاه در سمت راست آرامگاه داریوش بزرگ قرار گرفته و بجز فقدان کتیبه و برخی اختلافهای جزئی در نقشهای برجسته، کاملاً مشابه آن آرامگاه است. معماری داخل حفرهی آرامگاه با آرامگاه داریوش بزرگ تفاوتهای اساسی دارد..
آرامگاه اردشیر اول
این آرامگاه در سمت چپ آرامگاه داریوش بزرگ واقع شده است ..
آرامگاه داریوش دوم
این آرامگاه غربیترین آرامگاه هخامنشی نقش رستم است ...
و اما عجیب ترین قسمت
کعبه زرتشت یا .....
بنايي با معماري خاص در «نقش رستم» وجود دارد كه از زمان حمله اعراب به ايران و از روي ناداني نام «کعبه زرتشت» را به آن دادند. زيرا كاربرد آن را نمي دانستند. از آن جا كه فكر مي كردند هر ديني مي بايست براي خود بتكده يا مركزيتي براي خود داشته باشد با ميل خود گفتند حتمن اين بنا هم مركزيت يا كعبه زرتشتيان است (نمي دانستند زرتشتيان مادي پرست نيستند و چيزي ساخت دست بشر را نمي پرستند).
اما غياث آبادي با تحقيقات خود ثابت كرد اين بنا با مقايسه با تمامي بناهاي گاهشماري (تقويم) آفتابي در سرتاسر جهان، پيشرفته ترين، دقيق ترين، و بهترين بناي گاهشماري آفتابي جهان مي تواند باشد. در صورتي كه تا قبل از اين بنا «چارطاقي ها» در نقاط مختلف ايران احداث شده بودند و همين وظيفه را با شيوه اي بسيار ساده اما دقيق و حرفه يي بر عهده داشتند. تمامي بناهاي گاهشماري آفتابي در جهان فقط مي توانند روزهاي خاصي از سال (مانند روزهاي سرفصل) را مشخص كنند و يا حتي با سال خورشيدي تنظيم نيستند. اما اين بنا با دقت و علمي كه در ساخت آن اجرا شده قادر است بسياري از جزئيات روزهاي مختلف سال و ماهها را مشخص كند كه زرتشتيان با استفاده از اين بنا مي توانستند بسياري از مناسبت ها و جشن هاي سال را روز به روز دنبال كنند و از زمان دقيق آنها آگاه شوند.
![]()
تخت جمشید مجموعهای كامل از سازهها و بقایای مربوط به دوره هخامنشی است كه در زمان داریوش اول و در سال 518 پيش از میلاد ساخته شده است. بررسیها و مطالعات کارشناسان نشان میدهد مهندسان هخامنشی، دوهزار و 500 سال پیش با توجه به وضعیت اقلیمی و آب و هوایی، تخت جمشید را که مجموعه ای از كاخها، حصارها، بخشهای خدماتی و نظامی است برای برپایی جشن نوروز در دشت مرودشت ساختهاند.
دشتک از جاهای دیدنی شهرستان مرودشت : روستای محل تولد خودم
|
دشتک روستا یی است قدیمی که در استان فارس جزو شهرستان مرودشت می باشد. ما دشتکی ها گویش وبعضی رسوم خاص خود را داریم که با روستاهای اطراف کاملا متفاوت است.و تنها دو روستای حصار و امام زاده اسماعیل با کمی تفاوت به این گویش تکلم میکنند. باغها وچشمه ها ودو آبشار/ زیبائی منحصربه فردی به دشتک داده است. در حال حاضر محصولات عمد ه دشتک گردو بادام انگوروکمی دامداری است
در گذشته دشتک روستائی خودکفا بود. گیوه دوزی/ نجاری/زنبور داری/ آسیابانی نمدمالی رنگرزی و همچنین به علت قرار گرفتن در سرراه عبور ایل قشقائی از رونق بسیار خوبی بر خوردار بود. قبل از این که مدرسه دولتی باز شود دشتک دارای چندین مکتب خانه بود و از روستاهای اطراف برای سواد آموزی به آنجا می آمدند. در حدود شصت سال پیش تعداد زیادی با سواد داشتیم. به طور یقین میتوان گفت که دشتک در گذشته مرکز اقتصادی وفرهنگی منطقه ابرج وکامفیروز بودولی امروز از رونق گذشته بر خوردارنیست.بهمین جهت بسیاری ازاین روستا مهاجرت کرده اند وحیف است که این روستای قدیمی با جاذبه های بکر و دست نخورده وسر سبز از سکنه خالی شود .به امید اینکه روزی همه ایران آباد شود. .
,وقایعی که 90 سال گذشته در دشتک اتفاق افتاده است در حدود سال 1300هجری شمسی شخصی دشتکی بنام علی بابا تعدادی تفنگچی را دور خود جمع کرده و با نیروهای دولتی به زدوخورد می پردازد. این اتفاق هم زمان با نهضت جنگل به سرکردگی میرزاکوچک خان جنگلی بود. از انگیزه علی بابا و اطرافیان او اطلاعی در دست نیست .نیروهای دولتی برای سر کوبی علی بابا به دشتک حمله میکنندودشتک را غارت می نمایند به همین مناسبت بچه هایی که در دشتک در این سال به دنیا آمدند غارتی نام گذاری کردند . متاسفانه همیشه همین طور است کسانی که باید حافظ جان و مال مردم هم وطن خود باشند به اشکال مختلف اموال وجان مردم را مورد تجاوزقرار می دهند. واقعه دوم درسال 1322 اتفاق افتاده است.در این سال سران ایل قشقایی و بویراحمدی برای جنگ با نیروهای دولتی به سمیرم حمله وبعداز شکست نیروهای دولتی در راه برگشت تعدادی از روستاهای سر راه خودرا غارت میکنند.البته. قشقایی ها در این چپاول به علت اینکه با دشتکی ها آشنایی ودادوستد داشتند شرکت نداشتند.در این واقعه در حدود پانزده نفراز مردم بی دفاع دشتک وهمچنین تعدادی از مهاجمین کشته شدند .تعدادی از آنها کسانی بودند که بالای پشت بام خوابیده بودند وچند نفری هم که برای حمل اموال غارت شده مردم همراه برده بودند کشته شدند.لازم به توضیح است که این حمله غافلگیرانه بود ودشتک آمادگی در مقابل چنین حمله ای را نداشت. .پدران ما تعریف میکنند که تعدادی از مردم با تفنگهای سرپر دلیرانه در مقابل متجاوزین مقاومت کردند..
روستاهای زیادی در فلات ایران وجود دارند که دشتک نامیده میشوند ،و در ایران، افغانستان ، پاکستان وتاجیکستان پراکنده اند.سه تا از این دشتک ها از معروفیت بیشتری بر خوردار هستند دشتک ابرج در استان فارس وجزو شهرستان مرودشت می باشد و به علت وجود طبیعت بکر و دو آبشار زیبا وهمچنین به احتمال زیاد چون خاستگاه دوفیلسوف بزرگ عهد صفوی به نامهای صدرالدین دشتکی وغیاث الدین منصور دشتکی در این روستا میباشد از معروفیت بر خوردار است. دشتک اردل در چهار محال وبختیاری ودر یکصد کیلومتری شهرکرد واقع ودر حدود 5000 سکنه دارد و زادگاه پژمان بختیاری شاعر معاصرمیباشد. دشتک پنحشیر در افغانستان ودر ولایت پنجشیر واقع شده است وبه علت بر خورد نیروهای متخاصم افغانی در این منطقه از معروفیت جهانی بر خوردار است.
اهل دشتک
ما ز ایرانیم و اهل دشتکیم دروطن خواهی به دوران ما تکیم باغها و کوه ها ماوای ماست مردمانی پاک گر چه اندکیم بهر ایران ما شهیدان داده ایم سوی جانبازی مهیا بی شکیم خانه دل جای حق بنموده ایم حق پرستانیم وما کی مشرکیم چونکه یزدان حکم کرده عدل وداد در عدالت پیروان مزدکیم در امور زندگی ما سخت کوش سنگ خارائیم وما کی آهکیم در سفر فیروز هر جا میروی گو که ما هم نیز اهل دشتکیم
.
عکس هائی از دشتک
این هم عکسی از پشت بامها وباغهای باصفای دشتک.
نمائی از روستای دشتک. همه دنیا زیباست اما اینجا برای من چیز دیگریست
|
|
این پست واسه هر چی آدم دلشکسته است نوشته شده
نام خدا در همه ی زبانها زيباست وتقريبا از 4 حرف تشكيل شده است !!!
به زبان فارسي ايزد
به زبان فرانسه دى يو
به زبان مصر قديم اتون
به زبان عربي الله
به زبان سرياني ايلو
به زبان اينكا يايا
به زبان اشوري ارات
به زبان سانسكريت ديوا
به زبان يوناني تئوس
به زبان لاتين رئوس
درسای جالب برای زندگی در ادامه مطلب
زود قضاوت نكنيم
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد،آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.
زندگی یک بازی دردآور است. زندگی یک اول بی اخر است .
زندگی کردیم اما باختیم. کاخ خود را روی دریا ساختیم .
لمس باید کرد این اندوه را. بر کمر باید کشید این کوه را .
زندگی را با همین غمها خوش است. با همین بیش و همین کم ها خوش است.
زندگی را خوب باید آزمود. اهل صبر و غصه و اندوه بود.
باختیم و هیچ شاکی نیستیم. بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم.
تو را می خواهم
--------------------------------------------------------------------
زندگی ..........
زندگی واسه ی ادما مثل دفتر ۲۰۰برگ میمونه اولش خوش خط مینویسن ودوست ادارن تا اخرش برن اما وقتی که به وسطاش میرسن خسته میشن وبد خط مینویسن وهی برگاشو حروم میکنن اما اخرش که رسید جاکم میارن حسرت میخورن که چرا برگه هاشو حروم کردن..........
-------------------------------------------------------------------------
مجنون را به محکمه ی عشق بردن گفتن توبه کن گفت : خدایا عاشقم عاشقترم کن ......
-----------------------------------------------------------------------------------
(گفتم ای ساده دل ساده فراموشش نکن
تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن
دست بردار از او خاطره بازی کافی ست
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن
مردمان نگهش قله نشینند هنوز
دل که در دره نیفتاد فراموشش کن
گفتم این تکه غزل بفرستم نزدش
دلی ولی گفت نشو ساده فراموشش کن
به شما برنخورد پای غزل بود وشکست
اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن )
دست خطی که تورا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند.........
---------------------------------------------------------------------------
یه دختر تنها یه اسمون تردید به هرکه دل بست ازش خیانت دید .......
---------------------------------------------------------------------------------
هیچ کس مارا نمی اورد به خاطر ای عجب یاد عالم میکنیم اما فراموشیم ما
خداکنه همه به عشقشون برسن هر چند منو عزیزم به هم نرسیدیم اما باز واسعه ی همهی عاشقا دعا میکنیم که به عشقشون برسن همیشه باید خدارو در یاد داشته باشی منو عزیزم واقعا" عاشق بودیم همه به عشقمو ن حسادت میکردن اما نذاشتن چرا دلیلشو نمیدونم فداش بشم وقتی با هم بودیم خوشحال بود اما وقتی که من میخواستم برم گریه میکرد به خدا ما از لیلی ومجنون بدتر بودیم یادته چقدر با هم بودن خوش بود اما هرچی فکرمیکنم که چرا رفت خودمم نمی دونم کاش میشد برگرده ........................................![]()
دوسست دارم خودت میدونستی وقتی که بهت گفتم دوست دارم خندیدی اما باور نکردی حالا که رفتی عزیزم با تمام وجودم دوست دارم
شاید ان روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی بیاید کرد خبری از دل پر درد شقایق ها نداشت باید این گونه نوشت چه شقایق باشی چه گل پیچک ویاس زندگی اجباریست
تورو خدا برگرد
وچشم عاشق تو را که گریه کرد میکشم ![]()
تو رفتی وبدون کسی نگفت با خودش![]()
که من بدون چشم تو چقدر درد میکشم.
.......
............................................................خیلی سخته![]()
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری ![]()
صبح بلند شی وببینی که دیگه دوستش نداری![]()
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای اشتی ![]()
بی وفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی![]()
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا![]()
میسوزونه گاهی قلبو طعمه تلخ بعضی حرفا![]()
خیلی سخته اون کسی که اومدو کردد دیونه![]()
هوساش وقتی تموم شه بگه که پیشت نمی مونه![]()
خیلی سخته اگه عمر جادویی شعرت تموم شه![]()
نکنه چیری که ریختی پای عشق اون حروم شه![]()
خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشات میمیره![]()
بره و دیگه سراغی از تو چشات نگیره![]()
خیلی سخته تا یه روزی حرفایی اون باورت شه![]()
نکنه یه روز ندامت راه تلخ اخرت شه![]()
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه![]()
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبرشه![]()
خیلی سخته بی بهونه میوه های کالو چیدن![]()
بدا کم غصه ی نیست چند روزی تو رو ندیدن![]()
خیلی سخته که دلی رو با نگاهت دزدیده باشی![]()
وسط راه اما از عشق کمی ترسیده باشی![]()
خیلی سخته که بدونه واسی چیزی نگرانی![]()
از خودت می پرسی یعنی میشه اون بره زمانی؟![]()
خیلی سخته توی پاییز با غریبی اشنا شی![]()
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی![]()
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه![]()
بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه![]()
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی ![]()
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی![]()
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه![]()
چقدر از گریه ای اون شب چشم تو سرش شلوغه![]()
خیلی سخته وقشنگه اشنایی زیر بارون![]()
اگه چتر نداشته باشن توی دست هر دوتاشون![]()
خیلی سخته واسی اون بشکنه یه روز غرورت![]()
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت![]()
خیلی سخته بودن تو واسی اون بشه عادت![]()
دیگه بوسیدن دستات واسی اون نشه عبادت![]()
خیلی سخته چشای تو واسی اون کسی خیس شه![]()
که پیام داده یه عمر واسی تو نمینویسه![]()
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی![]()
تا بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی![]()
خیلی سخته اونکه دیروز واسش یه رویا بودی![]()
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی![]()
خیلی سخته بری یک شب واسی چیدن ستاره![]()
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره![]()
خیلی سخته که منو تو همیشه با هم بمونیم![]()
انقد عاشق که ندونن دیونه کدوممونییم![]()
تاکجا چشم به این جاده فراموشش کن![]()
دست بردار ازاو خاطره بازی کافی ست![]()
فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن![]()
مردمان نگهش قله نشینند هنوز![]()
دل که در دره نیفتاده فراموشش کن![]()
گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش![]()
دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن![]()
به شما بر نخورد پای غزل بود وشکست![]()
اتفاقی ست که افتاد و فراموشش کن![]()
واسه اینکه نمی شه دیگه بیام تولدت
کریه کن جداییا مارو رها نمیکنن
ادما انگار برای ما دعا نمیکنن
گریه کن حالاحالا ازهم باید جدا بشبم
بشینیم ومنتظر معجزه ی خدابشیم
گریه کن منم دارک مثل تو گریه میکنم
به خدایی اسمونا گلایه میکنم
گریه کن تو بختمون یه برف سنگین نیومد
این همه پرنده رد شد مرغ امین نیومد
گریه کن واسی شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداش
دلای منو تو که به فردا امیدی نداش
گریه کن فکر کن دلیلی ندارم فقط همین
واسه فاصله که از اسمونه تازمین
گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودنش وهست وحل نشد
گریه کن برای لحظه های که تلف شدن
گلایی که ما نچیدیمشونو علف شدن
گریه کن برای نقشه هایی که مهتابی بودن
برای عاشقیای ما که قلابی بودن
گریه کن برای رویایی که قسمت نمی شه
یه شبنم سر خدا واسه ما خلوت نمی شه
گریه کن برای خوابا که فقط یه خواب بودن
واسه ارزوهامون که همش حباب بودن
گریه کن واسه خوشی های که نازل نمیشن
واسه اون دیونه هایی که دیگه عاقل نمیشن
گریه کن برای اولا که عاشقونه بود
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود
گریه کن از یادمون رفت واسفند نزدیم
دستمون تو دست هم بود لبخند نزدیم
گریه کن چون اون روزامون دیگه تکرار نمیشه
دلامون به سادگی حاضر به اقرار نمیشه
گریه کن غرور واسی دیونگی یه سد شده
مرغ امین دیداین صحنه رو تندی رد شده
گریه کن بذار تمام عقده هات شسته بشه
حق داره ادم یه وقتا از خوذش خسته بشه
گریه کن واسه همه واسه خودت برای من
تویی بارونی ترین ثانیه ها حرفاتو بزن
گریه کن تا ایینه شه باز اون چشایی روشنت
واسه موندنت لازمه فدای گریه کردنت
------------------------------------------
پراز ترانه های عاشقونه
واسی کسی که برای جدایی
یه مدته دنبال یه بهونس
واسی کسی که نمیاد نه میره
بازم میگه مقصرم زمونس
میشه نوشت تو انقدر خوبی که
دوستدارم فقط یه جور نمونس
---------------------------------------------
از زمین قلبمو برنداشت ورفت
دیدی اخرش منو ودیونه کرد
واسه رفتن همینو بهونه کرد
دیدی اون وعدهای که رنگی بود
تمومش فقط واسه قشنگی بود
دیدی اون که دلمو بهش دادم
رفت و از چشمای نازش افتاد
دیدی اونی که می گفت مال منه
دم اخر نیومد سر بزنه
دیدی خط زد اسممو از دفترش
رفت و اسفند نزدم دور سرش
دیدی اون نخواست برم به بدرقش
دیدی که باختم توی مسابقش
دیدی مهربونیا رو زد کنار
رفت وچشمامو گذاشت تو انتظار
امون از عاشقیا چن روزه
که فقط یکی تو شعرش میسوزه
سلام عشق گمشده ام امروز برای تو می نویسم سال ها بود که تو رو گم کرده
بودم تو تنها عشق من بودی وهستی .تو این زمونه انقدر به ما فهموندن که عشق
وجود نداره همش هوسه نذاشتن چیزی از عشق درک کنیم و بفهمیم من تا به الان
مزه ی عشق نچشیده بودم تا تو رو پیدا کردم و واقعا احساس کردم که عاشق
واقعی هستم چرا هیچ وقت باور نکردن عشق وجود داره.من بدون تو گل رز خوش
بوی من نمی تونم زنده باشم تو همونی که منو از تنهایی شب ها بیرون اوردی وبه
روشنایی قلبت نزدیک کردی تو همون عشق گمشده ی من هستی که با حرفات
ارومم می کنی تو همونی که مجنونم هستی کلی پریشونم هستی
فکر نکن تنها خودت عاشقی من از تو عاشقتر و پریشون ترم . امید وارم یه روز
بفهمی که چقدر دوست دارم واسه ی یه نگات ۱۰۰۰ بار جون میدم.
دوست دارم
چون بی اسمون اون خیلی تنهاست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو لحظه های زردم تو غم دلواپسی
حتی وقتی توگفتی هر دوی ما بی کسیم
چه کنارم بودی وچه رفته بودی راه دور
تو تموم بی قراری ها یا تو ی هم نفس
حتی وقتی به زبون اومدی وگفتی ببین
ما دو تا تا اخرش برای هم دیگه بسیم
یه چیزی بهم میگفت تو مثل معبد می مونی
ما یه جور برای همدیگه فقط مقدسیم
اومدم یه شب کناره پنجره با کمی بغض
هم سپردم به ستاره هم نسیم
که برید یه جور به مردم این دنیا بگید
ما۲ تا دیونه ایم اما به هم نمیرسیم![]()
منتظرت میمانم از طلوع عشق تا غروب سرنوشت![]()
عشق به چه معناست؟بزرگان می گویند:
مارتین لوتر کینگ:عشق مایه ی اسودگی و روشنی زندگی است![]()
جورج برنارد شاو:عشق مانند ستارهی است که مردان همچنان که بدان می نگرند و پیش میروند در چاه
سردو عمیقی میافتند که ازدواج نام دارد![]()
حسین رحمت نژاد:عشق نشآت گرفته از خواسته های درونی و چکیده های قلب است![]()
ریچاردهس:عشق تنها چیزی است که با کم شدن از دست نمی رود ![]()
حسین بهزاد: عشق همه چیز است اگر نباشد هیچ چیز وجود ندارد![]()
..........................................................................
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه کسی رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن شاید هیچ وقت کسی تو رو مثل اون دوست نداشته
باشه........................![]()
با اسمون نگاه کن دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه به اونی که کم نوره قانع باش چون ستاره های
پرنور مال همس وهمه نگاش میکنن!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتمش دل می خری پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند ... خنده کردو دل ز دستانم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود . دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گل یخ اگه یه هم زبون داشت به خدا یخ نمی زد
ای ستاره بی تو من تاریکم بی تو من به انتها نزدیکم ![]()
شعر من از عشق تو نام گرفت ![]()
این همه غم از تو الهام گرفت ![]()
راستی چه کردم؟ ![]()
به چه بود تقصیرم !![]()
که چنین بود بعد تو تقدیرم![]()
تو نخواستی من وتو ما بشیم ![]()
سرنوشت این بود که تنها بشیم![]()
نفس تازه ی من باش،وقتی حتی نفسم نیست
هم تبار.اگه نباشی،نفسم دیگه بسم نیست
نازنین.تعبیر چشمات،شبُ از پا در میاره
عمریه بیراهه ی من،جز تو سامونی نداره
مث پرواز کبوتر،سبز و ناب و دلنشینی
تو رُاز خداگرفتم،بهترین عشق زمینی
قدم اولُ بردار،تا که پروازُ بلد شم
از همه می گذرم اما،نمی تونم از تو رد شم
مثل یک پنجره ی باز،رو به سمت آسمونی
خودتُ چه عاشقونه،به شکفتن می رسونی
وقتی که رو تن دیوار،ابر بارونی می باره
عطر نم خورده ی کاهگل،یادتُ برام میاره
من برای زنده بودن،باید از تو جون بگیرم
بی تو زود می شکنم اما،با تو هیچوقت نمی میرم
عزیزم تو که غمگین میشی انگار که دیگه هرگز تو آسمون زندگیم هیچ آفتابی طلوع نخواهد کرد
تو که غمگین میشی انگار که هزار جغد شوم توی دلم شروع به نوحه سرایی می کنند
تو رو که غمگین می بینم فاصله خیلی آزارم میده.امشب خیلی احساس بیچارگی کردم.
حاضرم همه عمرم دوهزار که سهل است هزاران کیلومتر ازت فاصله داشته باشم ولی مطمئن باشم که تو هیچ غمی نداری و اونجا حامد شاد و خوشبخت منی.
دوری وقتی آزارم میده که تو غمگین باشی و من نتونم که برای لحظه ای دستهات رو توی دستهام فشار بدم ![]()
دوری وقتی آزارم میده که قطره ی اشکی از چشم تو جاری بشه و من نباشم که با دستهای خودم پاکش بکنم و چشمهای قشنگت رو ببوسم
امشب دوری خیلی آزارم داد. خیلی خیلی خیلی![]()

خوب من٬ مهربونم٬ امروز یه بار دیگه فهمیدم که چقدر دوستت دارم و چقدر در خون و روحم جریان داری. امروز یه بار دیگه فهمیدم که جدایی از تو یعنی همون لحظه ی مرگم چون مگه میشه کسی بتونه از خون و روحش جدا بشه؟؟؟
همه به معشوق خودشون میگن :(تو در قلب من جای داری) ولی من تو رو در تمامی روح و خون خودم حس می کنم . تو در قلب من پنهان نشده ای تو در زندگی من٬ در همه ی هستی من جریان داری .
تو همه شادی زندگی منی . تو همانی که هر سحر به یاد تو چشم می گشایم و هر شب یه یاد تو چشم می بندم. تو همانی که همه عمر عاشقت خواهم ماند و ازت می خوام که برای ابد همینطور عشق پاک تر از برگ گل و دورادور من باشی .
تو برام عزیز ترین عزیز عالمی
تو قشنگ ترین بهونه ی دوست داشتنی
تو همه قلب منی ٬ روح منی٬ عشق منی
تو دلیل خنده ٬ تو دلیل گریه
تو دلیل بودن و نبودن منی
تو خود خود خود منی
سمیه جان دوست دارم 
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند... 
سربازان مانع ورودش مي شوند!
خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد:
چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !![]()
خان مي پرسد:
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد:
من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد:
خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟ .gif)
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود ...
مرد مي گويد:
من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...! .gif)
![]()
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم
ای يوسف خوش نام ما خوش می روی بربام ما
ای درشکسته جام ما ای بردريده دام ما
ای نور ما ای سورما ای دولت منصورما
جوشی بنه درشورما تا می شود انگور ما
ای دلبرو مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی درعود ما نظاره کن دردودما
ای يارما عيارما دام دل خمارما
پاوامکش ازکارما بستان گرو دستار ما
درگل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای دل
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در شگفتم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند .
اما برای حسینی که یک عمر آزاده زندگی کرد می گریند .
دکتر علی شریعتی .
تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد.
التماس دعا .
..:: بار الاها ::..
بارالها
برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
میطلبم.
دکتر علی شریعتی
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
دکتر علی شریعتی
خان دستور بقول ما بختیاریها (چاق کردن قلیون داد )یعنی برایش قلیون بیاورند ....
شیر زنی میان اون طایفه قلیون رو چاق کرد و لخت مادر زاد جلوی مردان قبیله خود به نزد خان رفت و همینکه جلوی خان رسید دستش را جلوی ناموسش گرفت ...خان علت را پرسید ؟؟؟؟؟؟
زن گفت اینها که من جلویشان لخت آمدم همگی مثل من زن هستند ...و دلیلی نداره که من جلوی زنها ناموس خودم را بپوشانم ....فقط جلوی شما که مرد و نامحرم هستین ...ناموسم را پوشیدم ...
خان به فکر فرو رفت و فهمید که جای ماندن نیست ...و زن با اینکارش باعث به غیرت در آوردن مردان قبیله اش شده است ...
خیلی زود از آن قبیله فرار کرد و جان سالم بدر برد ...
ای کاش ...................
هی شب پره ی بامداد پرست !
بلکه یکی مثل تو طبیب این چراغک تب کرده کاری کند
ورنه راه کجا و رفتن کی و حوصله کو ؟
خیلی وقت است معلوم است تکلیف پشت سر
خیلی وقت است تاریک است هرچه پیش رو
تو می گویی چه کنیم ؟
چه خاکی بر شانه های شکسته ی باد نشسته است
که نه ارثی از اردیبهشت برده و
نه شباهت اش به آذر ماه است ..
حالا من ،
آلوده ی همین خلوت نشسته ام
تو چرا شب پره ی بی قرار بامداد پرست ؟
باور کن
نه چراغ و
نه این وقت شب ؛
تنها پنجره می داند
فرصت فرار از خواب پرده کی پیش خواهد آمد .
خورشید امشب خوابش سنگین است!
ماه را روی ساعت پنج و نیم صبح کوک کرده بودم
اما نمی دانم چرا
هیچ اتفاقی نیافتاد !
دیــروز فریبم داد...
از امــروز میترسم...
از فــردا بیمناکم...
ديگر طعم تلخ زندگي را نخواهم چشيد...
ميان غم بارترين
و شايد زجر آورترين لحظاتم
مرگ
به سراغم مي آيد
و كابوس زندگي پر دردم را
ميان شيرين ترين آرزوهايم
به زنجير ميكشد
من مرده ام
و اينك تابوتم را
ميان سنگيني سكوت
سنگين تر از دردهايم
به سوي فرجامي كه گريبانگير انسان هاست
مي برند
قبرم را
به تزيين دانه هاي خاكي كه جسمم را در بر مي گيرند
مي آرايند
و
روياييم را پايان مي بخشد
و زندگي پر از رنجم را
فرجامي ابدي ميدهد
انسانها
زمان را تسخير خواهند كرد
و آرام و آرامتر از ثانيه ها
فراموشم خواهند كرد.
و من
ديگر طعم تلخ زندگي را
نخواهم چشيد
من مرده ام
سکوت خواهم کرد واز یاد خواهم برد ،
آن چه را که به پایان رسید
وشروع خواهم کرد آنچه را که دوباره به اتمام میرسد:
سیگاری آتش خواهم زد تا بخاطر...
قلمی خواهم شکست تا به آغاز...
اراده ای خواهم کرد تا به عمل...
تیری رها خواهم ساخت تا به ثمر...
فنجانکی خواهم شکست تا به شکست...
بره ای خواهم شد تا به تمرد...
وعمری خواهم کرد تا به مرگ...
و اوقات را معدوم خواهم ساخت
همچنانکه آب غسالخانه ای را چرک...
و خاکی را مزدود...
زندگیم را مفعول...
و خدایان را برای لحظه ای مشغول خواهم ساخت
سنگ تراش شروع میکند برای لقمه نانی
وچه اهمیت دارد حقیقت آنچه مینویسد چیست؟
چه اهمیتی دارد سال تولد اتفاقی که به پایان رسیده است؟
و فریاد های انزجار از درد زایمان مادرم،تنها با نام پدر بر سنگ جای میگیرد
من از آنچه بودم جدا شدم
قطعه چند وبلوک چند نام من است
تنها خود میتوانم مراقب خود باشم
گودالم را دوست خواهم داشت
و با موریا نه هایم چند ساعتی بازی خواهم کرد
و اگر صدایی لرزان بر قبر من حمدی خواند
به او خواهم خندید ،تا حد مرگ...
و باید رفت...
همه چیز به پایان رسید!
آری وقت رفتن است...
وقت سفر کردن و دل کندن...
وقت جدایی...
پای رفتن نیست...
اما باید رفت...
رفت و مقصد را جست!
نمی دانم به کدامین سو می روم...
اما می روم...
باید ادامه داد...
هنوز مانده...
مسیر طولانی و مقصد دور...
هم شادم و هم غمگین!!!
شادم از پایان و غمگینم از پایان!!!
کوله بارم را بسته ام...
آماده ی سفر...
اما دل کندن دشوار است از عزیزان!!!
رسم روزگار این است...
جدایی از کسانی که دوستشان داری!!!
سخت است اما چاره ای نیست!
دلم برای همه تنگ می شود...
رفتن اجباریست...
ماندن بعید...
تنها باید رفت و سفر کرد!!!
تنها باید ادامه داد!!!
آری می روم...
خدا نگهدار...
چه زود فراموش شدم...
چه زود فراموش شدم آن زمان كه نگاهم از نگاهت دور شد ....
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه دستانم از دستان تو رها شد....
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !
با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،
راهی جز تنها ماندن ندارم !
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،
كه با هم در اوج آن پرواز می كردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...
آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،
با اینكه كم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،
با اینكه برای خود كسی نبودم ،
اما آنگاه كه با تو بودم برای خودم همه كس بودم !
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !
هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشك ریختم كسی اشكهایم را پاك نكرد،
هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم
كسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام كند .
خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه كرد ،
خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره كرد .
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن
و دیگر نگذشت آنگاه كه تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،
هر گاه دیدی نیستم بدان كه از عشقت مرده ام !
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دلم برایت خون شد ....
تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای كه در سر داشتم تو را خوشبخت كنم ،
می خواستم عاشق ترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ،
اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دیگر تو را ندیدم !
ای مسافر !!!
اي جدا ناشدني !
گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !
تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ ، گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...
و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من !
آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو .
مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...
آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند...
اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!
باران هنگام طوفان را که مي بيني !
آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟
تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ...
نمیدانی که ان هنگام که سفرت به پایان رسد
ایا از خود راضی و خشنود هستی؟؟؟
پس گامهایت را ارام واهسته بردار و از
انچه در سفرت تو را به بیراهه میکشاند دوری کن
حال تو حال کسی است ، که با ایمان و عزم راسخ
برای پیمودن و صعود به قله ی رهایی اینک در دامنه ی کوه ایستاده است
به بالا که مینگری نگران نشو
بدان که تنها نیستی...
فرشتگانی مهربان همراه تواند و گاهی که خسته میشوی! انها یاریت میکنند و همراه تو اند انجا که حس تنهایی کردی!
فقط قله را ببین ..
ببین که بر فراز ان ایستاده ای
و ان گاه ....
تن رنجورت هر چند ممکن است زخمی و خستگی ناچیزی داشته باشد...
اما حس زیبایت را از اینک میبینم
که چه شیزین است فتح قله های رهایی...
میبینی برای رسیدن هر چه کردی
ارزشمند است
ان گاه که از اسارت من رها گشتی...
وه چه شیرین است رهایی برای تو...
| پنجشنبه 24 دی1388 ساعت: 17:45 | توسط:سمیه | ||||
| ميخواهم ازتوبگويم بي آنكه درجستجوي قافيه باشم وبي آنكه درجستجوي واژه باشم دراين شبهاكه ميگويندعيزترين شبهاي خداست ميخواهم ازتوبگويم ازتوكه عاشقانه دوستت دارم وميدانم كه دوستم داري باساده ترين كلمات همراه باهمين اشكي كه داردميغلتدوفرومي افتد ميخواهم بگويم دوستت دارم امشب نه ميخواهم بريت از آسمان خورشيدبياورم نه ميخواهم ستاره ها رابرايت بچينم ونه ميخواهم به شهرروياهاوآرزوهابروم فقط ساده وباصداقت همراه باشاهدي صادق ازاعماق جاني سوخته باچشماني باراني ميخواهم بگويم دوستت دارم وميخواهم بگويم اين نه سخني است كه تنهابرزبان آيد من تقدس عشقت رابركرامت وجودنشانده ام واگرسراسروجودم زبان باشد يكسره خواهدگفت. . . . . . . . ./ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . دوستت دارم | |||||
| سه شنبه 22 دی1388 ساعت: 17:45 | توسط:سمیه | ||||
|
تومعناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم دنبال توميگردم.....
| |||||
| دوشنبه 28 دی1388 ساعت: 19:22 | توسط:سمیه | ||||
| درفراسوهای عشق تو را دوست دارم ، در فراسوی پرده و رنگ ، در فراسوی پیکرهایمان ، با من وعده ی دیداری بده | |||||
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با هر username كه باشم، من را connect مي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با يك delete هر چي را بخواهم پاك مي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اينهمه friend براي من add مي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينهمه wallpaper كه update مي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با اينكه خيلي بدم من را log off نمي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه همه چيز من را مي داند ولي SEND TO ALL نمي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي گذارد هر جايي كه مي خواهم Invisible بروم.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه جزء friend هام مي ماند و من را delete و ignore نمي كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه اجازه، undo كردن را به من مي دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را install كرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت به من پيغام line busy نمي دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اراده كنم، ON مي شود و من مي توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه دلش را مي شكنم، اما او باز من را مي بخشد و shout down ام نمي كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه password اش را هيچ وقت يادم نمي رود، كافيه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تلفنش هميشه آنتن مي دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه شماره اش هميشه در شبكه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت پيغام no response نمي دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هرگز گوشي اش را خاموش نمي كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت ويروسي نمي شود و هميشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچوقت نيازي نيست براش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه آهنگ حرف هاش هميشه من را آرام مي كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه نامه هاش چند كلمه اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو كارش نيست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اينكه وسط حرف زدن نمي گويد، وقت ندارم، بايد بروم يا دارم با كس ديگري حرف مي زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را براي خودم مي خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه وقت دارد حرف هايم را بشنود
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه فقط وقت بي كاريش ياد من نمي افتد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي توانم از يكي ديگر پيشش گله كنم، بگويم كه ….
خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه پيشم مي ماند و من را تنها نمي گذارد، دوست داشتنش ابدي است
حمد و ستایش مخصوص خدایی است که اول است بی انکه اولی پیش
از او باشد و اخر است بی انکه اخری پس از او باشد(صحیفه سجادیه)
اونقدر در مورد عشق های پوچ و دروغین زمینی حرف زدیم که عشق به
معبود رو فراموش کردیم "خدا" اصلا تا به این فکر کردین که اگه یه لحظه
فقط یه لحظه خدا از ما چشم برداره چه بلایی سرمون میاد نه فکر
نکردیم هیچ کدوم از ماها بیخودی هم نمیتونیم تظاهر کنیم چون اگه با
خدا بودیم وضعمون اینطوری نبود یا حداقل خودم پر ز گناه نبودم چه کنم
خدایا . ولی واقا ما عجب خدایی داریم مشتی . هر چی گناه میکنیم
میبخشه . هر چی توبه میشکنیم باز هم میگه بیا اشکال نداره خجالت
نکش . همه ی این کارا رو میکنه بی هیچ منتی اما ما در عوض چه
میکنیم نا فرمانی من بارها سرم رو روی شونه ی خدا گذاشتم و زار
زار گریه کردم و سبک شدم یه بار امتحان کنید ببینید چی حسی به ادم
دست میده . خدا عاشق تر از همه است عاشق بنده هاش. من
عاشق خدام همه عاشق خدا هستن بچه ها به خدا عشق های
زمینی ارزش نداره یه روزی مثل خود دنیا تموم میشه ٬اره تموم . اگه
جز ادم های عاشق هستین این رو بدونید عشق شما زمینی هست و
فانی ٬پس عشق به معبود رو جایگزین این عشق بکنید.
یه لحظه چشمانتون رو ببندید و فکر کنید تمام دنیا برای شماست
اما خدا با شما نیست خواهید دید که نا خود اگاه چشمانتون باز
میشه چون اون چشما دنیا رو با خدا میخوان نه بدون خدا ...

.تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم،
بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين
يک لحظه باقي است
دختري از پسري پرسيد كه منو قشنگ ميبيني ؟
پسر گفت نه
دختر پرسيد ميخواي تا آخر عمر كنارم بموني؟
پسر گفت نه
دختر پرسيد اگه از من جدا بشي گريه ميكني؟
پسر گفت نه
دختره آهي کشيد و اشک از چشماش جاري شود
پسر بازوهاي او را فشرد و گفت:
تو قشنگ نيستی بلكه زيبايي
من نميخواهم كه تا آخر عمر با تو بمانم
من نياز دارم كه تا ابد با تو باشم
اگه تو بري من گريه نميكنم من ميميرم
پر رنگ ها را می بینیم...
آسان ها را می خواهیم...
غافل از این که خوب ها سخت می آیند...
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند....

زندگی سخته اما باید خطر کرد
هیچ چیزی رو از دست نمیدی
با دست خالی اومدی با دست خالی هم میری
تو این مسیر پرخطر ممکنه گاهی هم زمین بیفتی
اما وقتی که افتادی دیگه تخت رو زمین دراز نکش
این فرمول رو به خاطر بسپار
نه بار زمین بخور اما ده بار برخیز
این جمله رو با خودت تکرار کن
من خم می شوم اما نمی شکنم
راستی یادت باشه وقتی موفقی که
با آجرهایی که دیگرون به طرفت پرت می کنن
یه خونه محکم برای خودت بسازی.........




مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی....
ای باغبان هستی من هنگام روییدنم....
باران مهربانی هستی که به آرامی سیرابم می کند....
هنگام پروراندنم، آغوشی گرمی که بالنده ام می سازد.....
هنگام بیماری ام، طبیبی هستی که دردم را می شناسد و درمانم می کند....
هنگام اندرزم، حکیمی آگاهی که به نرمی زنهارم می دهد....
هنگام تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوشی که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.....
هنگام تردیدم، رهنمایی راه آشنایی که راه را از بیراهه نشانم می دهد.....
مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی تو را سپاس می گویم و می ستایمت....


ای که یادت همه آرامش من ای وجودت همه خواهش من....
تو نمایانگر الطاف خدایی مادر زیر پای تو بهشت است.....
هرچه کردم چه زیبا و چه زشت دست تو گرمترین گرمی مهر....
مهر تو پاکترین معنی عشق نفست رایحهی ریحان است....
دیدن روی نکویت مادر همه درد مرا درمان است....
ورد زیر لب تو ذکر دعاست خانه با بودن تو بهترین باغ دل انگیز خداست...
پاکتر از همه پاکی هایی خوبتر ازهمه خوبی هایی با صفاتر ز همه دنیایی...

زندگی فرصت بس کوتاهیست...
تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست...
مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ...
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک...
نفس سبز بهاری جاریست...
مراقب باش ...
مراقب افکارت باش، چون افکارت، گفتارت را میسازد....
مراقب گفتارت باش، چون گفتارت، اعمالت را میسازد....
مراقب اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هایت را میسازد....
مراقب عادت هایت باش، چون عادت هایت، شخصیتت را میسازد....
مراقب شخصیتت باش، چون شخصیتت، سرنوشتت را میسازد....
کاش وقتی زندکی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم.....
کاش بخشی از زمان خویش را وقف قسمت کردن شادی کنیم....
کاش وقتی آسمان بارانیست اززلال چشمهایش تر شویم....
کاش شب وقتی تنها میشویم با خدای یاس ها خلوت کنیم....
کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم.....
کاش با الهام از وجدان خویش یک گره از کار ه دلها وا کنیم......
کاش رسم دوستی را ساده تر مهربانی تر آسمانی تر کنیم......
کاش در نقاشی دیدار مان شوق ها را ارغوانی تر کنیم.......
کاش وقتی شا پرک ها تشنه اند ما به جای ابر ها گریان شویم.....
و امروز که وقت جدایی ماست
تلخ ترین روز عمر من است
چقدر دلگیر است غروب سرخ جدایی
تو میروی و من امید دارم که شاید
التماس چشمان مرا ببینی
تو دور میشوی و من باز هم امیدوارم
تو محو می شوی در دریای چشمانم
و با فرو ریختن اشک هایم
تو دیگر نیستی تا ببینی که من شکستم
سپیده قایم مقام
ووقتی دستهایم را بالا بردم تو تنها کسی بودی که دستهایم هم ااغوش دسهایت بود![]()
اگر تا اخر عمرت بگویی از تو بیزارم
بخواهی یا نخاهی من همیشه![]()
دستش دارم![]()
اگر زهرم دهی زهرت بنوشم ![]()
اگر عسلم دهی با اب کافور![]()
کفن پاره کنم رویت ببوسم![]()
ههمیشه وقتی یکی ازم میپرسید چند تا دوستم داری یه عدد بزرگ میگفتم![]()
ولی تو حالا تو ازم پرسیدی چند تا دوستم داری گفتم یکی ![]()
![]()
میدونی چرا
چون قشنگترین عزیز چیزای دنیا یکی هستن ![]()
![]()
![]()
ماه یکی خورشید یکیه زمین یکیه خدا یکیه مادر یکیه پدر یکیه تو هم یکی هستی ![]()
![]()
![]()
وسعت عشق من به تو هم یکیه![]()
![]()
![]()
نمیتونی بهش بگی که چقدر دوسش داری نمیتونی بهش بگی که چقدر بهش نیاز داری![]()
![]()
واسه همینه که عا ها دیونه می![]()
![]()
![]()
![]()
رنج از طرف دوست دل ازار نباشد![]()
![]()
![]()
یاری که تحمل نکند یار نباشد![]()
![]()
دل دائم صبورم را شکستن
به جرم پا به پای عشق رفتن
پرو بال عبورم را شکستن

بیا واسه این دلم بد نیار
بیا و شکست منو خط بزن
برای یه بارم بشو ماله من

نخواستم هيچي نگي
نخواستم درد دلت رو ديگه با هيشكي نگي
آخه عشق اجباري نيست
تو زندون من نمون
حالا كه فكر رفتني ديگه از موندن نخون


دلوا پسو بیتابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبرندارمو
تا خود صبح بیدارم
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هرانسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول ونژادو قدرت ارزش نیست
جواب همصداییها پلیس ضِد شورش نیست
نه بمب هستهای داره، نه بمبافکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچهای پاشو روی مین جا نمیزاره
همه آزاده آزادن، همه بیدرد بیدردن
تو روزنامه نمیخونی، نهنگا خودکشی کردن
جهانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی را که توش زندان یه افسانهس
تمام جنگهای دنیا، شدن مشمول آتشبس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هماند مردم
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونهی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا
بسم الله الرحمن الرحیم
بی مقدمه میرم سر اصل مطلب آپ قبلی من یه آپ سیاسی بود که با عنوان سبز بود بعضی از دوستان لطف کردن و نظر دادن و بعضی هم جهت با من بودن و بعضی هم مخالف من بودن اینجا یه وبلاگ سیاسی نیست هر چیزی که به دلم راه پیدا کنه من توی وبم میزارم الان اومدم که جواب اونها رو که مخالف من بودن رو بدم و از خودم و سبز دفاع کنم و بگم من و امثال من چیز زیادی نمیخوایم ما آرامش میخوایم امنیت میخوایم آزدای میخوایم مثل همه مردم دنیا من بارها گفتم و میگم که خداوند متعال به انسانها عقل داد تا خوده ما برای خودمان تصمیم بگیریم و اگر نه با حیوانات فرقی نداریم که دیگران برای ما تصمیم میگیرن چی بپوشیم چی بخوریم چه بگوییم چه کار کنیم چه کار نکنیم در هر صورت من یه آدم سیاسی نیستم که بخوام حرف سیاسی بزنم ولی خداوند بهشت رو آفرید و جهنم را هم آفرید هرکی پاسخگوی اعمال خودشه اونایی که به قول خودشون میخوان ما رو به راه راست هدایت کنن خودشون باید به راه راست هدایت بشن سبز من سبز ریا نیست سبز من سبز حسینی مگر نه اینکه حسین(ع) آزاده بود و در راه آزادی به شهادت رسید سبز من متعلق به شخص خاصی نیست سبز من برای اونایی که به خاطر آزادی کشته شدن .
به امید ایرانی آریایی

ترس ...
ترسم اینه دیر بفهمی
عشق پاک و تو نگاهم
دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم
ترس ...
ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم
دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم برم و با تو نباشم

با تو خوشبختم.... آغوش تو به غیر من به روی هیچکی وا نکن منو از این دلخوشی ها آرامشم جدا نکن من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه چشمای مهربونه تو منو به آتیش می کشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه فقط تو آغوشه خودم دغدغه هاتو جا بذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار مهر لباتو رو تنو روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
آرزوی من این است که دو روز طولانی ,در کنار تو باشم , فارغ از پشیمانی
.:.
آرزوی من این است یا شوی فراموشم , یا که مثل غم هر شب , گیرمت در آغوشم
.:.
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه , سر پناه من باشی , لحظه تر گریه
.:.
آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده , همسفر شوی با من , در سکوت یک جاده
.:.
آرزوی من این است هستی تو باشم , لحظه های هوشیاری مستی تو باشم
.:.
آرزوی من این است تو غزال من باشی , تک ستاره روشن در خیال من باشی
.:.
آرزوی من این است در شبی پر از رویا , پیش ماه و تو باشم , لحظه ای لب دریا
.:.
آرزوی من این است از سفر نگویی تو , تو هم آرزویی کن , اوج آرزوی تو
.:.
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون , پیروی کنیم از عشق , این جنون بی قانون
.:.
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا , من برای تو باشم , تو برای من ; تنها
من از تکرار واژه ي دلتنگي خسته ام
من از حروف فاصله بيزارم ...
من از باد که بوي گيسوانت رانمي آورد دلخورم ...
من از هر واژه که نام تو بر آن نباشد گريزانم ...
بيا که بغض کودکانه ام آغوش تو را کم دارد
|
چند روز پیش داشتم با چند نفر که همه میگفتن عاشقن صحبت میکردم تا بفهمم واقعا عاشقن یا نه به چیزهای جالبی بر خوردم . جواب چند تا از اونا رو به سوال عشق چیست رو براتون گذاشتم:
یکی که در ظاهر تقریبا معلوم بود عاشقه وقتی ازش پرسیدم عشق چیه ؟ گفت: فراغ یار گفتم چرا ؟ گفت : الان چند ساله که اسیر یه نگاهم برای دیدنش هر کاری میکنم اما اون ... یه نفر دیگه که اصلا باور نمیکردم این یکی احساس داشته باشه در جواب چیزی گفت که به اشتباه بودن قضاوتم پی بردم اون گفت عشق یعنی: بگذر ولی انتظار گذشت نداشته باش . نفر بعدی وقتی ازش پرسیدم عشق چیه ؟ اشک ریخت و گفت : یعنی"اشک -داغ ..." راستش برای نفر سوم دلم خیلی سوخت باورم نمیشه هنوز عاشق هست. ای دوست به کام دشمنانم کردی بودم چو بهار چون خزانم کردی در کیش تو من راست بدم همچون تیر قربان شومت چرا کمانم کردی
|
نواسنجی چو من در روزگاری میشود پیدا
گرفتم سهل ، سوز عشق در اول ندانستم
که صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
تو از سوز جگر پیمانه ای چون لاله پیدا کن
که از هر پاره سنگی چشمه ساری میشود پیدا
مجو حسن عمل از کاروان ما تهیدستان
که پیش ما دل امیدواری میشود پیدا
ز دست رشک هر داغی که پنهان بر جگر دارم
به صحرا گر بریزم لاله زاری میشود پیدا
اگر چه آتش نمرود دارد خشم در ساغر
ولی از خوردنش در دل بهاری میشود پیدا
![]()
به هوس بازی این بیخبران میخندم
من از آن روزی که دلدارم رفت
به غم وشادی عشق دگران میخندم
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته بدان میخندم
اونیکه تنهاترینه بی ستاره توی شبها
اونیکه دلش شکسته با نگاه سرد وخسته
اونیکه بی هم زبونه توی این دنیا که پسته
دیدن دوباره تو حک شده تو آسمونا
تک وتنهام و تو فکرم پر از قصه و رویا
رویای لیلی و مجنون رویای شیرین وفرهاد
رویایی که دل ویرون بشه با خیالش آباد

![]()
مثل اون شعله صبوری که وفادار به آتیش
مهربونی مثل رویا قرمزی مثل یه عاشق
تو چقدر ساده و پاکی مثل یه قلب شکسته
مثل یه سیب قرمز که نشسته توی باغچه
تو مثل اون گل سرخی که گذاشتند لب طاغچه
هرگلش یه قهرمانه واسه هر دلی که سرخه
تو قوی مثل عقابی،پر غروری مثل یه سرو
رنگ تو رنگ پاییز پری از گلهای قرمز
مثه شاگردهای اول کمی مغرور نجیبی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
یه روزی بیا به خوابم،بشو مثل یه ستاره
توی خواب پسری که هیچ کس و جزء تو نداره
![]()
و تماشای تو زیباست اگربگذارند
به من عاشق مسکین به حقارت منگر
دل من وسعت دریاست اگر بگذارند
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
![]()
تو بیا از اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد؟
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاک باز باشد
به کرشمه ی عنایت نگهی به سوی ما کن
به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمیگذای که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گویم وجفا وناز باشد
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
![]()
چه میخواهی از این حال خرابم
تو که با مو سر یاری نداری
چرا هر نیمه شب آیی به خوابم
*****************************************************************************
گلی که خود بدادم پیچ وتابش
به آب دیدگانم دادم آبش
به درگاه الهی کی روا بی
گل از مو دیگری گیرد گلابش
![]()
امید زهر کس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم
صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه ی یک باغ نچیدیم نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم وتو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم شنیدیم
![]()
ویِ مونس دلٍ منِ تنها چگونه ای؟
از ناز و نازکی اگر اینجا نیامدی
باری یکی بگوی که آنجا چگونه ای؟
دل هدیه تو کردم آنرا نخواستی
جان تحفه می فرستم آن را چگونه ای؟
ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن
ما بی تو در همیم تو بی ما چگونه ای؟
از وصل تو که نیست دریغا! در آتشم
در هجر من که هست مبادا! چگونه ای؟
ما خود جهان گرفتیم از پیش عاشقی
در سلسله تو ای دل شیدا چگونه ای؟
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه ها بی پناهی جمعه ها بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها نامی از من یادگاری
و دیگر هیچ ....
دردیباچه ی اول حیاتم نوشتم:طلوع عشق...
اودرزیراین جمله نوشت:چه زیباست...پس ازمدت ها با
دستی لرزان قلم برگرفتم وباچشمی پراشک نوشتم:غروب عشق.
اماافسوس که اونبودتابنویسد:چه دردناک...
خدايا گاه آنقدر به تو نزديكم كه مي توانم تمام كهكشانها را
با تمام ستاره ها و سياره هايش در قلبم جابدهم و گاه
آنقدر از تو دور مي شوم كه همهمه گلها را هم نميشنوم!
!هر چيز جديدش خوبه ولي رفيق قديميش
!تو هر چيز رنگارنگي خوبه ولي تو رفاقت يه رنگي
هر خيابوني يه طرفش خوبه ولي رفاقت ما دوطرفه!

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.::( از رحمت خدا نا امید نشید .:: (زمر/53
گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: فاذکرونی اذکرکم
.::( منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.::( تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.::( کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/۱۰۹) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.::( شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.::( خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله
گفت: ان الله یحب المتوکلین
.::( خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/۱۱
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛
گفت: فانی قریب
.::( من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم
گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد (کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.::( دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.::( پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟
گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.::( مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.::( خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
.::( به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! ... توبه میکنم
گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.::( خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفت: الیس الله بکاف عبده
.::( خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟
گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳
گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد
گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.::( خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید
.::( ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
گفتم : ...
گفت : ...
هر زمان که پشت پلکهاي خيس انتظار، دلم هواي تو را کرد و مثل عصر جمعهها گرفت، براي تو اي شکوه جمعهها، خطي از دلم روانه ميکنم. مينگارم از ته دلم، دل نوشتهاي به وسعت بهار تا ميان قلبهايمان پلي شود و من براي چشم تو راز گريههاي نيمه شب، چشم انتظاري غروب جمعهها، شِکوههاي عاشقانه را با تمام بغضهاي وانگشتهام درد دل کنم. از خودم، از هواي کوچههاي بيعبور و ساکت دلم، چشمهاي مانده پشت قابهاي پنجره، از عبور جمعههاي دلواپسي، از تمام لحظههاي بي کسي، با زبان واژههاي درد با تو شِکوه سر کنم.
مرا که ميشناسي اي دل صبور حادثه، يک غريبه از ميان پابرهنگان سرزمين خسته، خسته از جفايم، از کوير زخمي که در عطش عدل تو ميسوزد، از هوايي که در آن ديري است باران نباريده است، جز زلال اشکهاي کودکان، پشت يک وداع آتشين. مرا خوب ميشناسي، به دعوت دل تو عاشقت شدم، مگر بدون اجازه ي تو ميشود عاشق شد؟
مولاي من! جمعهها از پي هم ميآيند ولي تو نيامدي.
مولاي من کجايي و شهر صفا کجاست؟ عجيب، پس کوچههاي غربت دلگير است.
اي گل نرگس! هر شب که در صفاي محراب عشق به معراج ميروي، دعا کن که از سفر برگردي و چشمان عاشقمان را به اشک شوق تر کني. دعا کن که از سفر برگردي.
راستي مهربان من! نامهام را با کدامين نشانه و به کدامين نشاني روانه کنم و به دست کدامين قاصد بسپارم.
نميدانم چرا گفتهاند که دل نوشتهي سبزم را به امواج آبها بسپارم؟ شايد تمام آبها و آبيها در جستجوي چشمه چشمان تواند و تو را خواهند يافت و نامهام را به قلب نازنين تو خواهند سپرد. پس من نامهام را به جاري اشکهايم ميسپارم و روي قطرههايش مينويسم: برسد به دست يارم...
كربلا قبله ارباب دل است
آتش عشق در آن مشتعل است
كربلا مركز فيض ازلى است
حافظ سرّ حقِ لم يزلى است
كربلا مهد رشادت باشد
صحنه عشق و شهادت باشد
كربلا كعبه اصحاب حق است
شام تاريك ستم را شفق است
كربلا رزمگه شيران است
پايگاه شرف و ايمان است!
كربلا مدرسه عشق و وفاست
كربلا جايگه صدق و صفاست
كربلا نور سماوات برين
روشنى بخش زمان است و زمين
كربلا! دست من و دامن تو
آفرين بر حرم و ساكن تو
قلب از دورى تو سوزان است
ديده گريان و جگر بريان است
پاى تا سر به تو من مشتاقم
در فراق حرمت بى طاقم
مرغ دل شوق صفايت دارد
قلب آهنگ لقايت دارد
آه و افسوس كه اين دژخيمان
راه بستند بر اهل ايمان!
سلام بر گستره عاطفه های پاک ، جان های تشنه افلاک و دلیر مردان سینه چاک ! سلام بر کربلا و سلام بر روستایی که رستم های روزگار از آب قنات آن مینوشند و دلیر می شوند.
سلام بر او که تمام اقیانوس ها عطش خیمه های او را دارند و تمام کوه ها در برابر گودال قتلگاه او زانو میزنند.
سلام بر طلوعی که آفتابش از خرمن گنبد حسین(ع) خوشه می چیند و مهتابش هر شب درآغوش فرات آرام میگیرد.
سلام بر دلیر مردی که هرگاه به پیشانی چین آورد زمین و آسمان لرزید.
سلام بر راز سرخی که روز عاشورا بر ملا شد . سلام بر تجلی " ما عرفناک حق معرفتک "
سلام بر او که به شوق زنده ماندن دین ، شمشیر ها را به بوسه برتن خود فرا میخواند.
سلام بر او که آدم (ع) برای پذیرش توبه خویش خدا را به اسماء الحسنی او سوگند داد و وقتی به نام او رسید "یا قدیم الاحسان بحق الحسین" بی اختیار دلش را شکست و برای اول بار حضور اشک را در چشم ها تجربه کرد .
سلام بر خاکی که ما بر آن سجده میکنیم که پای تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکیده.
ما همچنان که ساده ترین نیازمان ، آب خوردنمان را به یاد تو مرتفع می کنبم .سلام بر تو ای حسین (ع) ، ای خون خدا !
ای سزاوار! کدام آفتاب ، طاقت گرمی هنگامه عشق تو را دارد و کدام رزم آور با یاد حماسه هایت سپر می اندازد آنجا که عرق پیشانی ات را به آستین پیراهنت می برد دل یزیدها می لرزد.
ای خدای حسین(ع) !
ما را از دریای عشق حسین (ع) نمی عطا فرما که برای طراوت نسلی کفایت کند.
ای خدای نخل های کربلا !
آتش عشق حسین را در دل کودکانمان و جوانانمان جاودانگی بخش
سالها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز
نقش مستورى من نقش بر آب است هنوز
به طرب حمل مكن سرخى رويم كه ز هجر
قلب آكنده ز غم ديده پر آب است هنوز
من كجا؟ يار كجا؟ طالع بيدار كجا
من اسير غم او، بخت به خواب است هنوز
دامنش گيرم اگر لطف خدا يار شود
ليك افسوس كه اين قصه سراب است هنوز
سخت من طالب ديدار و تو غايب ز نظر
ز آتش هجر تو اين قلب كباب است هنوز
همچو يك قطره آبيم به درياى جهان
زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز
«ناصر» از عشق تو آموخت سخن گفتن را
زين سبب گفته او گوهر ناب است هنوز

کربلا سلام بر شیر بیشه های کربلا.
و سال ها بعد: سالها از ان واقعه میگذرد سالها از ان واقعه خون بتر
می گذرد و ما همچنان گریان نالان برای ان مردمان پاک سرشت هستیم
باید درس گرفت درسی از مرام معرفت درسی از عشق درسی از پایبندی
به عهدوفا .....وحال روزگار ما این چنین شده مردمان به دنبال کار خویش
هیچ کس به درد کسه دیگر نمی خوره همه فقط دنبال اینکه کار خودرا پیش
ببرند چرا؟ چرا جامعه ما که ندای ازادگی سر میدهد فقط ظاهرش درست هست فقط چرا؟
شخصي از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در اين مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام را اراده ميکرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام مي کرد و او را زيارت مينمود؛ تا اين که سرگذشت او را به «سيد مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود رساندند.
سيد مرتضي به منزل او رفت و در اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زيارت در مذهب اهلبيت عليه السلام اين است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني است که در شهرهاي دور ميباشند و دستشان به حرم مطهر نميرسد.»
آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت: «اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامي که سيد مرتضي سخن او را شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش را بدعت و زشت ميدانم و نهي از منکر واجب است.»
وقتي آن مرد اين سخن را شنيد، آه سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که به در صحن مطهر رسيد .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب انداخته باشند، بر خود ميلرزيد و با رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت ميکرد تا اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمين را بوسيد و برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس گرديد و با سختي تمام خود را به در رواق رسانيد.
چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزي کشيد. سپس به آوازي دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا اينجا جاي افتادن امام حسين عليه السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت سيدالشهداء است؟»
پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.»

تأثیر اباعبدالله الحسینعلیه السلام بر روى اندیشههاى دکتر شریعتى و خلق روح حماسى و نگاه حسینى وى، در همه آثارش به وضوح دیده مىشود. بازتاب حماسه حسینى در جولان فکر و روحیه وى بسیار گسترده، شورانگیز و عمیق مىباشد؛ به طورى که بسیارى از جریانات سیاسى و اجتماعى و رویدادهاى تاریخى را با رویکرد به «حادثه کربلا» تحلیل و ارزیابى مىکند. پرداختن به عاشوراى حسینى از منظر دکتر شریعتى بیشتر انعکاس یک قریحه قوى، احساس شورانگیز و ترجمان روح حماسى و بىتاب اوست. این بخش در زوایاى مختلفى قابل مدح است، که اختصاراً به چند مورد از آن مىپردازیم:
“شکل مبارزهاى که حسین انتخاب کرده، قابل فهمیدن نیست مگر این که اوضاع و شرایطى که حسین در آن شرایط، قیام خاصّ خودش را آغاز کرد، فهمیده بشود… اکنون حسین مسئول نگاهبانى انقلابى است که آخرین پایگاههاى مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدر و برادرش، یعنى حکومت اسلام و جبهه حقیقت و عدالت، یک شمشیر برایش نمانده و حتى یک سرباز! سالهایى است که بنىامیه همه پایگاههاى اجتماعى را فتح کرده است.”(۱۰)
اسلام در این زمان، چون پوستین وارونه شده است؛ ارزشهاى اسلامى رنگ باخته و دین با حاکمیت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف مىرود. امام حسینعلیه السلام در چنین شرایطى براى اصلاح دین جدش قیام مىکند؛ از یک سو، نیرویى براى تغییر وضع موجود ندارد و از دیگر سو، در سکوت خود مشعل امیدى نمىبیند. بنابراین، با تنهاترین و برندهترین سلاح، سلاح شهادت، به رویارویى با یزید، مظهر باطل مىشتابد و با شهادت خویش بر آنها پیروز مىشود.
ب) بایستن و نتوانستن
“فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست؛ براى او زندگى، عقیده و جهاد است. بنابراین، اگر او زنده است و به دلیل این که زنده است، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسین، زندهتر کیست؟ در تاریخ ما، کیست که به اندازه او حق داشته باشد که زندگى کند؟ و شایسته باشد که زنده بماند؟ نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگى کردن، آدمى را مسئول جهاد مىکند و حسین مَثَلِ اعلاى انسانیت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایى یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگى تحقق مسئولیت را تعیین مىکند نه وجود آن را.”(۱۱)
«بایستن» یعنى براى انجام دادن وظیفه مسئولیت دینى و شرعى، تلاش نمودن و تا حد توان براى پیشبرد آن، به تناسب زمان و شرایط، اقدام کردن. گویاترین کلام براى اداى این مفهوم، فرمایش حضرت امام قدس سره است؛ ایشان در پیامى فرمودند:
“ما مأمور به اداى تکلیف و وظیفهایم، نه مأمور به نتیجه.”(۱۲)
هر مسلمانى در هر شرایطى، وظیفهاى دارد که باید بدان عمل نماید؛ لیکن اقتضاى زمان، شکل انجام وظیفه را به تناسب خود، دستخوش تغییر مىسازد. عمل به وظیفه در بستر زمانى خاص، «جهاد» و در شرایطى «فقه» و در برههاى «پرداختن به مسایل علمى» است؛ لیکن آنچه با تحول زمان دگرگون نمىشود، اصل اداى تکلیف و انجام وظیفه است.
ج) هنر خوب مردن
“او (امام حسینعلیه السلام) فرزند خانوادهاى است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات، خوب آموخته است… آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در توانستن مىفهمند و به همه آنها که پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد که شهادت نه یک باختن، که یک انتخاب است؛ انتخابى که در آن، مجاهد با قربانى کردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مىشود و حسین «وارث آدم» – که به بنىآدم زیستن داد – و «وارث پیامبران بزرگ» – که به انسان چگونه باید زیست را آموختند – اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند.”(۱۳)
شهادت، هنر مردان خداست؛ چنان که خوب زیستن و خوب زندگى کردن، هنر مردان الهى مىباشد. خوب مردن نیز هنرى است که در درجه اول، شهدا آن را به ارث مىبرند. شهدا شمعهاى فروزانى هستند که با نثار هستى و وجود خود در محضر حق تعالى، پیروز مىشوند. سیدالشهداء سمبل و الگوى خوب مردن (شهادت) در همه اعصار است. مقتدایان امام حسینعلیه السلام کسانى هستند که از مایه جان خویش در راه خدا نثار مىکنند و به راستى حسین آموزگار بزرگ شهادت است که هنر خوب مردن را در جان بىتاب انسانهاى عاشق، تزریق مىکند.
د) آثار شهادت امام حسینعلیه السلام
“برخى درباره آثار شهادت حسینى تردید کردند! و آن را قیامى خواندهاند که شکست خورده است؛ شگفتا! کدام جهاد و کدام جنگِ پیروزى بوده است که دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق اندیشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاریخ، این همه گسترده و عمیق و بارآور باشد؟… حسین با شهادت «ید بیضاء» کرد، از خون شهیدان «دم مسیحائى» ساخت که کور را بینا مىکند و مرده را حیات مىبخشد… اما نه تنها در عصر خویش و در سرزمین خویش، که «شهادت» جنگ نیست، رسالت است؛ سلاح نیست، پیام است؛ کلمهاى است که با خون تلفظ مىشود.”(۱۴)
تأثیر حادثه کربلا، هم در بستر زمان خود و هم در طول تاریخ، عمیق و فراگیر بوده است. نهضتهایى که با فاصله کمى با الهامگیرى از قیام خونین کربلا شکفتند – مانند قیام توابین و ابومسلم خراسانى – و جانهاى مردمى که از ترنم خونهاى گرم شهیدان کربلا زندگى یافتند، معدود نیستند؛ انقلاب اسلامى شاهد و مثالى زنده در عصر حاضر است که هم در شروع نهضت، پیروزى انقلاب، ثبات نظام و ادامه آن تا هم اکنون همواره زیر درخشش پرتو عشق به اباعبدالله الحسینعلیه السلام جریان یافته است. به راستى کدامین عشق و ایمان جوشان براى پیشبرد انقلاب اسلامى مىتوانست به اندازه عشق و ایمان حسینى مؤثر باشد؟
ه) زندگان جاوید
“آنها که تن به هر ذلتى مىدهند تا زنده بمانند، مردههاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمدهاند و مرگ خویش را انتخاب کردهاند – در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود – توجیه و تأویل نکردهاند و مردهاند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زندهاند؟ هر کس زنده بودن را فقط در یک لَشِ متحرک نمىبیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش مىبیند، حس مىکند و مرگ کسانى را که به ذلتها تن دادهاند تا زنده بمانند، مىبیند.”(۱۵)
شهدا زندهاند و سیدالشهداء زندهترین شهید تاریخ است. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف کربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. به راستى کدامین ملت را مىتوان سراغ گرفت که با روح و خون حسین همگرایى کنند و به افتخار یکى از دو پیروزى نرسند؟ خون حسین، مایه حیات بخشى است که در گذر زمان بر کالبد ملتها دمیده مىشود و آنها را به زندگى فرا مىخواند و حسینعلیه السلام زنده جاویدى است که هر سال، دوباره شهید مىشود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مىکند.
و) ساعات آخر شهادت
“عصر عاشورا، امام حسینعلیه السلام با آن دقت نظافت مىکند، با آن دقت آرایش مىکند، بهترین لباسهایش را مىپوشد و بهترین عطرهایش را مىزند، در اوج خون و در اوج مرگ و در اوج نابودىِ همه کسانش و در آستانه رفتن خودش، هر ساعتى که مىگذشت و شهدا هم بر هم انباشته مىشدند، چهره او گلگونتر و برافروختهتر و قلبش بیشتر به تپش مىآمد، که مىدانست فاصله حضور، اندک است؛ چه «شهادت» حضور نیز هست.”(۱۶)
حضور شایسته در محضر خدا، آرزوى سرشار از اشتیاقى است که مردان خدا همواره براى آن، لحظه شمارى مىکنند و شهادت، شایستهترین وسیله حضور در پیشگاه الهى است. آرایش با دقّت امام حسینعلیه السلام در عصر عاشورا نیز به خاطر شایستهترین حضورى است که یک امام مىتواند در محضر الهى داشته باشد.
ز ) مسئولیت ما
“این که حسین فریاد مىزند – پس از این که همه عزیزانش را در خون مىبیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمىبیند – فریاد مىزند که: «آیا کسى هست که مرا یارى کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمىداند که کسى نیست که او را یارى کند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مىکند و دعوت شهادت او را به همه کسانى که براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مىنماید.”(۱۷)
امام حسینعلیه السلام مظهر و سمبل حق است که در همه عصرها، چون نمادى زنده و خروشان، ظهور پیدا مىکند و همه کسانى را که از پاسدارى حقیقت زمان خود طفره مىروند، به یارى مىطلبد و در واقع یارى طلبیدن امامِ عشق در کربلا، انعکاس موج اندیشه اسلامى براى کمک به حق در همه زمانهاست. «هل من ناصر ینصرنى»، یعنى آیا کمک کنندهاى هست که حق را یارى کند؟
ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند. در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند . دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.

سلام به همه به خصوص عشق خودم .امیدوارم هرجاکه باشی شادوخرم باشی.امشب شب یلداست نمی دونم چی بایدبنویسم همون طورکه نمی دونم چه جوری دل تنگیم روتحمل کنم ولی خیلی دوست داشتم این شب روباهم بودیم.کاش سال دیگه باهم باشیم.من که ازته دل آرزومی کنم باهم باشیم.یادت نره وقتی داری هندونه می خوری آرزوهم بکنی.کاش پیشت بودم تاازنزدیک روی ماهت رومی بوسیدم وبهت هدیه می دادم ولی ازراه دور روی ماهتو می بوسم وبهت تبریک میگم.امیدوارم سالها وسالها درکنارمن وخانوادت سالم باشی.ازطرف من به خانواده هم تبریک بگو.به اندازه طولانی ترین شب سال یعنی امشب دوست دارم.ولی یادت باشه هرچه قدرشب طولانی باشه بالاخره طلوعی هم خواهدبود پس بیاقدرهم روبدونیم.دوست دارم ماهم.بازم میگم شب یلدات یلدایی باد.عاشقتم.
یلدا
یلدا یعنی یادمان باشد
یادمان باشد که زندگی انقدر کوووووووتاه است
که یک دقیقققققه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت ومن بودن
با تو را امشب با تمام وجود جشن می گیرم
![]()
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن راباید جشن گرفت
یلدایتان مبارک
روی گل شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، خندتون مانند پسته و
عمرتون به بلندی یلدا . شب یلدا مبارک
شادیتون صد شب یلدا دلتون قد یه دریا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما
یلدا مبارک
![]()
پرهیز میکنم از نشاندن نامم
روی دنبالههای نامها
روی نامههای دنبالهدار
پرهیز میکنم از هوای نشستن
روی صندلی
کنار تنهایی شما
و از هراس نشستن
مدام
از کنارتان عبور میکنم ...
آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیدهام گریان، دلم بیمار بود
گفتمش: از گریه لبریزم مرو!
گفت: جانا! ناگزیرم، ناگزیر
گفتم: او را لحظهای دیگر بمان
گفت: میخواهم، ولی دیر است دیر!
در نگاهش خیره ماندم، بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسههای گریه آلودم نشست
بر رخ و برلالههای گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت: وای!
زندگی زیباست گاهی، گاه زشت
گریه را بس کن، مرا آتش نزن
ناگزیرم از قبول سر نوشت
شعله زد در من، چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت: می دانم جدایی زود یود
با نگاه آخرینش بین ما
های های گریه بدرود بود ...
مهدی سهیلی
بیگانه !
حضوری گستاخ دارم
به دیارت
به شعر و اندیشه .
یا چشمی داری
بر زخم رگ
كه تواند زخمهای نهانم را دید
یا، سری كه تواند دریافت از كدامین ستاره بی نام از كدام كهكشان سرد شده
فرو افتادهام
در این علفزار به شبنم سرخ آلوده .
مانی شهر كوران !
حضوری دارم
نه لطیف و نه مانوس
برابر چشمت و رودرروی اندیشهات .
خواهی بشناسم و دشنامم گوی
خواهی نشناسم و بگذر از كنارم
بیگانه ! ...
منوچهر آتشی
دفتر نقاشی ات را می بندم
می میرم
مدادهایت را بردار
و مرا دوباره به دنیا بیاور ...
راضیه بهرامی
به پندار تو :
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين اَرزد كه دلم تنهاست ؟ ...
معینی کرمانشاهی
ببار اي نم نم باران زمين خشك را تر كن
سرود زندگي سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، اي دختر نازم بروي سينه ي بازم
كه همچون سينه ي سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مويم شكسته صفحه ي رويم
خدايا ! با چه كس گويم كه سر تا پاي اين دنيا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه ...
کارو
میان گریه هایم
راهى براى عبور توست
می دانم
عادت كرده اى
رهگذر لحظه هاى بارانی ام باشى
این بار هم بگذر
و چشمهایت را به پنجره اى بده
كه شب و روز
مرا نگاه می كند ...
طوبى ابراهیمى
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم ، هوای تو کرده است
*
فوج اثیری دُرناها
در باران
شعری مهاجر است
که می گذرد
و آن صدای زمزمه وار
که لحظه لحظه ،
به من ،
نزدیک می شود ،
آهنگ بال بال شعرم
شعرم هوای نشستن دارد .
*
شب را
تا صبح
مهمان کوچه های بارانی
خواهم بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را
در باران
خواهم شست
آنگاه شعر تازه ام را
- که شعر شهرهایم خواهد بود -
با دست های شاعرانه تو ،
بر دفتری که خالی است .
خواهم نوشت
ای نام تو تغزل دیرینم ،
در باران !
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است ...
حسین منزوی
شب شده چشمم تو را دائم تمنا مي کند
دل اسير درد تنهاييست حاشا مي کند
نازنين ،آرام جان ! اين غصه ها از بهر چيست ؟
يا زبهر چيست دل امروز و فردا مي کند
پشت پلکت مينشينم پلک بر هم ميزني
عاقبت عشق است ما را زود رسوا مي کند
اين غم دوريت جا نم را به لب آورده است
دل اسير درد تنهاييست حاشا ميکند
زینب امیری
|
عاشق و معشوق کيستند؟ عشق – ع. (بکسر عين) شيفتگي ، دلدادگي ، دلبستگي و دوستي مفرط. عاشق – ع. (بکسر شين) بسيار دوست دارنده ، دلداده ، دلبسته ، شيفته ، کسي که ديگري را بحد افراط دوست دارد ، ويا دلبستگي به چيزي دارد. معشوق – ع. (بفتح ميم و ضم شين) دوست داشته شده ، کسي که مورد عشق ومحبت ديگري واقع شده ، دلبر. جملات فوق را عينا از لغتنامه برداشتم، راستش گفتم شروع به نوشتن کنم و در مورد عشق و عاشقي مطلب بنويسم و به تفسير عشق بپردازم،اما ديدم هنوز تو ترجمه عشق هم مشکل دارم چه برسه به تفسيرش. هر کس به نوعي عشق را معنا ميکنه و تجلي اون را در کسي يا چيزي ميبينه، ولي در نظر من واژه عشق هميشه يه واژه مقدس بوده، چون اعتقاد دارم خدا هيچ چيزي رو بي حکمت خلق نميکنه ، واگه عشق و محبت را توي وجود آدم گذاشته حکمت داره، به اعتقاد من عشق و محبت به بّعد روحاني انسان مربوط ميشه ، همون بّعدي که از يه جاي مقدس اومده، چون خدا تو قرآن در مورد خلقت انسان مي فرمايند: " . . . وَنَفَختُ فيهِ مِن رُّوحي . . . (از روح خودم در آن دميدم)" وقتي پاي صحبت افرادي مي شينم که به ظاهر از عشق ميگن، وقتي برخي نوشته ها را مي خونم که به قول خودشون عاشقانه بيان مي شه، وقتي ميبينم که عشق و محبت در مورد چه چيزهايي بکار ميره که نبايد، دلم به حال عشق مي سوزه، بيچاره عشق که شده بازيچه يه عده که...(بقيشو رو نگم بهتره، به قول حافظ، من که از آتش دل چون خم مي درجوشم *** مهربرلب زده، خون ميخورم و خاموشم) به اعتقاد بنده، اگه احساسي توي وجود آدم باشه و در راهي غير از آن چيزي که بايد هزينه بشه، هم به اون احساس ظلم شده، هم به خود فرد، هم به خالق اون حس... انصافا حيف نيست، حس به اين قشنگي تو وجود آدم باشه و آدم اونو به هرز بده؟؟؟!!! حيف نيست، آدم بدون توجه به مبدأ اين حس، اونو هرجوري که دوست داره خرجش کنه؟؟!! قشنگيه هرچيز توي وجود آدمي، اينه که به حد کمال برسه. به راستي کمال عشق، چيه؟ . . . | |
| |
| درد دل | |
|
خدایا! یاری ام ده که میبینی و هرآنچه نتوانم گفت میدانی، اما من در حیرتم که در جانی یا جانانی. حاجت ما از تو بخشایش است و مهربانی، بر سرما گرد شرمساری منشان که دیروز گذشت و باز نیاید و بر فردا نیز اعتمادی نیست. دستم بگیر تا امروز را غنیمت بدانم که دیری نمی پاید. پس مرا همی عطا کن تا یار کسان باشم، نه باری بر دوششان. که به آنچه دارم طرب کنم و هرچه ندارم، فقط از تو طلب کنم. خدایا! یاریم ده تا به جای آنکه با پای خود عالمی بپیمایم، با پای دل در جهان وجودم بگردم و آن را بشناسم، تا هر بامداد از شربت عشق تو بنوشم و جز کلام عشق برزبانم نرانم. دستگیرم شو تا هیچگاه تو یگانه ترین یار را از یاد نبرم. پس مرا آن سبک روحی عطا کن که کار دنیا را جز بازی نینگارم و در بازی، به خرسندی و سرور و نه سرسختی و غرور، سهیم باشیم. خدایا! یاری ام ده تا راست بگویم و عیب نجویم، حرمت پیران آزموده نگاه دارم و بر هیچ آفریده ای منت نگذارم. از آنچه نکاشته ام دانه ای بر خود روا ندارم و تا آنگاه که نفسی هست از آموختن دست بر ندارم. دستگیرم شو تا بر بیهوده طمع نبندم و گرفتار آرزوها نمانم تا درکردارم آنچنان باشم که قبول درگاه تو گردد. پس مرا امیدی عطا کن تا پیوسته بر در تو آیم که همیشه باز است و گرد خانه ای بگردم که صاحب آن بی نیاز است. | |
| |
| از اینکه به وبلاگم سر زدید ممنونم... | |
|
| |
| |
|
|
|
|
|
رفتیو خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر آرزوهای محالم یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
|
|
|
|
عاشقی جانبخشی و جانبازی است عشق دانشگاه آدم سازی است این گروه رفته در کلام هوس مایه بدنامی عشقند و بس با هوس ها جمله دلها شد هلاک این زمین همه عریانگری کو عشق پاک در تمناهای خود شیدا ومست صف به صف عاشق نمای خودپرست صف به صف عاشق نمای خودپرست... |
دوش با ياد تو، ليك از تو جدا، تا دم صبح
گريه كرديم من و شمع جدا، تا دم صبح
دور از جان تو اي دوست كه ديشب بي تو
سنگ مي ريخت به ما ابر بلا تا دم صبح
ياد آن شب كه به هم سلسله جنبان بودند
شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح
بر سرم دوش زهجران تو كوكب مي ريخت
شب جدا ، شمع جدا ، ديده جدا تا دم صبح
نه همين دوش كه عمريست معلم شبها
گريه كردم به خدايي خدا تا دم صبح
اين طرف مشتی صدف ، آنجا كمی گل ريخته
موج ، ماهی های عاشق را به ساحل ريخته
بعد از اين در جام ما تصوير ابر تيره ای است
بعد از اين در جام دريا ، ماه كامل ريخته است

مرگ حق دارد كه از ما روی برگردانده است
زندگی در كام ما مرگ هلاهل ريخته
هر چه دام افكندم ، آهوها گريزان تر شدند
حال ، صدها دام ديگر در مقابل ريخته
هيچ راهی جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا می گذارم دامنی دل ريخته
چون بسي ابليس آدم رو که هست
پس بهر دستي نشايد داد دست

مطمئن باش و برو
ضربهات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم
![]()
( ( به نام معشوق حقيقي" كه وفايش ازلي و ابدي )
هر خزاني را بهاري است
و هر بهاري را خزاني
مرگ وزندگي چنان در هم تنيده اند
كه گياه با خاك
انسان از هم جدايند
كه اسمان از زمين
براستي چه چيزي ميتواند جاذبه خاك را بشكند
و ما را از اين سياره كوچك معلقبه بيكرانه هاببرد؟
به راستي كه حقيقت زندگي عشق است
و زندگي بدون عشق سرابي بيش نيست…
چگونه مي شود جاودانه شد و حصار زندگي و ترس از مرگ را شكست،
واز هر دو فراتر رفت ،چگونه؟
سر چشمه آن رنج آسماني كه امن ابدي را ارزاني مي دارد،كجاست؟
«آيا ما از حقيقت وجود خود غافل شده ايم؟»
![]()
گفتم اخر عشق را معنا کنیم بلکه جای خویش را پیدا کنیم امدم دیدم که جای لاف نیست ؛
عشق غیراز عین و شین و قاف نیست؛ امدم گفتم به آوای جلی عین یعنی عدل مولایم علی
شین یعنی شورالله الصمد قاف یعنی قل هو الله و احد
![]()
گره دامن گسستو گلها به همراه باد به پرواز درآمدند.
و همه در دامن دریا ریختند.
و همراه امواج رفتند ودیگر باز نگشتند.
فقط امواج را گلگونه کردند...
و آتشی در دل دریا انداختند.
امشب دامن من هنوز از آن گلهای بامدادی عطر آگین است.
اگر میخواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی ٬
سر در دامن من بگذار...
نمی دانم اینجا که ایستاده ام کجاست
امروز دیگر از دانستن و نداستن گذشته ام.
امروز دیگر می توانم بدون تلاطم همه ی ان سالها رامرور کنم.
و شاید بامرور تمامی آن خاطرات ٬
خواستن ها و بدست آوردن ها را معنی کنم.
من ایستاده ام ومی دانم که در زیر پاهایم ٬ویرانه ای بیش نیست:
ویرانه ای ساخته از عشق!
قران کریم.
آن روی پریسایت،آتش زده بر هستم ..
در گلشن دیدارت،تا پیش کنم دستی
جستی ز من اما من،دنبال تو می جستم ..
در مجلس خوشرویان،رویم نرود بی تو
شادم که در این درگه،گه پیش تو؛گه پستم ..
بی نام و نشان همچون،بی بتّه ی بی ریشم
با نام تو ام جانا ، نامی شده پیوستم ..
در گوشه ی میخانه، (می) می طلبم بی تو
با نرگس چشمانت،بی مستیِ می، مستم ..
هستم شده در دستت،دستی تو به یاری ده
من روزنه ی امّید از غیر تو را بستم ..
حافظ تو کجایی که دستی زده رو دستت
من آرشم ای حافظ، مال دهه ی شصتم ..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ميليون ها نفر سيب هاي افتاده رو ديدن ولي نيوتون پرسيد چرا!
ما مسلمونا به يك جمله اي خيلي اعتقاد داريم ولي خيلي به اين جمله فكر نميكنيم:
هر موجودي بي دليل نيافريده شده و براي هدف خاصي پا به عرصه گذاشته.
ولي چرا ريزش برگها در هنگام بهار بي وفايي و از پيري ياد ميكنيم
.چرا از برفهاي زمسوتي كفن
چرا از رنگ زرد نااميدي
چرا درياي طوفاني قاتل بي احساس
چرا از حيواني مثل مار ميترسيم
چرا از موش چندشمون ميشه
چرابا ديدن سوسك صدامون تا بزرگراه بني اسد مي رسه
................
...............
...............
اگر شما به جاي نيوتون بوديد و سيب از بالاي درخت به فرق سرتون ميخورد ايا به سيب و درخت حرفهاي زشت نميگفتيد و براي جبران درخت قطع نمي كرديد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بياييد براي هم براي پيشرفت اعتقاداتمون خوشبينانه تر به پديده ها نگاه كنيم و هر اتفاقي به بازي سرنوشت -قسمت – شانس - ....نسبت ندهيم ![]()
![]()
![]()
![]()
وجدانم پُر کار شده ٬
دلم
بهانه ات را میگیرد مدام...
دکتر می گفت:
" یک قاشق چایخوری
از شعرهای نامفهومت را
با یک فنجان باران
دَم کن و
به زور هم شده
به خوردش بده!
تا آرام شود ٬
تا دست بردارد
از سر ِ اینهمه دلتنگی... "
لعنت به این درد ِ بی درمان!
حتی دکتر هم نفهمید
تو که نباشی
نه شعری هست
نه بارانی
نه آرامشی
و
نه حتی منی!
لااقل تو بفهم.
به امید معلوم شدن این دوست مجهول![]()
![]()
پنجره را باز میکنم
احساس قشنگ ِ " تو " می آید
می نشیند
بر پرده
بر دیوار...
من
گیج ِ این همه " تو "
مست ِ مست
کنار می آیم با خودم
و
با احساس ِ قشنگی که " تـــو " یی
زندگی می کنم
زیر یک سقف!
![]()
اسمان قلبها ابري ست
چرا باران نمي بارد؟
برگها زرد
شاخه ها عريان
قلب ها خالي
عشق بي معني
مگر دوران چه دوراني ست؟
![]()
شروع كه ميشوم
چشم بر روشني روز باز ميكنم
پنجره خاموش احساسم را باز ميكنم
وسكوت ميشكند
از نم باران و ترمز لبخند و سوت دلم
وسكوت ميشكند از شور سفر
شوق ديدار و
پرواز روحم
به شروعي دوباره لبخند ميزنم
اينه هاي اتاقم ميشكنند
و سايه ام بر ديوار سياه نيست
رودخانه زلال ديوار
عطشم را ميداند
حالا،ديوار گلهاي پيچك سرخ
بر مخمل قلبش خوابانده ست
ولالايي زمين را بر گوش عشقه ي قلبم
زمزمه ميكند
و من ساكت از اين همه صدا
به استقبال جوانه عشق
بر قلبم لبخند ميزنم
و من سكوت چند ساله ي عشق را
بر شيشه رفلكس دلم ميشكنم
سازنده ترین کلمه صبر است برای داشتنش دعا کن
روشنترین کلمه ایمان است به آن امید وار باش
ضعیف ترین کلمه حسرت است آن را نخور
محکم ترین کلمه پشت کار است آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه شانس است به امید آن نباش.
باز دارنده ترین کلمه ترس است با آن مقابله کن
خود خواهانه ترین کلمه من است از آن حذر کن
معنا دار ترین کلمه ما است از آن دور نشو
![]()
![]()
|
در ایامی که صاف و ساده بودم" |
به فکر درس و مشق افتاده بودم |
| همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود | سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود |
| همـــــــه درها به رویم بسته بودم | ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم |
| ز خواب و از خوراک افتاده بودم |
بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم |
| خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش | پراندم از خــودم بیگانه و خویش |
| بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم | جگــرخون می شوم افتد چو یادم |
| نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم | دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم |
| موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم |
حسابی خر شدم من گــــاف کردم |
| زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر | نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر |
| نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی | شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی |
| ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم | به شدت خویش را سانسور کــردم |
| نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره | نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره |
| ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی | فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی |
| برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک | ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک |
|
ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم |
چو خود می خواستم مجبور گشتم |
| ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت | ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت |
| ز چت کردن نمودم توبه ای سخت | خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت |
| بکردم آی دی او را فـــــــــراموش | نمــــودم لامپ خود را باز خاموش |
| نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز | خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز |
| کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم | کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم |
| خـــــلاصه خویش را محدود کردم | ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم |
| سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم |
ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم |
| نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه | ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه |
| دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم | برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم |
| شدم راضی به خــــــــــامه با مربا | نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا |
| هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم | دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم |
| همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی | خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی |
| خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او |
زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او |
| چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته | چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته |
| همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام |
چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام |
| خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود | به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود |
| نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان | خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان |
| شدم درتست، حــاذق چون قلم چی | شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی |
| چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور | هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور |
| ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم | به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم |
| پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب | نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب |
| درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه | زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه |
| درآوردم ســـــــــــری در بین سرها | به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها |
| بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک | به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک |
| پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا | نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا |
| دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی | بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی |
| به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی | ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی |
| شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران | نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان |
| گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب | خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب |
| نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم | مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم |
| به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم | ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم |
| چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی | ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی |
| شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست | در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست |
| شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی | شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی |
| شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر | شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر |
| بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی |
پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی |
| گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت | شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت |
| سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم | چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم |
| بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه |
بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه |
| هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم | ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم |
| نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی | نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی |
| نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم | نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم |
| خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش | نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش |
| در این اوضـــــــاع و احوال پریشان | بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان |
| که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار | شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار |
| به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی | چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی |
| بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش | نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش |
| بـــداد آن خویش گوشی را به دستم | ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم |
| بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد | فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد |
| پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش |
نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش |
| ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم |
نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم |
| بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید | "کـه غلط کردم ببخشید" |
| ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی | اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی |
![]()
برهنه اين نرمي را حس كنم معرفتي كه قبل از آن احساسي نباشد براي
من بيهوده است
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد![]()
![]()
![]()
![]()
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم
تو رو دیدم مثله آیینه، توی تنهایی شکستی
من کلامی نمیگفتم که برام زندگی هستی
نمیدونستی که چون گل توی قلب من شکفتی
چشم تو پر ار گلایه،اما هرگز نمیگفتی
![]()
انسان هم ميتونه دايره باشه هم يه خط راست. تو مي خواي چي كار كني؟ …تا ابد دور خودت بچرخي يا تا بي نهايت ادامه بدي؟
مگرمي شود با سنگ انداختن هاي پياپي در آب ، ماه را از حافظه آب گرفت؟
قلب ،سرزمين عجيبي است زيرا هم زادگاه عشق است ، هم آرامگاه عشق
مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشي هايش سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد
مزاياي شير خانم ها :1- استفاده براي تمام سنين ،2-بسته بندي جذاب 3-دسترسي آسان، 4-بدون تاريخ انقضاء، 5- يكي بخر دو تا ببر
اشتباهي که همه عمر پشيمانم کرد / اعتمادي بود که بر هر کس من ميکردم
![]()
خانوم شماره کفشمو بدم|؟؟؟
نازتو بخورم شب شام نخور
خانوم شما 2تا سه قلویید؟؟؟
این روزها همه به من شماره میدن شما چطور؟؟
خانوم جیگرتو واسم بلوتوث میکنی؟
ببخشید شما چقدر شبیه دوست دختر آینده من هستید؟؟
هندونه بیار قاچ کنم لباتوبیار ماچ کنم
![]()
![]()
نام : غم شهرت : سرگردان زادگاه : ویرانه تاریخ تولد : دوران غم شماره شناسنامه : نامفهوم مدت محکومیت : حبس ابد نام پدر : رنج نام مادر : درد نام پدربزرگ : درویش تنها نام مادربزرگ : سلطان غم چراغم : شمع سقفم : اسمان مونسم : شب کارم : حسرت یادم : انتظار دردم : فراغ فریادم : سکوت ارزویم : تو زندگیم : فقط تو امیدم : فقط تو ادرس : خیابان غمستان میدان تنهایی چهارراه بدبختی – خیابان رنج – کوچه (عشق تو ) ...
بلی فهمیدم این کیه !!!

عاشـــــــقی را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشــــــــــــــقي مقدورهــــر عـياش نيست
غــــــــــــــــــم کشيدن صنعت نقاش نيست
![]()
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدا رو دوست دارم نه واسه مشكل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولي نه واسه زيبا و زشت
خدا رو دوست دارم نه واسه خودم كه باشم يا برم
خدا رو دوست دارم نه واسه روزاي تلخ آخرم
خدا رو دوست دارم نه واسه سكه و سكو و مقام
خدا رو مي خوام كه فقط
تو رونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگه داره برام
تو رو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگه داره برام
تو رو نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگه داره برام
تو رو نــــــــــــــــــــــــــــــگه داره برام
تو رو نــــــــــــــــــگه داره برام
تو رو نـــــگه داره برام
شهر اول : نگاه و دلربایی
شهر دوم : دیدار و آشنایی
شهر سوم : روزهای شیرین و طلایی
شهر چهارم : بهانه،فکر،جدایی
شهر پنجم : بی وفایی
شهر ششم : دوری و بی اعتنایی
شهر هفتم : اشک ، آه ، تنهایی
اگر مستان مستیم از تو ییمان و گر بی پاو دستیم از تو ییمان
اگر گوریم وتر ساور مسلمون بهر ملٌت که هستیم ار تو ییمان
فرستنده: گنجینه من
تو را در قلب شعرم می گذارم
به نام عشق، آن را می نگارم
تمام حرف من در شعر این بود
تو را تا بی نهایت دوست دارم
مثل مهتاب كه از خاطر شب مي گذرد
هر شب آهسته ز آفاق دلم مي گذرى
تو شعر نگفته مرا می دانی
وز برگ سفید دفترم می خوانی
آخر به چه مانی که بگویم آنی؟
تو همچو خودی، تو خویش را می مانی
از فراق تو مرا هر نفسی صد آه است
دارمت دوست به قدری که خدا آگاه است
ای معنی انتظار، یک لحظه بایست
دیوانه شدم به خاطرت، کافی نیست؟
برگرد و نگاهم کن و یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
من هنوز از می چشمان سیاهت مستم
گفتم بنویسم که به یادت هستم
وفایت با نگاهت هر دو نیکوست
پیامک می زنم چون دارمت دوست
خداوندا! مرا بی یار مگذار
شبم بی مه کن اما تار مگذار
بگیر از من فروغ دیده ام را
ولی در حسرت دیدار مگذار
گرفته بوی تو خلوت خزانی من
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من؟
بیا اى همنشین سرد پاییز
به آواهاى شب هایم درآمیز
بیا اى رنگ مهتاب بلورین
تو شعرى تازه درمن برانگیز
روى آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم
اسم زیباى تو را با نفسم جا کردم
شیشه بدجور دلش ابرى و بارانى شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیباى تورا سیر تماشا کردم
پيراهن خيس ابر، تن پوش من است
صد باغ تبر خورده در آغوش من است
اين زندگی کبود، اين تلخ بنفش
زخمی است که سالهاست بر دوش من است
جان اسیر دل، دل اسیر دوست، دوست چه می داند، دل اسیر اوست
ز تمام بودنی ها، تو یکی از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی، تو را هم آرزو کردم
به جنگل سوخته خاطراتم سوگند
درخت یادت را باغبان خواهم بود تا ابد.
کاش می دانستم چیست...
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آهاي هميشه و هنوز قلبم
خبرداري داره ميسوزه قلبم
يه بارشده سراغمو بگيري
سراغ درد و داغمو بگيري
جاي اينكه تشنه ي خونم باشي
يه بار شده دل نگرونم باشي
اما با اين همه نامهربوني
كاشكي بفهمي كه عزيز جوني
يار قشنگ دلم بيا كه تنگه دلم
تا كي با دلتنگي بايد بجنگه دلم
من از تو بي خبرم
تو از همه دنيا
نمي دوني بي تو پر از غمه دنيام
خنده رو از روي لبم گرفتي
عشقمو خيلي دست كم گرفتي حيف نبود
به جاي حق شناسي اين همه بي و فايي ناسپاسي
خوب مي دونم غريبه اي با دلم
از تو يه دنيا فاصلست با دلم
اما بازم مي خوام كه برگردي و تموم كني
اي همه نامرديو!!!
من ابرم تو بارون این قصه خیسه
اه هیف روزایی که بی تو به سر شد
اه هیف شبهایی که بی من سحر شد
تو بی من تنها من از تو تنها تر
هیف این عمری که تنها به سر شد
من سردم تو سردی دل نیمه جونه
می سوزه می سازه درب و داغونه
می لرزه حتی با جیک جیک اشکام
مثل گنجشکی که زیر بارونه
لبهامون لبخنده عشقو کم داره
دل گیرن روزها مون لحظه غم باره
دستاتو تو دستم کن خیلی محتاجم
پاییزم میریزم رو به تو در اوجم
اه من ابرم تو بارون این قصه خیسه
خورشید و برگردون اینجا قدیصه
اعجاز بارونو باور کن وقتی
می خواد این احساسو بنویسه
من ابرم تو بارون این لحظه نابه
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه
بیدارم یا اینکه میبینم خوابم
کی نیلوفر سهم قلب مرداب می شه
اینجا قلب ادماها بی فانوسه
رویا شون رویا نیست عین کابوبسه
اینجا چشمامون تو گریه می پوسه
من جایی می خوام با تو قد بوسه
با دستامون با هم دنیا می سازیم
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه
ما با هم هستیم وبا هم میمیریم
بپر با من بپر وقت پروازه
ميگن عشق مثل بازي الاکلنگه هر کسي که عاشق تره خودشو پايين نگه ميداره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره...
اما چقدر سخته يه روز به خودت بياي و ببيني روي يه الاکلنگ چوبي تنهایی
کسي که از تو بالا تر بوده دست عشقتو گرفته و با خودش برده
خيلي سخته سرتو بالا کني و ببيني عشقت با يار تازه اش روي ابرا قدم مي زنن.
صداش مي کني ((آهاي عشق من برگرد بيا بازم بازي کنيم منتظرتم))
اما اون تو اون الاکلنگ چوبي رو فراموش کرده.حالا عاشق کسيه که از تو بهتره.
لبخند تلخه روي لباتو مي بينم وقتي به روزي فکر ميکني که براي اولين بار ديديش
يا انتظارت وقتي براي يه مدت رفت و ازش بي خبر بودي
اما حالا همه چيز تموم شده تو موندي و يه شهر خاطره و يه الاکلنگ چوبي.
چقدر سخته نتوني ازش دل بکني مدام سرت به سمت آسمون باشه و نگاش کنی
با اينکه خيلي تنهايي دلت نخواد از اون بالا بيفته پايين.
چقدر سخته نتوني از اون الاکلنگ چوبي دل بکني آخه تنها يادگاري که ازش داري
يادته هر کاري مي کردي تا لبخند بزنه اما نمي خنديد ولي حالا براي عشق تازه اش مي خنده
چقدر خنده هاش قشنگه با خودت ميگي کاش مي تونستم صداي خنده هاشو بشنوم
يه چيزي رو از اون بالا پرت کرد به طرفت صداي شکستن اومد
حس عجيبي داري مبيني قلب شيشه اي خودته که بهش يادگاري دادي
تکه هاشو کنار هم ميذاري جاي پاهاش روي دلت مونده
با بغض ميگي لا اقل يه يادگاري ازش دارم.
و اما عشق.....
لذت عشق در نرسیدن است
در لحظه لحظه هایی که قلبت به لرزه در می آید
در لحظه لحظه هایی که نا خدا گاه اشک بر دیدگانت مهمان می شود
در لحظه لحظه هایی که امید و ناامیدی از درهای قلبت می آیند و می روند
لذت عشق به همان اندوه وغصه هایی است که در قلبت لانه کرده
پس اگر عاشق شدی
واگر خواستی تا آخرین لحظه عاشق بمانی و عاشق بمیری
نرسیدن به معشوق را آخر عشق ندان
شاید رسیدن آخر عشق باشد...
تلاش كردم بماني ٬اما بي آنكه موج التماس رادر چشمهايم ببینی!
وتشويش دستهايم را حس كنی !
بی آنكه لحظه ای فكر كنی وثانيه ای فرصت دهی!
بی آنكه اندكی ، به احساس شكست خورده ام نگاه كنی !
بی آنكه حتی دمی به رضايت خاطر من انديشه كنی !
فقط يك راه بي پايان بن بست، شد تمام بهانه ء نماندنت!
حتی راه يك حضورسادهء سرد را بر من سد كردی!
تقصير تو نبود ! آخر از كجا بايد مي دانستی كه من حتي به يك نگاه سرد وعبوس قانعم ؟
هميشه به تو می انديشم ! انديشه ام را فرا گرفته ای
به تو و روزهاي فاصله وانتظار !
به تو وچشمهايی كه هيچگاه شور ديوانگی ام را نديد !
به تو و دستهايی كه هيچگاه مرا به ارتفاع رويايم نرساند!
به تو ونيرويی كه هميشه ، انديشه ات را در من جاودانه مي كند!
زيبا ! ميدانم پر از تكرارم ! اما تكرار زيباترت مي كند !
مدتهاست ساحل خلوتی مي خواهم تا در پناهش ، خيالاتم را ببارم!
چند لحظه اعتراف ميان سطرهايم ، شايد كمی آفتابی ام كند وگرم !
ميدانم اشكهای سرازير، چيزي را عوض نمي كند اما
حال وهوايم را كه دلپذيراز عطر هميشه آشناي تو می كند!
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد
تراقسم به محبت.تراقسم به صفا
ترابه میکده ها.ترابه مستی می
ترابه زمزمه جویبارها و ناله نی
ترابه چشم سیاهی که مستی آموزد
ترابه آتش آهی که خانمان سوزد
تراقسم به یه دل و آرزو به رسوایی
ترا به شعله عشق.ترا به شیدایی
تراقسم به حریم مقدس مستی
ترابه شور جوانی ترابه این هستی
ترابه گردش چشمی که گفتگو دارد
ترابه سینه تنگی که آرزو دارد
ترابه قصه لیلا و قصه مجنون
ترابه لاله صحر نشسته اندر خون
تراقسم به غم عشق و آشناییها
دل چو شیشه است مشکن از
جداییها
ترنم ها ببر با دل
بیا وجام مستی را
صبورانه ببر منزل
بیا و درگلستانم٬ گلی از بوستانم باش
بیا و در شبانگاهان٬چراغ گلستانم باش
طریقت را نشانم ده
عطوفت را کلامم ده
دلم را آشیانت کن
گلی از بوستانت کن
غبار از چهره ام برگیر
غروبم را طلوعی کن
چراغ راه تارم را٬ به چشمانت منور کن
*******
سلامم را ببر با خود
به دریای وصال خود
******
دل ودیده به دریایت
دو چشمانم تمنایت
غروبم را دوایی نیست
سلامم را جوابی نیست
دگر باره بود٬ چاره
اگر باشم به رویایی
دلی خوش از خیالاتی
******
به رویاها خورم غبطه
که چاره بود٬رویایی
اگر٬رویا بود٬ راه علاج درد رویایی...
----------------------------------------------------------
عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود
زان شب که در خیابان چشمی گشوده ام من حقا که تا به امشب یک دم نسوده ام من
در آن دو چشم مستت یک لحظه خیره ماندم گویی ز عرصه دل گویی ربوده ام من
در آتش نگاهت خاکسترم فنا شد بنگر که در هوایت چون گرد و دوده ام من
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی این پند را ز حافظ از جان ستوده ام من
از باغ طبع آصف هر دم گلی بر آید
بنگر دوباره امشب شعری سروده ام من
------------------------------------------------
سلام بر شما که از جنس بارانید
بیایید دست در دست هم دهیم قطره های باران را در بر بگیریم تا دریای شویم سراپا احساس و محبت
دوستتان دارم همه شما را
بزن باران بزن بر تارک غم در بهاران
اينجا ايران است اينجا ديار نصف جهان است اينجا باران است
اينجا باران مي بارد اينجا دل من مي بارد اينجا من مي بارم
آري منم قطره باران
من از ديار گنبدهاي فيروزه اي با تو سخن ميگويم اي باران تو را دوست دارم
تمام خوبيهاي باران را همراه با قشنگي هايش به شما تقديم ميكنم

ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه
دیگه هر جای این دنیا برام مثل یه زندونه
ببار بارون که دلگیرم ببار بارون که غمگینم
خرابه حال من امشب دارم از غصه می میميرم
ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته ست
ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته ست
ببار ای ابر بارونی ببارو گونمو تر کن
مثل بغض دل ابرا ببار این بغض وپر پر کن
نه دستی از سر یاری پناهه خستگی ها شد
نه فریاد هم آوازی ورود خلوت ما شد
نه دلگرمی به رویایی که من هم بغض بارونم
نه امیدی به فردایی که از فردا گریزونم
ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته ست
ببار امشب دلم تنگه همه در ها به روم بسته ست

دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون
از این همه دربه دری از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون
از این مترسکای پست از همدلای همزبون
تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره از غمای رنگاوارنگ
از جمله دوستت دارم دروغای خیلی قشنگ.....

تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد
نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد
وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد
خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد
دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد
و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرهم کهنه زخم های زندگی ام باشد
آری تنها تو را می خواهم ...
چه دنیای قشنگی است دنیای عاشقونه
وقتی میای سراغم بی ناز و بی بهونه
دوست دارم که میگی دست و دلم میلزه
عشقبازی هات عزیزم به عالمی می ارزه
نبض ترانهامو گرفتی عاشقونه
دیوونه عاشقم من عاشق ترین دیوونه
نبض ترانهامو گرفتی عاشقونه
دیوونه عاشقم من عاشق ترین دیوونه
به عشق تو میخونم ترانه های رنگی
دنبال تو میگردم تو ساحل های سنگی
ای که با ساز چشمات سوز صدامو خوندی
هیشکی باهام نموندش فقط تویی که مونده
سکوتمو شنیدی غرورتو شکوندی
برای بی کسی هام خودت رو زود رسوندی
یادته قلب هامونو دست خدا سپردیم
تو ساحلا های سنگی به جشن بوسه بردیم
ماجرا رسید
گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید
تو می روی و آینه پر می شود از بی کسی
از من سفر می کنی و به مرگ قصه می رسی
ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من
من منو و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن
تو جامه دان پر می کنی من خالی از جان می شوم
یک لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می شوم
بعد از تو با من چه کنم ، با من بی پناه من
کجای شب پنهان شوم ، کجای این عاشق شکن
تو می روی و جان من گور ترنم می شود
خورشیدکی که داشتم در شب من گم می شود
چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن
برای بار آخری تنها نگاهی کن به من

پسر و دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
دختر جوان: یواش تر برو من می ترسم!
پسر جوان: نه این جوری خیلی بهتره!!
دختر جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم!
پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری!!
دختر جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی!
پسر جوان: منو محکم بگیر!
دختر جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری!
پسر جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!

خداوندا اگر روزی بشر گردی ،زحال من خبر گردی پشیمان میشوی از
قصه ی خلقت،از این بودن ،از این بدعت خداوندا تو میدانی که انسان بودن و
ماندن در این دنیا چه دشوار است ،چه زجری میکشد ان کس که انسان
است و از احساس سرشار است
آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داري
هر کجا هستی باش ... قلم از دستم افتاد دیگه باید چه کار کنم که بدونی دوستت دارم خیال تو راحت میشه؛سر به بیابون بذارم قید تموم دنیارو به خاطر چشات زدم هر کاری گفتی کردم و هر جایی گفتی اومدم دیوونگی اون اولا خیلی برام ساده نبود اما حالا خیلی قشنگ راه جنون و بلدم گفتی سرت پایین باشه به هیچکسی نگا نکن اسم کسی بجز من و تو زندگیت صدا نکن وقتی دسام تو دستته با کسی حتی دست نده به خاطر یه احترام دست من و رها نکن با اشک رنگ بارونم؛دریایی ساختم واسه تو توی قمار سرنوشت؛هستیمو باختم واسه تو نقاشی کردم خودمو کنار عکس ناز تو تازه دیدم که خودمو فقط شناختم واسه تو تو رویاهای صورتیم تو پادشاه من شدی به آسمون نیازی نیست؛تو دیگه ماه من شدی به هرجاکه خیره بشم؛هرجا نیگا کنم تویی رو چشم من جا داری و رنگ نگاه من شدی دیگه باید چه کار کنم که بدونی دوستت دارم خیال تو راحت میشه؛سر به بیابون بذارم قصه ی عشقی شیرین که از دریا کهنسال تر است حقیقتی ساده از عشق که او برایم به ارمغان میاورد از کجا اغاز کنم؟ و او همانند بارانی تابستانی که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد و زندگی ام را درخشان ساخت او به دنیای خالی من مفهوم بخشید او قلب مرا لبریز میکند او دل مرا با احساسی خاص لبریز میکند با اوای فرشتگان و تخیلات می الود او روح مرا از عشقی والا و بی کران سر شار میسازد انگونه که هر جا بروم تنها نخواهم بود با وجود او چه کسی تنها میتواند باشد؟؟ براستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت؟ ایا میتوان عمر عشق را با روز و ساعت سنجید؟ من جوابی ندارم اما همانقد قادرم بگویم که به او نیاز دارم او قلب مرا لبریز میکند از کجا اغاز کنم؟؟؟ اخه راه رفتن زیر بارون اونم تنهایی که لطفی نداره درسته پیدا کردن دوست تو این دورو زمانه اسونه اما پیدا کردن کسی که اسمونی باشه و اهل دل دادن خیلی سخته حالا من چیکار کنم که دلم هوای راه رفتن زیر بارون رو کرده اين دستورات مختص به زوج خاصي نيست; اينها ده چيزي است که تعداد بسيار زيادي از همسران از شوهرانشان مي خواهند. توجه کنيد اينها خواسته هاي آنهاست نه نياز زوحي شان. از لحاظ فردي هرکسي مسئول نياز هاي عاطفي خويش است و بايد آنها را پر کند. اما ما معتقديم 4 نياز روحي اساسي وجود دارد: «نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن»، «نياز به تعلق داشتن»، «نياز به داشتن تصور ذهني خوب از خود» و «نياز به آزادي» و اما خواسته هاي همسرتان از شما : ) درک کردن و بخشش داشتن : روزهايي هست که همسرتان اشتباهاتي انجام دهد و يا کمتر به شما رسيدگي کند. هميشه به خاطر داشته باشيد که هيچ کس کامل نيست. در اين مواقع خواسته همسرتان اين است که او را درک کنيد و او خود را سزاوار بخشش شما مي داند. بدانيد که هيچ رابطه اي بدون بخشش دوام ندارد.

و دلت از همه ی غصه ی دنیا خالی 
قلم را پیدا کردم ،
تنها نام تو
از آنچه می خواستم بنویسم
به یادم ماند ...
این بار برای آمدن
در نمی زنم ...!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ماها چه مون شده؟داریم چیکار میکنیم؟خسته نشدین از بس دور خودتون دیوار بی اعتنایی کشیدین؟دلتون هوای دستهای مهربون یه دوست رو نکرده؟تا کی باید ادامه بدیم؟؟؟یه روز به خودمون مییایم میبینیم فرصتهامون تموم شده.یه سری از ما ادما اونقدر غرق دنیای خودمون شدیم که متوجه فاصله ها نمیشیم.فاصله هایی که خواسته یا نا خواسته دارن ما رو از خیلی از چیزای قشنگ دیگه دور میکنن.میدونید شاید مشکل اساسی ما ادما این باشه که تا وقتی چیزی رو نداریم خوشبختی رو در گرو رسیدن به اون میدونیم اما همین که بهش میرسیم خوشبختی رو توی همه ی اون چیزایی که میخوایم اما قدرت تصاحبشون رو نداریم میدونیم.این خوبه که ما همیشه دنبال چیزایی باشیم که با وجودش احساس ارامش بیشتری میکنیم اما خب به چه قیمتی؟به قیمت خراب کردن پل و هر پیوندی؟به قیمت پاره کردن رشته های محبت؟و یا مرگ لبخند کسی به امید احیا شدن لبخند خودمون؟بییایم یه ذره از همه ی این چیزایی که دارن کم کم وجود و روحمون رو سیاه میکنن فاصله بگیریم.بییاین یه بار دیگه دستهامون رو واسه هم دراز کنیم و عاشقانه به همه ی ادمها نگاه کنیم ادمهایی که هر روز بی اعتنا از کنارشون عبور میکردیم.هیچ وقت به چشای عابرایی که از کنارتون رد میشن زل زدین؟خجالت نکشین یه بار امتحان کنیثد باو کنید میشه حجم اندوه کسی یا شادو سرزنده بودنشون رو از یک نگاه تشخیص داد.وقتی بتونی اندوه کسی رو لمس کنی اونموقع به خودت مییای.قشنگیش وقتیه که حس کنی میتونی گره گشای مشکل کسی باشی .به نظر من اون لحظه میتونه قشنگترین لحظه زندگی هر کسی باشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همه ی حسش تو اینه که شونه به شونه ی یه دوست راه بری و از این همه زیبایی لذت ببری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

1) هر روز به او بگوييد که دوستش داريد :
3) گفتگو کنيد :
4) وقتي براي همسر و فرزندانتان اختصاص دهيد
6 ) خوب گوش دهيد :
7) دلبستگي و مهرباني :
8 ) بعضي از وظايف خانه و کودک را با هم تقسيم کنيد :
9 ) اوغات فراغت و برنامه ريزي : اگر همسر شما شاغل است ساعات بيکاري او و اگر همسرتان شاغل نيست خود به او مرخصي دهيد. اين روزها بگذاريد او آزاد باشد و نگران بچه ها، شما، خانه و.. نباشد. بگذاريد در اين اوغات فراغت به خود و خواسته هاي شخصي اش برسد.
10 ) به او سفارش کنيد و خود نيز مراقب سلامت روحي و جسمي خودتان باشيد :
ای دل من چراصدات درنمیاد
اینقدرآزارت میدن چراصدات درنمیاد
هرکی ازراه میرسه یه زخمی به تو میزنه
چراهیچی نمیگی چراصدات درنمیاد
یک دختر به نام یانگ یا چینگ دانشجوی موسیقی، تحقیق وسیعی را در پاریس انجام داد. او سه سال قبل به فکر افتاد که صد مرد غریبه را ببوسد.
نظر یادتون نره




























![]()
رازو نیاز با معبود
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم …
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش میشد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! … توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
زنی كه 17سال سر قبر پسرش زندگی کرد!
ننه علی را خیلیها میشناسند، چند سال پیش هر وقت سری به بهشت زهرا- قطعه شهدا زدیم، پیرزن خمیدهای را دیدیم كه آهسته از كنار قبرها عبور میكند. خیلیها فكر میكردند ...
جنازه پسرش را در اهواز دفن کردند، ننه علی میخواست قربانعلی را بیاورد پیش خودش، پیکر قربانعلی رابه تهران منتقل کردند.با آنکه حالا قربانعلی به او نزدیک شده بود اما نمیتوانست دوری قربانعلی را تحمل کند. برای همین برای همیشه اسبابكشی كرد بهشت زهرا، سر خاك پسرش تا شبها او را در آغوش بکشد.
17 سال زندگی آنها در بهشت زهرا طول کشید، از سال 59 تا 76 تا اینکه ننه علی از پا افتاد.حالا ننه علی توی خانی آباد در خانه دخترش نشسته و میگوید: دو تا بچه دارم که هردو اینجا هستند، یکی پیشم نشسته یکی هم اینجا توی قلبم.
ننه علی را خیلیها میشناسند، چند سال پیش هر وقت سری به بهشت زهرا- قطعه شهدا زدیم، پیرزن خمیدهای را دیدیم كه آهسته از كنار قبرها عبور میكند. خیلیها فكر میكردند او هم مثل بقیه مادران شهدا هر هفته به دیدار فرزند خود میآید ولی او شب و روزآنجا بود و با كسی زندگی میكرد كه قرآن كریم اورا زنده میخواند.
ننه علی با دستهای لرزان و فرتوت خود اتاقكی بر مزار پسرش ساخت تا همیشه در كنار او بماند، اما ننه علی حالا دیگر اینجا نیست. مادر شهید قربانعلی درخشان از شهدای انقلاب ایران است كه در سال 57 در اهواز به دلیل مبارزه با رژیم شاه به شهادت رسید. او 17 سال با فرزند شهیدش زندگی میكرد.
ننه علی را در بهشت زهرا پیدا نكردیم و وقتی هم با كمك مسئولین روابط عمومی بهشت زهرامتوجه شدیم كه او حالا در خانه دخترش در خانی آباد تهران زندگی میكند، هم نتواستیم او را ببینیم.ننه علی این روزها سناش به 90 سالگی میرسد، به دلیل كهولت سن دچار آلزایمر شده است و به خاطر اینكه سخت میتواند راه برود كمتر بر سر مزار شهید علی درخشان میرود.
ننه علی سال59 داغدار پسرش شد و این پایان راه نبود چراكه شهید علی درخشان وقتی كه به مقام شهادت نائل شد در شهر اهواز به خاك سپرده شد و ننه علی علاوه بر غم دوری او نمیتوانست بر سر مزار فرزندش حاضر شود.بالاخره بعد از 8 ماه ننه علی و خانواده او توانستند پیكر شهید علی درخشان را با اجازه مراجع به بهشت زهرا منتقل كنند ملاقات با ننه علی كار سختی است و به دلیل كهولت سن او نمیتوانستیم او را از نزدیك ملاقات كنیم.
لاجرم با خانه دختر ننه علی تماس گرفتیم و اصرارهای مكرر ما برای هم كلام شدن با ننه علی جواب داد و توانستیم چند لحظهای صحبت كنیم، وقتی با توضیحات زیاد دخترش متوجه میشود كه میخواهیم با او مصاحبه كنیم صدایش را صاف میكند و بدون وقفه میگوید:« ننه فتحاللهی هستم در سال ۱۳۰۰ تو یكی از روستاهای اردبیل همان مرشت زنده شدم و نه فقط ننه علی بلكه ننه تمام شهدای بهشت زهرا هستم. دو تا بچه دارم كه هر دو تا شون اینجا هستند. یكی پیشم نشسته و دیگری اینجا توی قلبم آرام شده.»
از او میخواهم كه درباره علی صحبت كند، متوجه نمیشود تا اینكه دخترش با صدای بلند برای او توضیح میدهد،ننه علی با لهجه شیرینش ادامه میدهد:«پسرم علی كه ۲۴ سالش بود تو هواپیمایی كار میكرد. امام را خیلی میخواست، تو اهواز به خاطر امام خمینی شهید شد.»
ننه علی همسرش را سالها پیش وقتی فرزندانش بسیار كوچك بودند از دست داد و پس از آن به تهران آمد تابا كارگری در خانههای مردم بچه هایش را بزرگ كند. اینها را دخترش میگوید وقتی كه دیگر ننه علی گوشی تلفن را به او میدهد و دیگر نمیتواند حرف بزند. البته زندگی ننه علی در بهشت زهرا در آن اوایل با مخالفتهایی هم مواجه شده بود.
داماد ننه علی كه خود كارمند سازمان بهشت زهرا است، در این باره میگوید: «اوایل حضور ننه علی در بهشت زهرا با مخالفت مسئولین بهشت زهرا مواجه شده بود، و معتقد بودند اگر فردا هركدام از مادران شهدا بخواهند بر سر مزار فرزندان خود زندگی كنند، دیگر نمیتوانیم این مجموعه را مدیریت كنیم اما دیدند نمیتوانند با او مقابله كنند و ننه علی 17 سال یعنی از سال 59 تا سال 76 شبانه روز بر سر مزار فرزندش زندگی كرد.
ننه علی زیاد نمیتواند صحبت كند، خیلی نا توان شده است. بهطوریكه كه دیگر كم میتواند بر سر مزار پسرش برود، ننه علی بالاخره روزی تا ابد پیش پسرش آرام میگیرد چراكه قبری در كنار قبر پسرش دارد و در همان اتاقك كوچك میتواند تا همیشه در كنار پسرش بماند.ننه علی را نتوانستیم ملاقات كنیم اما تنها راهی كه برایمان باقی میماند این بود كه برای او پیغامی بگذاریم: ننه علی برایمان دعا كن... .
راههای جلوگیری از تکرار گناه
پرسش:
1-برای حفظ وتقویت ایمان در محیط غیر مذهبی چه کار باید کرد؟
پاسخ:
احساس خجلت و شرمندگی در برابر خداوند نسبت به پیشینه های سوء خود از بهترین حالات روحی و معنوی و زمینهساز توبه و جلب رحمت و عنایت پروردگار است.
البته ضمن آن که انسان همواره باید از گذشتههای سوء، نگران و نسبت به آینده خود نیز بیمناک باشد در عین حال این خوف و اندوه هرگز نباید به گونهای باشد که انسان را مایوس و ناامید سازد. چه این خود گناهی کبیره و دامی ابلیسی است. خداوند منان رحمتی بی پایان دارد و از همه بندگان گنهکار خود دعوت نموده است که به او التجا نموده و به سوی رحمت بیکرانش دست نیاز بگشایند و وعده داده است که اگر توبه نموده و دست از زشتی ها بشویند همه گناهان را خواهد بخشید و آنان را مشمول لطف و کرم بی منتهای خود خواهد کرد.
از امام باقر (ع) روایت است: لیس من عبد مومن الا و فی قلبه نوران نور خیفة و نور رجا، لو وزن هذا لم یزد علی هذا و لو وزن هذا لم یزد علی هذا: هیچ بنده مومنی نیست جز آنکه در ضمیرش دو نور تابان است «نور خوف» نسبت به کردههای پیشین و فرجام پسین و «نور امید» به فضل و رحمت پروردگار، که اگر هر یک با دیگری سنجیده شود هیچ یک فزونی نخواهد یافت،[1]. بنابراین باید با حفظ حالت التجا و تضرع دائمی در برابر خداوند امید و رجا به عنایات واسعه خدای رحمان و بنده نواز را نیز در دل بالا برد و رجا را همسان در دل جای داد. زیرا غلبه خوف موجب یأس و غلبه رجا موجب جرات بر گناه است ولی تساوی آن دو بهترین عامل بازدارنده از گناه وتشویق کننده به توبه و انجام عمل صالح میباشد.
پشیمانی اساسیترین رکن بازگشت و جبران گناه استولی نباید در آن متوقف ماند بلکه خداوند منان آن را پلی قرار داده است تا بندگان مومن با گذر از آن از جهنم سیئات بیرون جسته و به بهشت صالحات فرود آیند. بنابراین گام بعدی تغییر مسیر و ترک گناه است.
برای مبارزه با گناه و هواهای نفسانی رعایت چند نکته لازم است:
الف) کوچک نشمردن هیچ گناهی هر چند به نظر صغیره باشد.
ب) عزم جدی و آهنین برترک معصیت و مراقبت جدی و دائمی نسبت به تمام افعال خود.
ج) شرط نمودن با خدا مبنی بر ترک معصیت و هم از او استعانت جستن.
د) هرگاه فکر گناه و وسوسه آن به ذهن آمد بلافاصله آن را از لوح ذهن خارج کردن و توجه خود را به خدا و امور شریفه مشغول داشتن.
جدیت و موفقیت در این امر پیروزی بزرگی است و در واقع دفع دشمن شیطان نفس از همان خاکریز اول است.
قرآنمجید در وصف پارسایان میفرماید: إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ اَلشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ:
پرهیزگاران چون گرفتار وسوسه شیطان شوند هماندم متذکر (یاد خدا) شده و بصیرت یابند.[2]
ه) مطالعه و تفکر پیرامون عواقب سوء و وخیم گناه. در این رابطه مطالعه کتابهایی پیرامون معاد بسیار نافع است.
و) خود را همواره در محضر حق تعالی دانستن و او را به یقین در همه حال مراقب و بینای به افعال خود نگریستن.
ز) توجه به چهره کریه زشت و واقعی سیئات.
ح) برای ترک معاصی لازم است در بسیاری از موارد انسان از مکروهات و چه بسا از برخی مباحات نیز چشم بپوشد تا او را به انجام زشتیها نزدیک نسازد.
ط) درحد ممکن دوری جستن از مکان ها و شرایطی که آدمی را به گناه ترغیب مینماید.
ی) تقویت اراده.
ک) محاسبه نفس، همه روزه و در صورت رخداد خطا، خود را محاکمه و توبیخ نمودن و بلافاصله استغفار کردن.
ل) مطالعه پیرامون زندگی پارسایان و زاهدان و مطالعه کتابهای اخلاقی .
م) توصیههای زیر در همه حالات خصوصا محیطهای غیر دینی نیز میتواند شما را در کنترل بیشتر نفس یاری نماید:
- سعی و کوشش در انجام وظایف و واجبات دینی- خواندن نماز با حضور قلب و در اول وقت- گرفتن روزه مستحبی به ویژه دوشنبه و پنجشنبه هر هفته- تلاوت قرآن به ویژه بعد از نماز صبح- زیاد خواندن سوره یوسف و تدبّر در آن - تأمل و اندیشه در آیات قرآن- حتی المقدور سعی در خواندن نماز شب- سحر خیزی- شرکت در ورزشهای فردی و دسته جمعی- عدم معاشرت و دوستی با افراد منحرف و فاسد- انتخاب دوستان مؤمن و سالم- به یاد خدا بودن در همه اوقات- کنترل افکار و نیندیشیدن به صحنههای شهوتانگیز- شرکت در فعالیتهای مذهبی و اجتماعی- تنظیم برنامه برای تمام شبانه روز و پر کردن اوقات فراغت با برنامههای صحیح و سودمند- داشتن برنامه منظم مطالعاتی و پر کردن فرصتها با تفکر و مطالعه مناسب .
برای موفقیت در توبه، علاوه بر نکات ذکر شده، مطالب زیر قابل توجه است: 1- برای موفقیت در امر توبه باید دانست که انسان، معجونی از نیروهای گوناگون است. بعضی از آنها از غرایز حیوانی نشأت میگیرد و بعضی از فطرت حقیقتطلب و خداجوی انسان. بین این نیروها به طور دائم، جدال و درگیری وجود دارد. انسان باید با مبارزهای همیشگی (جهاد اکبر) با وسوسههای شیطانی و نیز ارضای غرایز از طریق مشروع، قوای نفسانی خود را تضعیف و کنترل کند.
2- چنانچه شکستهای شما در امر توبه مربوط به امور شهوانی است، در صورت امکان حتماً ازدواج کنید. با ازدواج صحیح، تا حدود زیادی در کنترل شهوت و ارضای مشروع آن موفق خواهید شد و زمینه برای استمرار توبه بیشتر فراهم خواهد شد.
3- برای استمرار توبه، برنامه زمانبندی شده برای مبارزه با گناهان داشته باشید. این برنامه در ابتدا سبک باشد و کمکم آن را جدیتر و سنگینتر کنید. اگر در همان اول شرط کردید که من هیچگاه گناه نمیکنم، عملی نخواهد بود مثلاً با خودتان شرط کنید امروز فقط میخواهم چشم خود را کنترل کنم و آن روز را نیز چند قسمت کنید.
4- برای التزام به استمرار توبه، در صورت تخلف و شکستن توبه جریمهای قرار دهید و حتماً آن جریمه را پرداخت یا ادا نمایید (مثل دادن صدقه، گرفتن روزه و...).
برای تقویت ایمان در دو زمینه باید کوشا باشید: 1- رشد علمی برای این کار، کتابهای شهید مطهری و شهید دستغیب را به تدریج- طبق یک برنامه هفتگی- مطالعه کنید. از کتابهای شهید مطهری، مقدمهای بر جهانبینی و از کتابهای شهید دستغیب، ایمان و گناهان کبیره را بخوانید. توجه داشته باشید که مطالعه این کتابها باید در کنار درسهای روزانه شما باشد و از آنها نباید غفلت کنید. ازاینرو خیلی برنامه مطالعاتی خودتان را سنگین نگیرید تا از تحصیل و مطالعه کتابهای درسی خودتان عقب نمانید.
2- بعد عملی اولین گام انجام واجبات و ترک محرمات است. در جدولی همه روزه برنامههای انجام شده و خدای نخواسته خلافهایی که مرتکب شدهاید را ثبت کنید و بلافاصله تصمیم به از بین بردن آنها با روشهای ذکر شده بگیرید. نتیجه و میزان موفقیت هر یک از آنها را ثبت کنید و در پایان نتیجه را محاسبه کنید برای تخلفات خود را ملامت کرده و برای موفقیتها خدا را شاکر باشید.
ساخت وسایل شگفت انگیز با چوب كبریت 
در یک اتفاق نادر یک جوان بطور همزمان با دو دختر ازدواج کرد.
بگزارش البرز یک جوان اهل کاشمر بطور همزمان با دو دختر مورد علاقه خود در یک روز ازدواج کرد.
داماد که یک پسر 16 ساله است دراتفاقی نادر دو دختر همسن و سال خودش را به عقد دائم در آورد تا رکورددار این نوع ازدواج در زیر سن قانونی کشور باشد .
این ازدواج زمانی رخ میدهد که این جوان 16 ساله ابتدا با دختر عمه خود ازدواج کرده و بعد به دنبال عشق و احساس دیگری رفته و همین امر موجب ازدواج همزمان با دو دختر میشود.
جالب اینجاست که هر یک ازهمسران این مرد جوان از این ازدواج راضی بوده واز این اتفاق ابراز خرسندی میکنند.
گفتنی است یکی از همسران این مرد دخترعمه و دیگر نسبتی با وی نداشته است.
این اتفاق نادر در روستای دهمیان از توابع کوهسرخ شهرستان کاشمر رخ داده است

خداوند...
ای بــرادر! خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
ماکساني که به فکرمان هستند را به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کساني که به فکرمان نيستند. و ما به فکر کساني هستيم که هيچوقت برايمان گريه نمي کنند. اين حقيقت زندگي است .
عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا هستي خدا ان جاست دعايم کن که من تنهاترين تنها نمانم
قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن
کاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا که روزي معشوق از دست نرود
ميداني که خاصيت عشق اين است زماني که دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد
نميدانم چه رازيست
فراموش نکن
شايد سالها بعد در گذر جاده ها
بي تفاوت از کنار هم بگذريم
و
بگوييم:
آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود
بذار خيال کنم تو دلتنگيات
غروب که مي شه ياد من مي افتي
بيا با پاک ترين سلام عشق
آشتي کنيم
بيا با بنفشه هاي لب جوي
آشتي کنيم
بيا ازحسرت و غم ديگه باهم
حرف نزنيم
بيا برخنده ي اين صبح بهار
خنده کنيم
تو مالک تمام احساسم هستي
تمام عشقم
تمام احساس ناب دست نخورده ام
که حاضر نيستم،
حتي ذره اي از آن را
با هيچکس تقسيم کنم
با هيچکس
جز تو .
نه ،
احساسم را با تو تقسيم نميکنم بلکه
آن را به تو تقديم ميکنم
تمام احساسم را
تمام عشقم را
من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند...
افسوس كه قصه ي مادر بزرگ راست بود...هميشه يكي بود يكي نبود

ازدواج ، يکي از موضوعهاي اساسي زندگي هر فرد است و در اين ميان، افرادي که با تدبيري مناسب به اين سنت الهي عمل ميکنند ، شاهد پيامدهاي بسيار مثبتي در زندگي خواهند بود و آرامشي عميق در زندگيشان جاري ميگردد. اما متأسفانه بايد بگوييم که براساس آمار و ارقام رسمي کشورمان در سال1386 ، حدود صدهزار مورد طلاق در جامعهي ما اتفاق افتاده که هر شنوندهاي را بيدرنگ به تأمل در اينخصوص ، واميدارد. آيا اين افراد، قبل از ازدواج فکر ميکردند روزي با دنيايي از اندوه ، ميبايست از هم جدا شوند؟
با بررسي بسيار ساده و گذرا در زندگي بسياري از زوجهاي جوان که بهظاهر روزي عاشق يکديگر بودند و اينک از هم نفرت دارند ، درمييابيم که آنان مفهوم عشق را اشتباه در ذهن و کالبد وجودشان ، تعبير کرده و براساس اين اشتباه ، تصوير رنگي و زيبايي از طرف مقابل در ذهنشان ترسيم و زندگي مشترک خود را بدون هيچ پشتوانهي منطقي و عقلي آغاز نمودهاند.
در اين مقاله سعي ميشود برخي از مشکلهاي عشقهاي زودگذر و سطحي بيان شود تا دستکم افرادي که گرفتار چنين عشقهايي شدهاند ، با بررسي اين نکتهها ، نگاه عميقتر و عاقلانهتري به موضوع ازدواج داشته باشند:

يکي از جذابيتهايي که در عشقهاي زودگذر وجود دارد ، چهره و ظاهر فرد مقابل است. آنان شيفتهي زيبايي ظاهرهم ميشوند و با گفتن کلمههاي عاطفي و عاشقانه ، تظاهر به علاقهمندي به خصلتهاي ارزشي يکديگر ميکنند اما بعد از گذشت مدتي از ازدواج ، با فروکش کردن هيجانهاي کاذب از درون ، به سراغ ارزشهاي فرد مقابل ميروند چراکه در اين زمان ، چهرهي او ديگر عادي و شايد هم تکراري شده است و اکنون ويژگيهاي دروني و معنوي همسر برايشان مهم و جدي گشته و در صورتيکه با نظام ارزشيِ مورد قبول آنان سازگار نباشد ، شروع به بهانهگيري و پرخاشگري ميکنند و زندگي را تبديل به جهنمي سوزان و پراضطراب مينمايند.
جوانان عزيز تبياني، يادتان باشد که: «چهره و ظاهرِ مورد پسند ، در ازدواج مهم است اما شرط کافي براي يک زندگيِ خوب نيست.»
از آسيبهاي بسيار جدي عشقهاي زودگذري که منجر به ازدواج ميشود ، سوءظنهاي مکرر در زندگي زناشويي ميباشد. افرادي که بهراحتي با يک لبخند و يا با يک گفتوگوي ساده در يک ميهماني و بدون هيچ پشتوانهي منطقي ، دل به هم ميسپارند ، پس از زماني اندک بعد از ازدواج ، دچار ترديد ميشوند که چنين فرديکه به اين راحتي با من بناي دوستي و محبت را گذاشت ، ممکن است با فرد ديگري هم چنين بوده باشد و يا در آيندهاي نزديک ، چنين رابطهاي را با ديگري داشته باشد. بنابراين ، مدام دچار ترديد و بدبيني نسبت به همسر شده و هميشه به ديدهي يک متهم به او مينگرد و همين سوءظنهاي مکرر ، زندگي را آشفته و دچار بحران ميکند. هر چهقدر يک خانم در ارتباطها و محاوراتش با مردان غريبه ، راحتتر باشد ، به همان ميزان ، ارزش و قيمتش نزد آنان پايينتر ميآيد و فقط زيباييهاي ظاهري آن زن براي آنان جلب توجه ميکند و جوهر وجودي و ارزشي آن زن ، مورد بيمهري قرارميگيرد.
يکي از معضلهاي بيشتر زوجهايي که با عشقهاي خياباني ، زندگي مشترک خود را آغاز ميکنند ، عدم حمايت خانوادههايشان ميباشد. پدر و مادر که سالها فرزندان را در چتر حمايتي خود قراردادهاند و آرزوي يک زندگي خوب را براي فرزندانشان داشتهاند ، ناگهان با انتخابي از طرف فرزندشان مواجه ميشوند که شايد به هيچوجه تناسبي با خانوادهي آنان نداشته باشد. بنابراين ، تنها با اصرار و پافشاري فرزندشان ، تن به رضايت به اين ازدواج ميدهند و گاهي هم هيچوقت چنين ازدواجي را حتي بهظاهر ، تأييد نميکنند.
چنين زوجهايي که مورد حمايت مادي و معنوي خانواده قرارنميگيرند ، بهطور معمول ، بعد از زمان کوتاهي از زندگي مشترک ، دچار طوفانهاي شديدي در عرصهي زندگي ميشوند و چون تکيهگاه محکمي ندارند ، گاهي بادبانهاي کشتي زندگيشان در اين بحرانها ميشکند و بازسازي اين بادبان شکسته ، شايد بسيار سخت و گاهي هم غيرممکن باشد.

زوجهايي که با عشقي کاذب و بدون منطق ، زندگي مشترک خود را آغاز ميکنند ، به دليل طغيان بياساس احساسهايشان در ابراز علاقه در ابتداي آشنايي ، پس از ازدواج ، بهطور طبيعي اين معاشقه و فوران احساسها، رو به تنزل ميرود و اين در حاليست که انتظارها و توقعهاي گذشته همچنان باقيست و در اين شرايط ، طرفين احساسهاي خود را با قبل از ازدواج مقايسه کرده و دچار تناقض ميشوند و چنين برداشت ميکنند که طرف مقابل ، تمام آنچه را که در گذشته بيان داشته ، دروغ گفته است. در زندگي منطقي، اين نکته قابل توجه است که زوجين هر روز نسبت به يکديگر عاشقتر ميشوند و حرارت احساسها و عواطفشان نسبت به هم بيشتر و عاشقانهتر ميشود ، در صورتيکه در زندگي غيرمنطقي ، زندگي روزبهروز غيرقابل تحملتر ميشود و زن و شوهر از يکديگر دورتر ميشوند.
ازدواجهاي بيمنطقي که بر پايهي تدبير بنا نشده و زوجين بهراحتي به يکديگر دل ميسپارند و مسير مشترک يک زندگي را آغاز ميکنند ، بعد از گذشت مدتي ، دچار بحرانهاي شديد عاطفي ، روحي و خانوادگي ميشوند. آنان تازه به سراغ ارزشها ميروند و متوجه ميشوند اصول مهمي در زندگي هست که ميبايست در طرف مقابل وجود داشته باشد و اکنون همسرشان فاقد آنهاست. اينگونه افراد بهطور معمول بدون هيچ منطقي ، ساز جدايي را سر ميدهند و بهراحتي دم از طلاق ميزنند. آنان که در فاصلهاي نه چندان دور، بهراحتي دل به محبوبشان دادند ، اينک نيز به همان راحتي از او ميگذرند و عشق خويش را در جايي ديگر جستوجو و بهسادگي ، يک زندگي مشترک را نابود ميکنند.
جوانان عزيز : بهطور حتم بايد توجه داشته باشند که زندگي مشترک، يک شوخي نيست و طرفين ميبايست با يک بررسي دقيق و مشاورههاي مختلف ، اين مسير را آغاز نمايند و افراد قبل از اينکه گرفتار احساسهاي عاطفي با کسي شوند، معيارها و ويژگيهاي مورد نظرشان را در زندگي ، مشخص و بر آن اساس ، اقدام نمايند تا لحظههاي زيبايي در زندگي برايشان رقم بخورد.
با آرزوي خوشبختي براي همهي دخترها و پسرهاي ايراني










شير آب جادويي:
يكي از اين مجسمهها شير آبي است كه در هوا معلق است و از آن آب جاري است. آبي كه به نظر ميرسد هيچگاه تمام نميشود.
اين مجسمه در پارك آبي شهر كاديز در جنوب اسپانيا قرار دارد.
راز اين مجسمه در اين است كه لوله آبي درون جريان آبي كه از آن خارج ميشود قرار دارد و آب را به بالا و درون شير آب ميبرد.
مجسمه خانم شاپو:
مجسمه خانم شاپو در تقاطع دو خيابان در شهر بروكسل پايتخت بلژيك قرار دارد. اين مجسمه پيرزني را نشان ميدهد كه كيف پولش را درآورده و در حال شمردن پولهايش است. در حالي كه سبد خريدي در دست دارد.
منطقهاي كه اين مجسمه در آن قرار دارد به خاطر جيببري مشهور است و اين طور به نظر ميرسد كه مجسمهساز با گذاشتن اين مجسمه در اين منطقه دهنكجي به جيببرها كرده كه نميتوانند كيف پول برنزي خانم شاپو را بدزدند.
كرگدن معلق:
يكي ديگر از مجسمههاي عجيب دنيا مجسمه كرگدن معلق است كه در شهر پوتسدام، در شرق آلمان قرار دارد.
مرد هنگام كار كردن:
اين مجسمه برنزي در پيادهرو يك خيابان در شهر براتيسيلاو، پايتخت اسلواكي قرار دارد. مردم اعتقاد دارند لمس كردن دماغ اين مجسمه شانس ميآورد.
به نظر ميرسد خيليها به اين مسئله اعتقاد دارند چون آنقدر دماغ اين مجسمه را ساييدهاند كه نزديك است ناپديد شود.
كوسه:
اين خانه در سال 1986 ميلادي از روي خانهاي قديمي ساخته شد اما كوسهاي كه در سقفش فرورفته بود آن را در مركز توجه جهانيان قرار داد.
اين خانه در آكسفور انگلستان قرار دارد.
بيسكوئيت دو نفره:
اين دو نفر در حال خوردن بيسكوئيتي در مقابل موزه بوچئوم در شهر سئول كره جنوبي هستند.
سازنده اين مجسمه كو بومجو است.
عکس هایی از شهر بر روی آب ونیز
قبل از ازدواج اين 25 سئوال را حتماً از همسر آينده خود بپرسيد:
1) آيا شما ميخواهيد بچهدار شويد؟ اگر مايليد چند فرزند؟
2) اگر زماني مشخص شد من يا شما قادر به بچهدار شدن نيستيم، آيا قبول داريد كه فرزندي را از پرورشگاه بپذيريم و بزرگ كنيم
3) اگر در آينده صاحب فرزند شويم، آيا حاضريد او را به مهدكودك بفرستيم؟ در غير اين صورت چه كسي از او نگهداري خواهد كرد؟
4) آيا مادر بايد از شغل خود چشم بپوشد و از فرزندان نگهداري كند؟ در اين صورت وضعيت مالي زندگي مشترك به چه وضعي در خواهد آمد؟ آيا مرد خانه قادر است در اين صورت زندگي را به تنهايي اداره كند؟
5) تعطيلات را چگونه بگذرانيم؟ آيا برنامه تعطيلات را دو نفري خواهيم گذراند يا حتماً بايد با فاميل به تعطيلات برويم؟
6) در مواقعي كه جر و بحث پيش ميآيد ، چه واكنشي نشان ميدهيد؟ آيا عصباني ميشويد؟ در صورت عصبانيت چه رفتاري از خود نشان ميدهيد؟
7) نظر شما در مورد تعهد به زندگي چيست؟ در صورت خيانت از طرف خودتان يا من چه واكنشي نشان ميدهيد؟
8) در مورد فرزندان چه رفتار و انطباقي مدنظرتان است؟
9) عقايد مذهبي شما چگونه است؟
10) در مورد روابط زناشويي چهنظري داريد؟
11) در مورد مسائل مالي چهنظري داريد؟ درآمد هركدام از ما چگونه خرج ميشود؟
12) هزينههاي زندگي بر چه مبنايي تعيين ميشود؟ منبع درآمد چگونه است و آيا كفايت زندگي مشترك را ميكند؟ آيا امكان پسانداز وجود خواهد داشت؟
13) 2 سال، 5 سال، 10 سال و 20 سال آينده، خود را چگونه ميبينيد؟
14) ساعات خواب و بيداري و كارتان چگونه است؟ صبحها زود بلند ميشويد؟ آيا عادت داريد شبها تا ديروقت بيدار باشيد؟
15) چهكسي مسئول خريد منزل، پخت و پز و تميز كردن است؟ آيا در اين زمينه كمك ميكنيد؟ 16) عادت خرجكردن پول در شما چگونه است؟ هر ماه چه ميزان پسانداز ميكنيد؟
17) آيا در خانواده شما سابقه بيماري رواني وجود دارد؟
18) در مورد مسائل زير ، اهداف طولانيمدت و كوتاهمدت شما چگونه است: شغل، فرزندان، مالكيت منزل و هر نوع متعلقات كه به هر دوما مربوط است؟
19) كجا زندگي خواهيم كرد؟ محل سكونت و منزل ما كجا و با چه شرايطي خواهد بود؟
20) شهر محل سكونت ما كجا خواهيد بود؟ آيا اين شهر تغيير ميكند؟
21) آيا شغل شما به صورتي است كه مجبوريد شبها كار كنيد؟
22) آيا براي همسر آينده خود محدوديتهايي در ذهن داريد؟
23) وقتي استرس داريد، ناراحتيد و يا درگيري ذهني شديدي داريد، بهترين روش كمك به شما چيست؟
24) اگر در ازدواج مشكلي پيش بيايد، تا چه مدت ميتوانيد صبر كرده و مشكل را حل كنيد؟ آيا مسئلهاي در ذهنتان وجود دارد كه اگر در زندگي مشترك بروز كند بهنظرتان غيرقابل ترميم و جبران است؟
25) پنج روش كوچكي كه شما به وسيله آن هر روز ميتوانيد به همسرتان بگوييد و نشان دهيد كه دوستش داريد (البته بدون آنكه همسرتان تقاضا كند) چيست؟
پاسخ بعضي سوِالات به زمان زيادي احتياج دارد. براي پاسخ به اين سوِالات بهتر است هر دوي شما وقت بگذاريد. نگذاريد نداشتن پاسخ براي يك سوِال مانع بررسي ساير سوِالات شود. اگر پاسخ يك سوِال به تفكر بيشتري احتياج دارد ،فعلاً از آن بگذريد و به سراغ سوِال بعدي برويد. يادتان باشد بهترين ازدواجها بر مبناي پايه و اساس محكم و قوي استوار شدها
|
ای کاش | ||
|
کاش ميشد عشق را تفسير کرد خوابه چشمان تو را تعبير کرد کاش ميشد همچون گلها ساده بود سادگی را با تو عالمگير کرد کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد
|
||
|
| ||
|
دیروز داشتم مجله میخوندم تو قسمت اس ام اس هاش اینو پیدا کردم چقدر جالب بود خیلی خوشم اومد ************************ ستاره اشکاتو پاک کن آدما وفاندارند واسه رفتن و شکستن دم به دم دلیل میارند
|
||
|
| ||
|
| ||
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام ![]()
|
||
|
| ||
|
| ||
|
سلام ای غروب غریبانه دل خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای همنشین همیشه تو را می سپارم به مینای مهتاب به شب می سپارم تو را تا نسوزد خداحافظ ای برگ و بار دل من
|
||
|
| ||
|
| ||
|
مهربانم با تو عهدی ميبندم نا گسستنی فراموش نشدنی و ماندگار قلبم را به تو هدیه میدهم به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم بدان و آگاه باش که من تو را تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد
|
||
|
| ||
|
| ||
|
میدونم از دستم ناراحتی ولی بهم حق بده از دستت ناراحت شده باشم ولی خودت خوب میدونی که هیچ وقت نمیتونم ازت ناراحت باشم آخه دوست دارم ولی تو را نمیدونم
|
||
|
| ||
|
| ||
|
چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اين که لبريز کينه و نفرت شي حس بکني که هنوزم دوسش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يهبار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني ،اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي. چقدر سخته وقتي پشتت بهشه ، دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه هم مجبور بشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري. چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو وجودت بشکني و اونوقت آروم زير لب بگي...گل من،باغچه ي نو مبارک. ![]() |
||
|
| ||
|
| ||
خداوندا نمی دانم
|
||
|
| ||
|
| ||
![]() | ||
ماشین های عصر جدید!




هنر ندیدن و نشنیدن!
شیوانا با شاگردانش در بازار راه میرفت. آنجا عدهای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربهسر مرد میوهفروشی میگذارند و در جلوی مردم به او دشنام میدهند. اما مرد میوهفروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمیبیند و نمیشنود. اما ناگهان مرد میوهفروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهرهاش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوانها خیره شد و بعد دوباره سرش را پايین انداخت و سرگرم کار خویش شد. با این کار پسر کدخدا وحشتزده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوهفروش گریخت. شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوهفروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوقالعاده او و همینطور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت: "بیايید از خودش بپرسیم!" سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت: "همراهان من میخواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بیتفاوتی تو در چیست!؟"
مرد میوهفروش که شیوانا را خوب میشناخت پاسخ داد: "میبینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقهای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمیآید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر میکنم. وقتی چیزی مقابل خود نمیبینم و صدای مزاحمی نمیشنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پايین بیاورم."
شاگردان شیوانا پرسیدند: "پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟"
مرد میوهفروش گفت: "مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از شیوانا بپرسید!"
و شیوانا با تبسم گفت: "هر انسانی از دیدن چشمهایی که او را نمیبینند احساس حقارت و ترس میکند و دچار سردرگمی میشود. آنها در نگاه مرد میوهفروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوهفروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوهفروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد میدهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که میتواند بیفتد. فراموش نکنید که این آدمها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی میخواستند آبروی میوهفروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوهفروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بیاعتبار و بیارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بیاعتباری فردای خودشان گریختند

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

حلقه های عجیب و غریب نامزدی

____________ _

____________ _________ _________ _________ _________ _________
____________ _________ _________ _________ _________ _________
____________ _________ _________ _________ _________ _________
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»
جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نیست خودم می دهم لیست خریدت کو ؟
لوئیز گفت : اینجاست.
- « لیست ات را بگذار روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.» !!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواربارفروش باورش نمیشد.
مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.

چهل و یکمین نمایشگاه بین المللی خودرو توکیو 2009 روز (23 اكتبر) در محل نمایشگاههای بین المللی ژاپن واقع در "ماکوهاری مسه" "Makuhari Messe" در مجاورت توکیو آغاز بکار کرد و تا چهارم نوامبر یعنی (۱۳آبان) ادامه خواهد داشت.
نمایشگاه خودروی توکیو یكی از پنج نمایشگاه بزرگ خودرو در جهان به شمار میرود.
سالها ..![]()
تاریخ شمسی گشت و گشت ..![]()
شادمان شد تا شنید این سرگذشت ..![]()
روز میلاد امام هشتم است ..![]()
جمعه ..![]()
هشتِ هشتمِ هشتاد و هشت ..![]()
میلاد پاکش بر همه مبارک ...![]()
وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا َفْضِيلاً:
ما آدميزادگان را گرامي داشتيم و صفحه خشکي و دريا را جولانگاه آنها قرار داديم و از روزي هاي
پاکيزه به او بخشيديم و بر بسياري از مخلوقات خود فضيلت و برتريش داديم (سوره اسراء - آیه 70)
به نام تو بر مي خيزم ...
در طلوع اميدي که ابدي است ...
سجاده ام رو به نور ...
وضو مي گيرم با آيه هاي عشقت ...
ثانيه ها رنگ تو مي شود ...
پر مي کشد دلم تا اوج بلندترين قله ي مهرت ...
اينجايم ...
ابتداي راه تو ...
آغاز راهي که انتهاييش تويي ...
به صلابت بهشتي که وعده داده اي ...
* * *
این روزها سخت پا رو دلم میزارم تا تموم بشن ...![]()
به نظرم هیچ امتحانی سخت تر از این نیست که پا رو دلت بزاری ...![]()
اگر روزي دلم گرفت ...
يادم باشد که خدا با من است ...
يادم باشد که فرشتگان برايم دعا مي کنند ...
يادم باشد که ستاره ها شب را برايم ...
روشن خواهند کرد ...
يادم باشد که قاصدکي در راه است ...
که بهار نزديک است ...
که فردا منتظرم مي ماند ...
يادم باشد که من راه رفتن و دويدن مي دانم ...
و جاده قدمهاي مرا خواهد شمرد ...
اگر روزي دلم گرفت يادم باشد ...
که خداي من همين نزديکي هاست ...
وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
به داغ بندگي مردن بر اين در به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد که آخر کي شود اين ناتوان به
گلي کان پايمال سرو ما گشت بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي کوي او باش به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران که راي پير از بخت جوان به
شبي ميگفت چشم کس نديدهست ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر وليکن گفته حافظ از آن به
توقع زيادي بود؟
منتظر نباش که شبي بشنوي،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام!
که روسري تو را،
در آن جامه دان ِ قديمي جا گذاشته ام!
يا در آسمان،
به ستاره ي ديگري سلام کرده ام!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري،
در همان دامنه دور ِ دريا بمان!
هر جور تو راحتي! بي بي باران!
همين سوسوي تو
از آنسوي پرده دوري،
براي روشن کردن ِ اتاق تنهائيم کافي ست!
من که اينجا کاري نمي کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت مي کنم!
همين!
اين کار هم که نور نمي خواهد!
مي دانم که مثل ِ هميشه،
به اين حرفهاي من مي خندي!
با چالهاي مهربان ِ گونه ات...
حالا، هنوز هم
وقتي به آن روزيهاي زلالمان نزديک مي شوم،
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي؟?
مردي ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجرهشان نشست.
پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل ميکردم و به او جواب ميدادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميکردم…
__________________________________________________________
پ.ن: متاسفانه پست قبلی، تصادفی پاک شد!!!... بعضی از کامنتها رو خونده بودم و بعضی هاش رو نه به هر حال همینجا از همه دوستانی که پیام تبریک گذاشته بودن تشکر می کنم و تبریک می گم، امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه
زندگی..
توی یه مراسمی نشسته بودیم یه خانوم دکتری داستان جالبی گفت که خیلی خوشم اومد...
داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس وقتی که براي نخستين بار به آمريکا رفت!... داستان رو می ذارم اینجا تا شما هم لذت ببرید:
«امت فاکس»، که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.
با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟
مرد با تعجب گفت: ولي اينجا سلف سرويس است...
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که...
زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
اضداد زمان ما!
ما امروزه خانههاي بزرگتر اما خانوادههاي کوچکتر داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمتر !
مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايينتر؛ آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم!
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهاي بيشتر اما سلامتي کمتر !
بدون ملاحظه ، ايام را ميگذرانيم، خيلي کم مي خنديم، خيلي تند رانندگي مي کنيم، خيلي زود عصباني مي شويم، تا ديروقت بيدار مي مانيم، خيلي خسته از خواب برمي خيزيم، خيلي کم مطالعه مي کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي کنيم و خيلي بندرت دعا مي کنيم.
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافي دوست نمي داريم و خيلي زياد دروغ مي گوييم.
زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را؛ تنها به زندگي، سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان !
ما ساختمانهاي بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه هاي پهن تر اما ديدگاه هاي باريکتر !
بيشتر خرج ميکنيم اما کمتر داريم، بيشتر ميخريم اما کمتر لذت ميبريم !
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم.
فضاي بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضاي درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را !
بيشتر مينويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم!
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايينتر
کامپيوترهاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم.
اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است، فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده !

بدين دليل است که پيشنهاد ميکنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است.
در جستجوي دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد!
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد.
زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره اي از لحظه هاي لذتبخش است !
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد.
عباراتي مانند ”يکي از اين روزها“ و ”روزي“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه اي را که قصد داشتيم ”يکي از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم.
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را که ميتواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاخير نيندازيد.
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن ميتواند آخرين لحظه باشد.
صداي خش خش برگاي خزوني توي گوشم ناله مي كرد
آسمون بغضشو تو پرده ي ابراي سياهش پاره مي كرد
رعد و برق نگاه شهرو با صداش خواب زده مي كرد
زمين از اين همه سنگيني بار به روي شونه اش گله مي كرد
همچنان پاي پياده فارغ از صداي خشم آسموني
بي خيال از ناله ها و گله هاي برگاي زرد خزوني
جاده هاي بي كسي رو گم مي كردم آروم آروم
تن غربت رو مي شستم زير قطره هاي بارون
من به ياد عطر بارون زده ي گلاي پونه
مي كشيدم پاي خستمو تو جاده به هواي بوي خونه
وقتي كه صداي خونه منو تا آخر جاده مي كشونه
اين سرابه توي جاده كه چشامو مي پوشونه

اشكاتو پاك كن كه مي خوام سر به تن غم نباشه
الهي سايه ي چشات از سر من كم نباشه
ببين كه پاي گريه هات ثانيه ها دق مي كنن
صداي گريه هات مي خوام تو خاطراتم نباشه
وقتي كه گريه مي كني ترانه هم دلواپسه
اشكاتو پاك كن و ببين چشماي من چه بي كسه
سكوت كهنه ي لبات قلبمو آتيش مي زنه
داري ديوونه ام مي كني تو رو خدا ديگه بسه
زخم قديمي دلت خوب مي دونم كه از چيه
قشنگ من گريه نكن اين شب بد رفتنيه
سخته واسه ترانه هام طاقت گريه هات ولي
لهجه ي هق هقت ديگه يه شعر نا گفتنيه

به جـــان پاک تو اي دختر امام، ســلام به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام
تويـي که شــاه خراسان بود بــرادر تــو بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام
به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام
از صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح بر آستـانه قــدسـت علي الـدوام، ســلام
در آســـمان ولايــت، مــه تمــامي تـــو ز پاي تا به ســرت اي مـــه تـمـام، ســلام
به پيشگــاه تو اي خواهـــر شه کـَـونين ز فـرد فـرد خليـق، به صبح و شام ســلام
منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد به جـان پــاک تـو اي دخــتـر امـام، ســلام

اول بدانیم بعد قضاوت کنیم!
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند…"
مرد مسن با لبخندی، هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند."
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. "
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!..."
تسلیت
امام صادق (ع) از پدرانش از مولا علی (ع) روایت کرده که آن جناب فرمود :
هرکس برای امور آخرت کوشش کند خداوند امور دنیای او را کفایت میکند ، و هرکس باطن خود را پاک سازد خداوند ظاهر او را پاک میسازد ، و هرکس روابط خود را با خداوند نیکو گرداند خداوند روابط او را با مردم اصلاح میکند.
کِتابُ المَواعِظ شیخ صدوق
ناسپاس!
گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام و سرپناه بی کسی ام بود ، طوفان آن را از من گرفت... مگر کجای این دنیا را گرفته بودم؟؟!!...
خدا فرمود: ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، و آنگاه تو از کمین مار پر گشودی...
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی
ان الانسان لربه لکنود
همانا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است
انسان!
درباره “انسان” این خلیفه ی خدا روی زمین، این اشرف مخلوقات! تعبيرات مختلفي توی قرآن مجيد اومده...
توی آيات زيادي از او به “بشر” تعبير شده و توی آيات دیگه ای به انسان، و آياتي هم به عنوان “بني آدم” و عجيب اينکه در بسياري از آياتي که از او به انسان تعبيرشده صفات نکوهيده و مذمومي براش ذکر شده!
توی سوره ی يونس، انسان به عنوان يک موجود فراموش کار و حق نشناس معرفي شده.

و واقعا که همینطوره...
یه نگاه که به خودمون و جامعه بندازیم می بینیم که ما خیلی چیزا رو فراموش کردیم...
خیلی از زنها زن بودن خودشون رو و یا مردها مرد بودن خودشون رو...
مرد و زن بنده بودن و عبد بودن خودشون رو...
بیشترمون مسافر بودن خودمون تو این دنیا رو ، فنا پذیر بودن این دنیا رو فراموش کردیم
چشامونو که باز بکنیم می بینیم که خیلی گیر کردیم ، خیلی!...
عین چسب به همه چی گیر می کنیم!
به شغل و مقاممون ، به شکل و قیافه مون ، به استعداد و مهارتمون ، به دوست و رفیقمون ، به همسر و فرزندانمون حتی به خودکاری که باهاش می نویسیم و خیلی روان و خوشرنگ می نویسه گیر می کنیم!
شاید واسه همینه که خدا بعضی وقتا یکی از این گیرهای ما رو باز می کنه و یه چیزی که بهش گیر کردیم و خودمون رو مشغولش کردیم و از خدا غافل شدیم رو از ما می گیره تا یه تلنگری باشه برای ما ...
اما ما باز هم می مونیم ، درجا می زنیم و بدتر از اون اینکه خیلی وقتا دنده عقب می ریم!!!!!!!!!...
اما چرا؟...
چرا قدر خودمون رو نمی دونیم ، قدر سرمایه ی عمرمون رو نمی دونیم ...
چرا هیچ وقت به این فکر نمی کنیم که لحظاتی که گذشتن تکرار نمی شن
عمری که رفته دیگه بر نمی گرده!
چرا با وجود اینکه شاید مرگ یه قدمی ما باشه، اون رو فرسنگها دور می بینیم؟...
چرا از چیزی که مثل سایه دنبال ماست و از ما غفلت نمی کنه اینطور غافلیم؟
آخه چقدر فراموشی؟
خدایا تو خودت می دونی که ما فراموشکار و حق نشناسیم ، خودت توی پیچ و خم زندگی دستمون رو بگیر و به راه خودت هدایتمون کن...
ای بندگان خدا، هم اکنون عمل کنید که زبان ها آزاد و اعضا و جوارح آماده اند ، و راه بازگشت فراهم و فرصت زیاد است ، پیش از آنکه وقت از دست برود و مرگ فرارسد ، پس فرارسیدن مرگ را حتمی بشمارید و در انتظار آمدنش به سر نبرید (بخشی از خطبه 196).
نظرات (11)
نهج البلاغه، حکمت 390
مومن باید شبانه روز خود را به سه قسمت تقسیم کند:
زمانی را برای نیایش و عبادت پروردگار ، و زمانی برای تامین هزینه زندگی ، و زمانی برای واداشتن نفس به لذت هایی که حلال و مایه زیبایی است.
خردمند را نشاید جز آن که در پی سه چیز حرکت کند :
کسب حلال برای تامین زندگی ، یا گام نهادن در راه آخرت ، یا به دست آوردن لذت های حلال.

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم
دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم
رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم
چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم
من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم
تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم
گغتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم
زیباترین ترانه ای که شنیده ام سرود چشمان توست ،ان گاه که به من خیره
می شوی و عشق در چشمانت شعله میزند و وجود مرا ذره ذره اب میکند.
لحظه ای که من و تو با زبان دل به گفت و گو می نشینیم،لحظه ی رسیدن به
افق های دور دست با هم بودن است.
هنگامی که نوای جدایی سر می دهی و کلام خداحافظی را با تلخی دیدگانت
زمزمه می کنی نمی دانی که بار دیگر مرا در دریایی از التماس و خواهش
رها می کنی و من به امید دیدار دوباره ات با تنهایی خو می گیرم و در انتظار
لحظه ی رسیدنت کوچه ها را با گل های شقایق اذین می بندم تا تو بیایی و
ترانه ای دیگر برایم بسرایی .
چه خوش روزی بود روز جدایی
اگر با وی نباشد بی وفایی
اگر چه تلخ باشد فرقت یار
در او شیرین بود امید دیدار
خوش است اندوه تنهایی کشیدن
اگر باشد امید باز دیدن
چه باشد گر خورم صدسال تیمار
چو بینم دوست را یک روز دیدار
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
به او گفتی که
بهش عادت کردی
چون می ترسیدی بگی که دوستش داری.
نمی خواستی بدونه که هر شب و در حسرت
تنهاییات به یاد اون می خوابی.
به امید اینکه دست اون از خواب بیدارت کنه.
شنیده بودی از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
چون شاید هیچ کس رو اندازه اون دوست نداشته باشی
و اینکه از کسی هم که دوست داره بی تفاوت عبور نکن
شاید هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه.
به اینجا که می رسی دیگه بغض امونت رو می بره.
آخه وقتی میگه برو
وقتی دیگه جوابت رو نمی ده
وقتی که نمی خواد باور کنه که
دوستش داری و فقط اونو داری
چطور می تونی .........
دلت می سوزه اما
هیچ کاری از دستت بر نمیاد
جز اینکه بری به خاطر اون
چون نمی خوای حتی یه لحظه ناراحتش کنی.
با یه دنیا غم تو خزون دلت راه میری و
می دونی که فراموشت کرده.

مثل باران چشمهایت دیدنیست
شهر خاموش نگاهت دیدنیست
زندگانی معنی لبخند توست
خنده هایت بی نهایت دیدنیست
باز امشب حس نوشتنم گل کرده،
تو در ابتدا و انتهای جملات به سراغم می آیی
همیشه اینگونه بوده ، به یاد توشروع شد تا اکنون
می بینی چگونه با نوشتن غریبه شده ام...
می دانم که نمی دانی !
می دانی همیشه منتظر بوده ام ؟!
می دانی سخت شکستم هر بار که در تو تکرار شدم ؟!
آه...چه تکرار لذت بخشی
نه..می دانم که نمی دانی
سرگیجه ی عجیبی دارم،فکر می کنم که چشمهایم ضعیف تر شده اند،
باران می بارد ...
ومن همچنان عاشق بارانم
ناخن هایم را که لاک می زنم اشکهایم بی درنگ آنها را خشک می کند
، فکر می کنم
وآنقدر فکر کرده ام که احساس میکنم مژه هایم سبک شده اند
حست را پنهان می کنی !
اما می دانم..من تو را می دانم ،
حسی را که در قلب نازنینت با غرور بلندت پنهان کرده ای
.............را می دانم
گر چه غرورم را به غرورت بخشیدم اما...
بوی باران حس عجیبی به حضور بی حضورت می بخشد
ومرا بیشتر عاشق می کند

.jpg)
















آدما دارن مثل کامپیوتر می شن؛ دقیق و منظم!!!
ولی کاش کامپیوترا مثل آدم می شدن.
بهتر نبود؟
می گن "کرمها" به جای مغز گره عصبی دارند!!!!
الحق که درسته!

اصولاً پیدا کردن پرتغال فروش سخته
پیدا کردن خود پرتغال سخت تر!!!!
گاهی وقتا، جریان زندگی خشک می شه!!!
...
خدایا، آب کجاست!؟
حضور آنجلیاجولی هنرپیشه مشهور هالیودی در افغانستان آنجلیا از افراد نیکوکار و بشر دوست سازمان ملل می باشد که هرچندی به مناطق محروم رسیدگی می کند و گزارش های آن را به سازمان ملل می دهد.

₪₪ عجيب ترين فرودگاه هاي دنيا ₪₪
عجيب ترين فرودگاه هائي كه تا كنون در سراسر دنيا ساخته شده است ، همگي بنابر شرايط خاص و ناگزير بودن از روال عادي و نرمال بوده.
چراكه اكثر اين فرودگاهها در جزايري دور يا در زمينهاي شهري كه بخاطر كمبود جا و مكان مناسب براي باند و آشيانه هاي بسيار عظيم
هواپيماها در ميان پيچ و تاب و ترافيك شهرها با نهايت هنرمندي و البته ايمني كمتر بنانهاده شده.
باهم شرح و توضيح و تصاوير زيباي مختص اين مطلب رو مطالعه و مشاهده ميكنيم:
«فرودگاه جبل الطارق»
جبل الطارق (بمعنی : کوه طارق) نام دهکدهای کوهستانی است که در ساحل جنوبی اسپانیا در جنوب غربی اروپا قرار دارد و
یکی از زیرمجموعه های دارای تابعیت پرچم بریتانیا به شمار میرود که البته مالکیت این منطقه بین اسپانیا و بریتانیامورد اختلاف است.
کوه طارق در بخش ساحلی خود به تنگه جبلالطارق پیوسته است. این تنگه دریای مدیترانه را به اقیانوس اطلس میپیوندد و
در دو سوی آن مراکش و اسپانیا قرار دارد و اینطور بیان شده است که جبل الطارق نام
منطقه کوچک خودمختاری است که در دهانه ي مدیترانه و هم مرز با اسپانیا قرار دارد.
«فرودگاه ماکائو»
"ماکائو" شبه جزیرهای در دریای چین است. تا همین سالهای قبل مستعمرهٔ پرتغال بود ولی اکنون
بخشی از خاک جمهوری خلق چین است. ماکائو هر چند تا حدی از کشور چین فاصله دارد
ولی از آن بعنوان یکی از قطب های گردشگری بزرگ و تماشایی در آسیا نام برده می شود.
فرودگاه بین المللی ماکائو در شهر ماکائو واقع است که به دلیل موقعیت مکانی و مجاورت آن
با دریا دارای شرایطی خاص و جالب است.
«فرودگاه ماجورو در جزایر مارشال»
جمهوری "جزایر مارشال" ؛ کشوری است که شامل بیست و پنج جزیره ی مرجانی و جزایر جدا شده می باشد.
در حدود 69 مایل مربع از زمین های پراکنده بیش از 3 / 4 میلیون مایل مربع از غرب اقیانوس آرام است.
در ماجورو زمین کمیاب است. با این حال نیاز به بازسازی دیواره های ثابت ساحلی است.
مردم محلی "جزیره ماجورو" معتقدند که توفان هایی که بزرگترین عامل پدیده جزر و مد هستند ،
باعث بیشترین فرسایش ساحلی می باشند. به گفته مقامات دولتی سالانه قسمت اعظمی
از بودجه سالانه جزایر مارشال جهت ایجاد و حفظ دیوار دریا هزینه می شود.
جزایر مارشال از جمله نقاط گردشگری و تجارت نیز میباشد.
«فرودگاه همیلتون»
این فرودگاه بر اساس محل سکونت "ویلیام همیلتون" (ریاضیدان و فیزیکدان ایرلندی) در جزیره "کوینزلند"
نامگذاری شده. فرودگاه همیلتون بیشتر به دلیل وضعیت گردشگری در این جزیره مستقر است
که عمدتا تحت اشغال و مورد بهره برداری استرالیا است.
«جزيره هيمائي - ايسلند»
جزيره هيمائي ؛ جزیره ایست که در ایسلند قرار دارد و دارای جامعه ای کوچک و کم جمعیت است.
کسب و کار اصلی مردم این جزیره صیادی است. جزیره ای که آثار تخریب و آسیب های حاصل از
فوران آتشفشان هنوز در آن دیده می شود. این جزیره دارای 2 فرودگاه است که
هر کدام از این فرودگاه ها دارای موقعیتی منحصر بفرد است.
خدایا: به من توفیق تلاش، در شکست؛ صبر، در نومیدی؛ رفتن، بی همراه؛
کار، بی پاداش؛ فداکاری، در سکوت؛ دین، بی دنیا؛ عظمت، بی نام ؛ خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ مناعت، بی غرور؛ عشق،بی هوس؛
تنهایی، در انبوه جمعیت؛ دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن.
< دکتر شریعتی >
گاهی سکوت کنیم
شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشه


شادیِ خود را به هيچ كس و هيچ چيز وابسته نكن
تا هميشه از آن برخوردار باشی



انتظار نداشته باش
هميشه آنچه در اطرافت اتفاق می افتد
مطابق ميل و خواسته ات باشد


هنگام عصبانيت، هيچ تصميمی نگير


از سختی ها و مشكلات زندگی استقبال كن
و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده
اجازه نده كه اتفاقات ناخوشايند
روحيه ات را خراب كند



با بحث كردن بی نتيجه
انرژی خود را هدر نده



انتظار نداشته باش با منفی نگری
جسمی سالم داشته باشی


از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش



تا با خود مهربان نباشی
نمی توانی مهر بورزی


قبل از مطمئن شدن
در مورد هيچ چيز قضاوت نكن


شادی را علت باش نه شریک
غم را شریک باش نه سبب



قدرت تکان میدهد
اما تکان نمی خورد



هر کسی میتونه یک دوست خوب باشه
امّا
یک دوست خوب نمی تونه هرکسی باشه

یا سخنی داشته باش دلپذیر
یا دلی داشته باش سخن پذیر


این انسان نیست که با اصالت زائیده می شود
این اصالت است که زائیدۀ انسانهای بزرگ است


"شاد بودن" بزرگترین انتقامی ست
که میتوانی از زندگی بگیری



در زندگی دو نفر باش
برای خودت زندگی کن
برای دیگران زندگی باش


همچون دریا باش
که اگر کسی به سویت سنگی پرتاب کرد
سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
بی قرارم ، واسه چشمات
اون نگاهی که به یک دنیا می ارزه
ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سرا ب است بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند...
امشب که غم نبودن درکنارت برچشمهایم مهمان شده
اشکهای دریایی ام ازجنس سردانتظاربه استقبال این غم دردناک رفته اند.
امشب که باتمام وجود دوستی رامی جویم،
نیستی تادستهایت رابگیرم وبگویم اشکهایم فقط درتبعید انتظارتودریاشده اند
وچشم هایم حریم خودرابرای دیداردیگری نگشوده اند.
نمی دانم چرابودن درکنارت چیزیست
مثل خیال،مثل فریادی شکسته

حرف های ما هنوز نا تمام /
تا نگاه می کنی/
وقت رفتن است!!

بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست میدهند.
...وشیطان کردار زشت آنان را در نظرشان زیبا نمود.((انعام/43))
اگر انتظار و توقع نداشته باشی همه دوست دارند.
دوست بدارید ولیکن عشق ر ابه زنجیری بدل نکنید!

سادگی از دهاتیان است و ظرافت از شهریان.مرد کامل ظرافت و سادگی را با هم دارا است.
با ترشرویی به میان مردم رفتن تنها از بیماران ساخته است.
همرنگ دیگر کسان شدن باور هیچ کدام از بزرگان نبوده است.
توان آدمیان را با آرزوهایشان میشود سنجید.
میندیش که دیگران تو را به آرمانت خواهند رساند!

شاعری وارد دانشکده شد/
دم در/
ذوق خود را به نگهبانی داد!
تاجری فال گرفت/
غزلی لامیه آمد-/
تاجر/
چیزی از شعر نفهمید اما/
چشم مبهوتش را قافیه ی مال گرفت!
شاعری دفتر خود را سوزاند /
پای تا سر/
بدنش تاول زد!

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الســــــتش کرده بود
سجــــده ای زد بر لــــب درگـــــاه او
پـر زلیــــلا شــد دل پـــــــــر آه او
گفت یــا رب از چه خـوارم کــرده ای
بر صلیــب عشــــق دارم کرده ای
جـــــام لیـــــلا را به دستــــم داده ای
واندر این بازی شکســتم داده ای
نشتر عشـقــــــش به جانــم می زنی
دردم از لیـــــــــلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشــق، دل خونم مکن
من کـــــه مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچـــــــــــــه دیگر نیستم
این تو و لیــــــلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایــــــــــــــت منم
در رگ پیدا و پنهانت منــــــــــــــم
سال ها با جور لیــــــــــــــلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختــــــــــــی
عشق لیـــــــــــــــــلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا بــــــــــاختم
کردمت آواره ی صحـــــــــــــــــرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشــــــــــــد
سوختم در حسرت یک یا ربــــــــــت
غیر لیــــــــــــــــــــلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولـــــی
دیدم امشب با منی گفتم بلـــــــــــــی
مطمئــــــــــــن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانــــــــــــــه ام در میزنی
حال این لیـــــــلا که خوارت کرده بود
درس عشقـــــــش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهـــــــــــت کنم
صد چو لیــــــــــلا کشته در راهت کنم
به دنبال دیدن فیلم((فریاد مورچه ها)):
یهودگفت:دست قدرت خدا بسته است!به واسطه این گفتار(دروغ)دست آنها
بسته شده و به لعن خدا گرفتار گردیدند بلکه دو دست(قدرت)خدا گشاده
است و هر گونه بخواهد(بر خلق) انفاق میکند...(مائده/64)
مادر میگفت خربزه را با عسل نخور میترکی!میمیری!
اوکتاویو پاز میگوید بنویس وگر نه منفجر میشوی.
چشم مادر ... چشم اوکتاویوپاز...
از این پس بیشتر مراقب جسم و روحم هستم![]()
بیا از این حال و هوا مهاجرت بکنیم...
شریعتی: نه در جایت بمان و نه در حالت! همواره روحی مهاجر باش!
ای وای باز هم سکوت یعنی عشقی دوباره
دیدن تو هم وجودم را به لرزه در میاورد.تو را میبینم نیز لال میشوم ُُُُُُُُُُُُُُُُُُُو ناتوان.
عاشقتم !!!!!!!!!!!وچقدر دیر فهمیدم که تو محبوب حقیقی من هستی تو!...جان و جهان!میپرستمت!
نگاه های مهربانت را دوست دارم و قلب پاکت را و سراسر وجودت را
همیشه به یادم بودی همیشه دستم را گرفتی و هیچ وقت تنهایم نگذاشتی
چگونه یاد نوازشگرت را از یادم ببرم نه! من در تو رها میشوم من رها میشوم یعنی تو!بزرگمنش میشوم من رها بزرگمنش میشوم با تو ای رها بزرگمنش!
امام جعفر صادق :مبادا دو روز از زندگیتان مثل هم باشد.
زنان به خوبی مردان ميتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به
يکديگر می گويند تا در حفظ آن شريک باشند. ![]()
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند
یاسم و باران که میبارد معطر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو
میتوانم مایهی ـ گهگاهـ دلگرمی شوم
میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من
در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم
دلم را خنجری کردی به پشتم
خودم را حيف با دست تو کشتم
دگر ياری نگيرم تا همه عمر
تو را دارم برای هفت پشتم
به من نيگا نکن ديوونه ميشم
يه دنيا گريه رو بهونه ميشم
دم تاقچه بالا گذاشتنات گرم

به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
به خدا من خودم رفتنیم
بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.
* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.
* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.
* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!
* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.
* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.
* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.
* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.
* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.
* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.
* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.
* ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.
* آنکه خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.
* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.
* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که
می ماند.
* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.
* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.
* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان
است.
* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.
* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن
باز کرده اند.
* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟
*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین
معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟
* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.
* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.
* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است
امشب گریه میکنم .
گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.
برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی.
امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.
برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم
۲۰ دلیل محکم برای اینکه به زن
بودن خود افتخار کنید
1- نام هر گل زيبايي كه در طبيعت
است روي شما مي گذارند.
۲- به راحتي و با اعتماد به نفس هر
وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم
و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد
تا سكته كنيد.
۳- آن قدر حرف براي گفتن داريد كه
هرگز كم نمي آوريد.
4- عشق و هنر ابداع شماست.
5- زيبايي مخصوص شماست.
6- هميشه جوانتر از سنتان هستيد و
هيچكس نمي داند شما چند ساله ايد.
7- بهشت زير پاي شماست.![]()
8- هميشه تميز و نظيف هستيد.
9- هميشه مقداري پول براي روز
مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس
از جاي آن خبر ندارد.
10- مجبور نيستيد خانه به خانه
برويد و خواستگاري كنيد مثل خانم
ها در خانه مي نشينيد تا ديگران با
كلي منت و خواهش و التماس و گل و
هديه .......
11- حق تقدم با شماست.
12- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و
كبود نمي شويد و خون به پا نميكنيد.
13- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس
اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.
14- نصف بيشتر از صندلي هاي دانشگاه
را شما تصاحب كرده ايد.
15- به جزئيات زندگي و
رفتاري با دقت نگاه ميكنيد
و آنها را در حافظه خود جاي ميدهيد.
16- درصد كاركنان زن نسبت به كل
كاركنان در حال افزايش مستمر است.
17- ميانگين عمرتان بيشتر از
آقايان است.
18- موفقيت مردان مرهون زحمات شما است.
19- مردان از دامن شما به معراج مي روند.
20- حرف آخر را شما مي زنيد.![]()
۲۰ دلیل محکم برای اینکه به مرد بودن
خود افتخار کنید
1. نام خانوادگی بچه هايتان تابع
نام خانوادگي شما است.
2 .مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد
اکثر 30 ثانیه است.
3.برای یک مسافرت یک هفته ای تنها
یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.
۴.در تمام شیشه های مربا و ترشی را
خودتان باز می کنید.![]()
5..دوستان شما توجهی به کاهش یا
افزایش وزن شما ندارند.
6.جنسیت شما در موقع استخدام مطرح
نیست.
7.لازم نیست کیفی پر از وسایل بی
استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.
8.ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام
کنید و برای رفتن به مهمانی آماده
شوید.
9.همکارانتان نمی توانند اشك شما
را در بیاورند.
10.اگر در 34 سالگی هنوز مجرديد
احدي به شما ایراد نمی گیرد.
11.رنگ اجزای صورت شما در هر صورت
طبیعی است.
12.با یک دسته گل می توانید بسیاری
از مشكلات احتمالی را حل کنید.
13.وقتی مهمان به خانه ی شما می آید
لازم نیست اتاق را مرتب کنید..
14.بدون هدیه میتوانید به دیدن
تمام دوستان و آشنایان بروید.
1۵.می توانید آرزوی هر پست و مقامی
را داشته باشید.
16.حداقل 20 راه برای باز کردن در هر
بطری نوشابه ی داخلی یا
خارجی بلد هستید.
17.ضرورتی ندارد روز تولد
دوستانتان را به خاطر داشته باشید.![]()
18.در تقسيم ارث سهم بيشتري مي
بريد.
19.احتمال مدير شدنتان زياد است.
20.مي توانيد چند زن داشته
باشيد.(احتياط! معلوم نيست خوشبخت
شويد)

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد
همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های
کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود
با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع
کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای
قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم
معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه
ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف
کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی
که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه
خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه
بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش
بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش
فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی
های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب
همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون
دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی
عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی
به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که
دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد
توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه
ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم
پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه
من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم
بخاطر من برو ...و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر
سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم
که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون
فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من
تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم
ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم
خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود
نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت
گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن
ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم
ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتاد و
دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی
اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو
باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی
باش که پایان تو باشد
دوستت دارم ...

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود
و تنها دو روز، خط نخورده باقی بود. آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری
از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت،
خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،كفر گفت،اما همچنان خدا سكوت كرد،
دلش گرفت وگريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز
ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر
باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز
چه كار می توان كرد؟" خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار
سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم
يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن." او مات و مبهوت
به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش ميدرخشيد. با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه
داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم." آن وقت شروع به
دويدن كرد، زندگی را نوشيد و بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود،
می تواند .... او درآن يك روز زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما درهمان يك
روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را
بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش
نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار
شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگی كرد. فردای آن روز
فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت،كسی كه هزار سال زيست!"

نابغهترین و دیوانهترین دانشمندان جهان
لیست دیوانه ترین دانشمندان جهان که توسط نشریه ای علمی منتشر شده است به معرفی 10 نفر از نابغه های تاریخ بشر می پردازد که در عین ارائه ابداعاتی که حیات بشر را متحول کرده اند از خصوصیات رفتاری عجیبی نیز برخوردار بوده اند.
به گزارش خبرگزاری مهر، دانشمندان بزرگی که نام آنها در تاریخ بشر به عنوان بزرگترینها به ثبت رسیده است در زمان حیات خود نسبت به دیگر افراد به گونه ای غیرعادی به شمار می آمده اند. این افراد با هوش بسیار بالای خود نه تنها طرحی جدید و گاه غیرعادی را به زندگی بشر افزودند، بلکه دیدگاه انسان نسبت به جهان را به طور کل تغییر دادند.
نشریه علمی لایوساینس به منظور معرفی این افراد که در دوره خود از برترینها به شمار می رفته اند، طی گزارشی جالب لیست 10 نفر از این دانشمندان که به دلیل بالا بودن بیش از حد سطح هوشی از نظر بسیاری از افراد زمان خود دیوانه به شمار می رفته اند را با عنوان "لیست 10 تن از دیوانه ترین دانشمندان جهان" منتشر کرده است.
یوهان کونراد دیپل: وی در کشور آلمان و در قلعه ای به نام فرانکشتاین متولد شده و رشد کرد. در قرن 17 میلادی وی به عنوان یک شیمی دان موفق به ابداع رنگدانه آبی پروس یکی از اولین رنگهای شیمیایی ترکیبی در جهان شد. اما اصلی ترین و بی پایان ترین تلاش وی که شهرت زیادی را نیز برایش به ارمغان آورد تلاش برای کشف اکسیر حیات یا نامیرایی است. شایعاتی که درباره آزمایشهای وی بر روی اجساد انسانها وجود داشته است الهام بخش شکل گیری شخصیت افسانه ای داستان فرانکشتاین بوده است.
وارنر ون براون: وی در سن 12 سالگی قطار اسباب بازیش را از ترقه پر کرده و در میان خیابانی شلوغ در آلمان منفجر کرد. این عمل نشانه از پدیده ای بود که در آینده در حال وقوع بود. وی در نهایت به عنوان مغز برنامه های موشکی V-2 هیتلر به عنوان اسیر جنگی به زندان افتاد و سپس راه خود را به سوی فضا و اکتشافات فضایی باز کرد. وی در حالیکه در برنامه های فضایی آمریکا دست داشت به عنوان استاد فلسفه و غواصی نیز مشغول به کار بود.
رابرت آپنهایمر: رئیس پروژه منهتن که به منظور تولید اولین بمب اتمی جهان راه اندازی شده بود، هرگز در ابراز احساس خود در رابطه با جامعه گرایی و حس کشمکش و ناسازگاری درباره بمباران اتمی ابایی نداشت. به طوریکه تمامی نیروی سیاسی و دانشگاهی خود را بر روی این موضوعات متمرکز کرد. وی با وجود این مجادله ها و درگیریها به عنوان مردی شناخته می شود که زبانهای آلمانی و هندی را تنها به این منظور آموخت تا در هنگام آزمایش اولین بمب اتم خود قسمتهایی از کتاب مقدس هندوها را به عنوان خطابه بیان کند.
فریمن دیسون: وی در زمینه های علم فیزیک و نویسندگی داستانهای علمی تخیلی بسیار چیره دست بوده است. دیسون در سال 1960 نظریه ای را مبنی بر نیاز انسان در تولید لایه ای محافظتی برای محاصره منظومه خورشیدی و حداکثر استفاده از نور خورشید ارائه کرد. این لایه اکنون با عنوان لایه دیسون شناسایی می شود. دیسون عمیقا به حیات ماورایی اعتقاد داشته و بر این باور بود انسان طی چند دهه آینده قادر به برقراری ارتباط با موجودات ماورائی خواهد بود.
ریچارد فین مان: وی نیز یکی از نابغه هایی بود که در پروژه منهتن حضور موثری داشته و در تیم نخبه هایی بود که بمب اتم را تولید کردند. فین مان یکی از مهمترین دانشمندان قرن بیستم میلادی به شمار می رود. وی در کنار مشغله خود به عنوان یک فیزیکدان به موسیقی و طبیعت علاقه بسیاری داشت و موفق به رمزگشایی خط هیروگلیف مایانها شده بود.
جک پارسونز: وی در عین حال که از پایه گذاران لابراتوار رانشی جت به شمار می رود به صورت مداوم به تمرین جادو و جادوگری می پرداخته است. این دانشمند مرموز و فعال در زمینه علوم فضایی از تحصیلات رسمی برخوردار نبود و در عین حال ریاست تولید راکتی سوختی برای هدایت ایالات متحده به فضا را در دست داشت. وی طی حادثه ای ناگوار در حال انجام آزمایشهایی در محل سکونت خود در اثر انفجاری بزرگ از دنیا رفت.
جیمز لاولاک: این دانشمند زیست محیطی مدرن و مخترع فرضیه بزرگ جهان ابر ارگانیسم، در ارائه پیش بینی های وحشتناک درباره تغییرات جوی شهرت زیادی داشته است که اکنون می توان به خوبی دید بسیاری از پیش بینی های وی به حقیقت پیوسته اند. بر اساس پیش بینی وی مرگ تدریجی در حدود 80 درصد از جمعیت بشر تا سال 2100 امری اجتناب ناپذیر خواهد بود.
نیکولا تسلا: تسلا فردی است که در هنگام روشن کردن یک سوئیچ بزرگ الکتریکی باید تصویر وی را در ذهن داشت. وی به عنوان مخترع رادیوی بی سیم و ژنراتورهای AC که کلید آغاز عصر الکتریک به شمار می رود، شناخته می شود. وی همچنین به عنوان نابغه دیوانه نیز شناخته می شد زیرا بسیار کم خوابیده و از بدن خود به عنوان ابزاری رسانا برای نمایش دستاوردهایش در جمع استفاده می کرد.
لئوناردو داوینچی: این دانشمند و نقاش محبوب ایتالیایی به گونه ای از میان تمامی شاهکارهای دوران رنسانس این فرصت را پیدا می کرد تا به جهان نامتعارف نیز سرکی بکشد. در کتاب طراحیهای این دانشمند ایتالیایی که اکثرا به صورت قرینه نگاشته شده، سرزمین عجایبی از ماشینها و طراحی های شگفت انگیز نهفته است که بسیاری از آنها نهفته باقی مانده و برخی از آنها از جمله طرح هلی کوپتر اولیه وی قرنها بعد به واقعیت تبدیل شد.
آلبرت اینشتین: وی به طور قطع با ارائه نظریات فیزیکی متعددی که جهان را متحول ساخته از نابغه ترینهای این لیست 10 نفره به شمار می رود. وی علم فیزیک را با ارائه نظریه نسبیت احیا کرده و در زمینه های گرانش و کوانتم به موفقیتهای زیادی دست یافت. وی همچنین به مسابقه دادن با قایق بادی اش در روزهای بدون باد تنها به منظور قدرت نمایی بسیار علاقه مند بود.

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز
و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و
جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب
و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز
و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.
اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟!
اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!
اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان رادر برگ ریزخزان هم می شود شنید؟!
اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟!
اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟!
اگر زندگی كام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟!
اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟!
اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟!
اگر زندگی گل نیست پس چرا اشكِ گل، آئین عزا است؟!
اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاكستری، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر كوی و برزن است؟!
اگر زندگی اشك نیست پس چرا آسمان كه می گرید زمین می خندد؟!
اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟!
اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!
اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!
اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می كند؟!
اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش اینقدر سوز دارد؟!
اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟!
اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن اینقدر سخت است؟!
اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش كسی زنده نیست؟!
اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟!
اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟!
اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟!
اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ كس بی وفا شِكَّرین نیست؟!
اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان كه می بارد زمین می روید؟!
اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشكش یكی است؟!
اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟!
اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟!
اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها اینقدر زشتند؟!
اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟!
اگر زندگی نور نیست پس چرا شبهای سیاهش انگار زندگی نیست؟!
اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟!
اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز درتوصیف زندگی بهتراز زندگی نیست؟!
آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور
و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال
و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف
و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف
و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.

زندگی یک مشکل است با آن روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است آن را حل کن.
زندگی یک تجربه است آن را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است آن را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن.
زندگی دعا است آن را مرتب بخوان.
زندگی درد است آن را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی .
زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند.
زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی.
زندگی پرواز است به سوی پیشرفت و روشنایی.
زندگی جوانه زدن است به امید درختی تناور و پر از میوه.
زندگی گرچه یک آغاز است ولی پایان آن نامعلوم و رویایی است.
زندگی یعنی عشق، اراده، امید و توکل.
زندگی مانند پلی است برای نزدیک شدن به خدا.
زندگی به کوه بلندی می ماند آن را فتح کن.
زندگی برای هر انسانی آینه اخوت می باشد.
زندگی شاخه گل است آن را پرپر نکنید.
زندگی را اگر با خدا در نظر بگیری همیشه با عزت و سربلندی همراه خواهد بود.
زندگی زیبایی و لذت بردن از نعمت های الهی است.
زندگی یعنی کمک کردن و یاری دیگران در سخت ترین شرایط که برای آنان پیش می آید.
زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان ازعمر دارد بلندیهای
زندگی روشن ترین تفسیر خداست.
زندگی گاهواره ای است که لالایی عشق را می سراید.
زندگی زیباست اگر زیبا ببینیم.
زندگی عینی ترین، ملموس ترین و واقعی ترین جلوه حیات است.
زندگی غزلی است که مطلعش تجربه است.
زندگی نهالی است که با صبر بار می دهد.
زندگی اندوخته ای است که زندگان قدرش نشناسند.
زندگی همان است که می اندیشی.
زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست.
زندگی دایره ای است که به شعاع همت فرد رسم شده است.
زندگی سالی است که هزار فصل دارد.
زندگی عملی است که به توان بی نهایت تجربه می شود.
زندگی عمارتی است که سازنده اش سخت کو شانند.
زندگی بهشتی است که تو سازنده ی آنی.
زندگی نارگیلی است که پوشش سخت و درونش شیرین است.
زندگی فیلمی است که کارگردانی اش به دست ماست.
زندگی ماحصل تلاش امروز است.
زندگی فرمانروایی بر سرنوشت است.
زندگی کاشت صداقت، و برداشت موفقیت است.
زندگی لیموناد است، شیرینش را انتخاب کن.
زندگی همین ساعات شیرینی است که سریع می گذرند.
زندگی بالندگی است، پس درنگ مکن.
زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد.
زندگی تمرین صبوری است.
زندگی زیباترین شاهکار حق در عرصه خلقت است.
زندگی کاشتن ثانیه هاست پس بهترین ثانیه ها را بکار.
زندگی قدر و قیمت توست، غنیمتش شمار.
زندگی عرصه کارزار است، مردانه در آن قدم بگذار.
زندگی یک تعالی به قدر همت است.
زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است.
زندگی الهام است برای آنان که جهت زیستن برانگیخته شده اند.
زندگی بازاری است که متاعش عمر آدمی است.
زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز.
زندگی شهد گلی است که زنبور زمانه آن را می مکد.
زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم.
زندگی راه است، ایمان و اندیشه راهنمای آن.
زندگی تكثیر ثروتی است كه نامش محبت است.

مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود
که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ...
و در آخر:
زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ...

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کن

عشق تو رو خواستم،رو چشام گذاشتن
اما باز توی دلت جایی نداشتم
میگفتی عشقت منم،تویی پاره ی تنم
فکرنکن یه روز ازت دل بکنم

دوست داشتن را دیگر دوست ندارم
با خود می جنگم که بگویم دوستت دارم
تنازع برای هستی، تنازع برای عشق، تنازع برای تو
با دیواری که بین من و توست در ستیزم که به گوش تو برسانم
دوستت دارم
دیوار بلند تر از قد فریاد من است
همچنان تقلا می کنم برای یک عشق بی پاسخ...
تو پاسخ عشقم باش و در اعماق سکوتم طنین خوش صدای دوستت دارم را گوش کن
به احساسات نیمه جانم جانی دوباره ده
بی مهابا دوستت دارم را فریاد بزن
در هوا داد بزن تا همه دریابند که محبت باقی ست

دو خط موازى زاییـده شدند .
پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...
خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان ...
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت...
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه .
خط